تجربه بیماران

تجربه بیماران (40)

شنبه, 21 ارديبهشت 1398 ساعت 04:01

جراح سرطان پستانی که سرطان پستان گرفت

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: "مثل خیلی از زنان، پستان‌هایم را چک نکردم. با خودم فکر می‌کردم 'برای جراح سرطان پستان که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد'."
لیز اوریردان، بعد از این‌که مشخص شد خودش سرطان پستان گرفته، مجبور شد کاری را که ۲۰ سال برایش آموزش دیده بود رها کند.
او در سال ۲۰۱۵ وقتی ۴۰ سال داشت تحت عمل ماستکتومی (پستان‌برداری) قرار گرفت، اما بیماری در ماه مه گذشته مجددا بروز کرد.
او انتظار داشت که حداقل ۲۰ سال به عنوان جراح کار کند، ولی مجبور شد که تنها بعد از دو سال حرفه‌اش را رها کند. اشعه‌درمانی بعد از بروز مجدد سرطان باعث شد که از تحرک شانه چپش کاسته شود.
پیش از تشخیص سرطان، او تعدادی توده در پستان‌هایش پیدا کرده بود که چیزی جز کیست نبودند، و شش ماه پیش از آن هم ماموگرافی نشان داده بود که پستان‌هایش در سلامت کامل هستند.
"نمی‌دانستم چطور می‌توانم بر خودم مسلط باشم، اشک‌هایم را خشک کنم، از کلینیک بیرون بروم و در پارکینگ زیر گریه بزنم."
بعد از این‌که مساله را با شوهرش در میان گذاشت، تصمیم گرفت که آن را با کسانی که توییترش را دنبال می‌کردند در میان بگذارد. او می‌گوید شبکه‌های اجتماعی برایش تبدیل به قایق نجات شدند و حمایت‌های زیادی از او شد.
"به من نحوه مقاومت را آموختند. همیشه یکی پیدا می‌شود که ساعت سه صبح، وقتی دارو نمی‌گذارد که بخوابید، با شما صحبت کند."
او حالا در واتس‌اپ گروهی برای پزشکان مبتلا به این بیماری ایجاد کرده است.
دکتر اوریردان بعد از دوره اول سرطانش مجددا سر کار برگشت، اما اصلا انتظار چالش‌های عاطفی این تصمیم را نداشت. او فکر می‌کرد که تجربه سرطان باعث خواهد شد که از راه دیگری به بیماران کمک کند.
"اما یکی از سخت‌ترین کارهایی بود که در عمرم کرده‌ام. این‌که به زنی بگویید که سرطان دارد در حالت عادی هم کار سختی است، اما من انگار داشتم اتفاقات گذشته را از نو تجربه می‌کردم، و خودم و شوهرم را در چهره بیماران و همراهانشان می‌دیدم."
او می‌گوید "من بعد از ماستکتومی درد زیادی داشتم و خیلی سریع به کارم برگشتم. می‌دانستم که شاید دارم آن‌ها را هم به درد خودم مبتلا می‌کنم و واقعا برایم سخت بود."
او می‌گوید حتی شرکت در جلسات هفتگی کمیسیون پزشکی هم کار سختی بود.
"وقتی به سر کار برگشتم، در اولین جلسه کمیسیون موردی بود که عین خودم بود. زنی به سن و سال خودم که سرطان مشابهی داشت. همکارانم می‌گفتند 'واقعا بد است'."
سرطان دکتر اوریردان بار دیگر در سال ۲۰۱۸ بروز کرد، و او مجبور شد برای بار دوم تحت اشعه‌درمانی قرار بگیرد، کاری که واقعا نادر است. به او هشدار داده بودند که اشعه‌درمانی شاید حرکت دستش را محدود کند، ولی اگر درمان نشود دیگر امیدی نیست.
کارفرمایش تمام تلاش خود را کرد تا او بتواند مجددا سر کارش برگردد.
"تحت فیزیوتراپی فشرده قرار گرفتم و پیش جراح ارتوپد رفتم. راستش واقعا سخت است که ۲۰ سال وقت بگذارید تا در حرفه‌ای تخصص پیدا کنید، اما دیگر نتوانید به آن ادامه دهید. در زندگی عادی مشکلی ندارم، اما انجام جراحی بی‌خطر دیگر در توانم نیست."
او در عین حال از نظر روحی هم نیاز داشت که "از سرطان فاصله بگیرد"، مخصوصا که بازگشت به کار پس از دوره اول سرطان واقعا تجربه سختی بود. از طرف دیگر، احتمال بروز مجدد سرطان هم بیشتر شده بود. این بود که بعد از ۴ ماه تصمیم گرفت که کار جراحی را کنار بگذارد.
او حالا به مردم در مورد حق بازگشت به کار بعد از سرطان مشاوره می‌دهد. شوهرش متخصص جراح است و "خوشبختانه" نیازی به کسب درآمد از کار ندارد. او اخیرا در بنگاهی اجتماعی به نام "کار با سرطان" مشغول شده است. این بنگاه هنگامی که دکتر اوریردان تصمیم گرفته بود که در پی اولین دوره سرطان به سر کارش برگردد به او درباره حقوقش مشاوره داده بود.

نمی‌دانستم که اگر مبتلا به سرطان بوده باشید باید طبق قانون با شما به عنوان یک معلول برخورد کنند، و کارفرمایان شما باید در حد معقولی شرایط را برای بازگشت شما به کار فراهم کنند. خیلی از کارفرماها یا نمی‌دانند که باید به بیماران سرطانی کمک کنند، یا نمی‌دانند که برای این کار چه باید بکنند."
این مرکز در عین حال به کارمندان و کارفرمایان کمک می‌کند تا با مسائل عاطفی بهتر روبه‌رو شوند. او می‌گوید مشاورم از من می‌پرسید "اگر مردم تو را به جا نیاورند، چه حسی به تو دست خواهد داد؟"
حق نشر عکسDERMOT O'RIORDANImage captionدکتر اوریردان در حال پرده‌برداری از مجسمه خودش در کلیسای شهر بری
او در آن هنگام به این مساله توجه نکرده بود، تا این‌که روزی داشت با یکی از همکارانش صحبت می‌کرد و متوجه شد که آن شخص او را به جا نیاورده است. مشاوره‌های این بنگاه در ادامه به او کمک کرد تا چنین مسائلی را پشت سر بگذارد.
او می‌گوید کار به عنوان مشاور به او کمک کرده است تا مجددا احساس کند که مفید است، و بتواند به هزاران زن مبتلا به سرطان کمک کند.

 

 

 

شنبه, 07 ارديبهشت 1398 ساعت 10:31

روایت الهام‌بخش یک جراح مغز پس از ابتلا به سرطان

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: «چقدر وقت دارم؟» این شاید اولین سوالِ کسانی باشد که پزشک برایشان تشخیص سرطان می‌دهد اما وضعیت پزشکان هم همین است.
 روزنامه خراسان در ادامه نوشت: «پل کالانیتی»، یک جراح مغز‌ و اعصاب ۳۶ ساله در دانشگاه استنفورد وقتی متوجه شد که به سرطان ریه مبتلا شده است، شروع کرد به پرسیدن از دانش خودش و دیگران درباره زمان باقی‌مانده برای ادامه زندگی‌اش. او نتیجه این تجربه را در روایتی با همین عنوان «چقدر وقت دارم؟» در نیویورک تایمز منتشر کرده است. متنی به‌شدت خواندنی و الهام‌بخش. آقای دکترِ بیمار در آن جا نوشته است که هر وقت خیلی ناامید می‌شود، تکرار این هفت کلمه از ساموئل بکت به دادش می‌رسد: «من نمی‌توانم ادامه بدهم، من ادامه می‌دهم!». در ادامه برش هایی را از این نوشته که به زبان های مختلف ترجمه شده است، خواهید خواند.

وقتی از جایگاه دکتر به بیمار تغییر کردم
به محض این‌که سی‌تی‌اسکن تمام شد، فوری به نتیجه آن نگاه کردم. تشخیص واضح بود: «توده‌هایی ریه‌ها را درگیر کرده و باعث تغییر شکل ستون فقرات شده بود و این یعنی سرطان!» در طی دوران تحصیلی و کاری‌ام در رشته جراحی مغز و اعصاب برای این‌که بررسی کنم چقدر شانس جراحی برای برداشتن توده‌ها وجود دارد، هزاران اسکن را نگاه کرده بودم. اغلب پایین اسکن‌ها با خط مخصوص پزشکان می نوشتم: «سرطان ریه پیشرفته. شانسی برای جراحی وجود ندارد.» آن روزها از کنار این یادداشت به راحتی می‌گذشتم اما الان این سی‌تی‌اسکن فرق می‌کرد چرا که مربوط به خودم بود. من قبلا در مقابل بیماران و خانواده‌های بی شماری برای بحث درباره یک پیش‌بینی سخت قرار گرفته بودم و برای اعلام بیماری قوانین اولیه‌ای برای خودم داشتم. درباره تشخیص سرطان، همیشه صادق بودم اما همیشه یک دریچه امید را مقابل فرد بیمار یا خانواده‌اش قرار می‌دادم. مثلا درباره تاریخ‌ها همیشه کمی مبهم حرف می‌زدم یعنی چند روز را چند هفته یا چند هفته را چند ماه بیان می‌کردم. در این بین، فکر می‌کنید که وقتی به ملاقات پزشک آنکولوژی رفتم، بلافاصله نپرسیدم که چقدر زنده می‌مانم؟

من چند ماه بیشتر زنده نخواهم بود
حالا من از جایگاه پزشک به بیمار تغییر کرده‌ام و دقیقا همان سوالی را می کنم که همه مریض‌ها از پزشک می‌پرسند. امیدوار بودم پزشکم بداند که من متوجه آمار هستم و تمام شرایط پزشکی بیماری‌ام را می‌دانم بنابراین دوست داشتم او زمان دقیق و مشخص پیش‌بینی‌اش را به من بگوید! به او گفتم من تحملش را دارم اما دقیقا بعد از هر ویزیت، پزشکم از ارائه اعداد مشخص به من جلوگیری می‌کرد. من متخصص مغز و اعصاب بودم و سرطان ریه جزو تخصص من نبود. با این حال، وقتی سی‌تی‌اسکن خودم را دیدم، فهمیدم که بیشتر از چند ماه زنده نیستم. حال من آن روزها خیلی بد بود، 30 کیلو وزن کم کردم، درد شدیدی را در پشتم احساس می‌کردم و هر روز خسته‌تر و ناامیدتر از روز قبل به زندگی ادامه می‌دادم.

آماده شدن برای مرگ!
وارد مرحله بعدی زندگی‌ام شدم: آماده شدن برای مرگ. گریه کردم و به همسرم گفتم که بعد از من باید ازدواج کند و بعد هم مسائل مالی را سر و سامان دادم. نامه‌هایی برای دوستانم نوشتم. بله، خیلی کارها در زندگی‌ام برای انجام دادن داشتم که به بهانه کار داشتن و سرشلوغی از آن‌ها غافل شده بودم. حالا فقط یک سوال برایم باقی مانده بود، این که من چقدر وقت دارم؟

بعید است شانس ادامه دادن به زندگی داشته باشم
من به شدت شروع به مطالعه کردم تا ببینم عدد زندگی من تا کجا ادامه خواهد داشت و در چند سالگی از این دنیا خواهم رفت؟ مطالعات عمومی نشان می‌داد که بین 70 تا 80 درصد بیماران مبتلا به سرطان ریه، طی دو سال می‌میرند اما ین موضوع باعث ناامید شدن من نشد چراکه بیشتر این بیماران مسن بودند و مدت زیادی بود که سیگار می‌کشیدند. در این تحقیقات جایی برای من نبود! من 36 ساله بودم و سیگار نمی‌کشیدم و یک جراح مغز و استخوان توانمند بودم. دوستان و اعضای خانواده‌ام تعداد زیادی مثال برای من آوردند که افرادی سرطان ریه داشتند و 10 سال زنده ماندند. مثلا این جملات را که برادر دوستم سرطان ریه داشت و بهبود پیدا کرد یا دوست آرایشگرم یا خواهر دوستم یا دوست دوستم و ... هزاران بار در روز می‌شنیدم. در این بین و پیگیری مراحل درمان بعد از چند ماه، کم کم وضعیت سلامتی‌ام بهتر شد اما هر روز این جملات را به زبان می آوردم: «خیلی بعید هست من شانس یک دهه دیگه زندگی رو به دست آورده باشم... »

اگر بدانیم چقدر وقت داریم...
در تمام مدت قبل از بهبودی، مسیر پیش روی زندگی من واضح می شد اگر می‌دانستم چقدر وقت دارم؟ مثلا به من بگو فقط چند ماه، خب در این شرایط خودم را وقف خانواده‌ام می‌کردم. به من بگو یک سال، کتابم را می‌نوشتم. به من بگو ده سال، به کار سابقم یعنی معالجه بیماران برمی‌گشتم. اما اگر به من بگویند یک روز زنده هستم، چه کاری می‌کنم؟ پزشک آنکولوژی من فقط یک جمله گفت: «من نمی‌توانم به تو زمان بدهم، تو خودت باید پیدا کنی چه چیزهایی برایت بیشترین اهمیت را دارد و باید زودتر انجام‌شان بدهی.»

من ادامه خواهم داد...
اکنون که شما این مطلب را می‌خوانید، هشت ماه از تشخیص بیماری‌ام گذشته و سرطانم در حال درمان است. هم اکنون بیشتر می‌نویسم، بیشتر می‌بینم، بیشتر احساس می کنم و بیشتر به خانواده ام سر می‌زنم و... . هر روز صبح ساعت 5:30 زنگ ساعتم را قطع می‌کنم، بیدار می‌شوم و به همسرم که کنارم است، نگاه می‌کنم و با خودم تکرار می‌کنم: «من نمی‌توانم ادامه بدهم، من ادامه خواهم داد.»

شنبه, 24 فروردين 1398 ساعت 06:43

قهرمانی که با سرطان دست و پنجه نرم می‌کند

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران:  درد شدیدی در پاهایش دارد و به سختی راه می‌رود. هنوز آثار تورم در زیر چشم راست او دیده می‌شود. نگران آینده است. آینده‌ای که همه چیز آن برای او مبهم به نظر می‌رسد. باید هرچه زودتر کار شیمی‌درمانی خود را آغاز و در کنارش به روند درمانی خود نیز فکر کند.
اسحاق قویدل این روز‌ها بیشتر از اینکه به دردش بیندیشد، حاشیه‌های اطراف، آزارش می‌دهد و این اصلاً برای قهرمانی که در حال مبارزه با سرطان سارکوم است، خبر خوبی نیست. مجله دنیای ورزش تورنتو مصاحبه‌ای با او انجام داده که در ادامه می‌خوانید:

لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
من اسحاق قویدل متولد بابل از استان مازندران هستم. من کارشناس تغذیه از دانشگاه و دارای مدارک تخصصی بین المللی پرورش اندام هستم.

فعالیت‌های ورزشی خود را از چه زمانی آغاز کردید و چه مدال‌هایی کسب کرده اید؟
من از سن ۱۸ سالگی این ورزش را شروع کردم و دو سه ماه بعد حرفه‌ای شدم و برای اولین بار پس از ۹ ماه فعالیت در این رشته در تیم جوانان ایران اول شدم.
من قهرمان پرورش اندام در سال‌های ۱۳۸۶، ۱۳۸۹، ۱۳۹۱ و ۱۳۹۳ هستم و تنها سنگین وزنی هستم که چهار سال متوالی مدال طلای این رشته را کسب کرده ام. از سال ۲۰۱۲ عضو رسمی تیم ملی شدم و از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶ به ترتیب ۴ نقره و طلای جهان را کسب کردم. سال ۲۰۱۶ اولین سنگین وزن حرفه‌ای تاریخ پرورش اندام ایران بودم که به مسابقات حرفه‌ای تورنتو آمدم و در سال ۲۰۱۸ فینالیست هم شدم. از نوامبر ۲۰۱۸ ساکن تورنتو هستم و دو ماه است که فعالیت ورزشی ام را که شامل همه رشته‌های ورزشی می‌شود شروع کرده ام.

ما ورزشکار‌های نامداری بخصوص در رشته کشتی از شهر بابل داریم.
من سالیان سال پیش از بدنسازی کشتی می‌گرفتم و به دلیل آسیب دیدگی کشتی را ترک کردم و با بدنسازی فعالیتم را ادامه دادم.

با کدام مربی‌ها کار کردید؟
من با آقای روشن ضمیر شروع به کارکردم، با آقای تبریزی و با احمد عسگرکه مربی اکسیژن کویت هستند به تمرین هایم ادامه دادم.
با دوریان همیلتون ساکن کانادا قرارداد اسپانسری داشتم. با کمپانی‌های مکس ماسل آمریکا و کینگ روکس اسپانیا هم به مدت دو سال قرار داد اسپانسری داشتم. این کمپانی‌ها مکمل‌های ورزشی تولید می‌کنند.

می‌دانیم که بدنسازی نیاز به تداوم تمرین دارد. شما چه توصیه‌ای در این زمینه دارید؟
هر کاری نیاز به هدف کوتاه مدت و دراز مدت دارد. بدنسازی یکی از هدفمندترین ورزش‌های ممکن در دنیا است. هدف اول من وقتی این ورزش را شروع کردم لاغر شدن بود، اما استعداد‌های خودم را شناختم و به باور‌های درونی ام ایمان پیدا کردم، هدفی را مشخص کردم و برای آن هدف تلاش کردم و جنگیدم و این باعث تداوم فعالیت من در این رشته شد.

شنیده ایم که متأسفانه مبتلا به یک بیماری شده اید و در حال حاضر هدف شما این است که بر این بیماری غلبه کنید. لطفاً در این مورد برایمان بگویید.
بعد از مسابقات تورنتو در سال ۲۰۱۸ دچار سردرد و سرگیجه شدم. شش ماه بعد از آن در ایران آزمایش‌های زیادی انجام دادم، ولی متأسفانه بیماری من تشخیص داده نشد. بعد به تورنتو برگشتم و در بیمارستان بستری شدم و در نهایت جراحی شدم و توده‌ای را از سرم خارج کردند و متوجه شدند به سرطان پیشرفته مبتلا هستم. پزشک‌ها همه با ناامیدی گفتند که بیشتر از چندماه زنده نمی‌مانم و باید شیمی درمانی را شروع کنم که درد کمتری را تحمل کنم. من با توکل به خدای بزرگ و با ایمان و باور به معجزه مسیر دیگری را انتخاب کردم، مسیری که از دیدگاه مادی خلاف جهت آب و غیر ممکن بود. من تصمیم گرفتم شیمی درمانی نکنم، روی تغذیه ام تمرکز کنم و به بیماری فکر نکنم، بلکه به خوب شدن فکر کنم و بسیاری چیز‌های دیگر. من این مسیر را آغاز کردم، ورزش ام را می‌کنم و اعتقاد دارم که مرگ و زندگی دست خداست و تا خداوند نخواهد هیچ برگی از درخت نمی‌افتد.

پس شما به طور کلی دارو‌های شیمیایی را مصرف نمی‌کنید و می‌خواهید با ورزش بر این بیماری غلبه کنید؟
من اعتقاد دارم به هر چیزی که باور داشته باشی اتفاق می‌افتد. اگر باور داشته باشی که میمیری حتماً می‌میری و اگر باور داشته باشی که مرگ و زندگی دست خداوند است و از ته قلبت بخواهی که خداوند به تو فرصت دوباره‌ای بدهد، این اتفاق می‌افتد.

چطور می‌شود با این روش و این باور بر بیماری غلبه کرد؟
باید روحت را آن قدر سبک کنی که تعلقات این دنیا برایت بی ارزش شود و به آرامش برسی و بدانی که هیچ چیز مهم‌تر از آرامش قلبی و آسایش خیال نیست تا بهتر زندگی کنی.
من در حال حاضر با چند نفر که مبتلا به بیماری سرطان هستند در ارتباطم و به آن‌ها روحیه می‌دهم. انسان‌های روی زمین با هم متفاوت هستند. پزشکان در مورد همه انسان‌ها تحقیق کرده اند، ولی انسان‌ها قدرت‌های متفاوت و منحصر به فردی دارند. هر فردی درون خودش معجزه‌ای دارد که اگر باورش کند می‌تواند بر سختی‌ها غلبه کند، رسد آدمی به جایی که جز خدا نبیند.

شما در حال حاضر کجا تدریس می‌کنید؟
من در باشگاه‌های مختلف تدریس می‌کنم.

پیام آخر شما برای خوانندگان چیست؟
برای همه آرزوی سلامتی می‌کنم، شفای بیماران را خواستارم و امیدوارم بتوانم الگویی برای دیگران باشم. بزرگترین عامل مرگ افراد مبتلا به بیماری‌های سخت ناامیدی است، توصیه ام به تمام عزیزان این است که ناامید نباشید، افرادی را می‌شناسم که با امید و روحیه مثبت با بیماری خود جنگیده و زنده مانده اند.

سه شنبه, 09 بهمن 1397 ساعت 11:10

از شکست سرطان تا قهرمانی در عرصه‌های بین‌المللی

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: زندگی مسیری پیچیده و حیرت‌انگیزی است. گاه چنان از لذت‌های بی‌شمارش کیفورمان می‌کند که گمان می‌کنیم حتی جاذبه زمین هم جلودار سبکبالی و سبک باری ما نیست و زمانی دیگر، جایی چنان خفتمان را می‌گیرد که دیگر امیدی به رهایی با هیچ حربه و دستاویزی نداریم.
گویا زمان برای ما متوقف می‌شود ثانیه‌هایی که همین چند روز هول و بی‌قرار سپری می‌شدند حالا  کند و سنگین می‌گذرند تا لحظه به لحظه باورکنیم اینجا دیگر آخر خط است. حال آنکه همین جاست که ما می‌ایستیم چشم درچشم همه تا اعجازمان را به رخ هستی بکشیم و با سرسختی و طغیانگری خاص خودمان همه غیرممکن‌ها را ممکن کنیم، همه رنج‌ها را به زانو درآوریم. گویا ما آدم‌ها خلق شدیم برای همین چشم در چشم دوختن و پنجه در پنجه افکندن با روزها و رویدادهای غیرمنتظره تا زندگی را شرمنده کنیم. این همان روشی بود که  سهیل، ورزشکار مشهدی در مقابله با سرطان کرد. وی مردانه ایستاد و زندگی ناچار به تسلیم شد و روزهای طلایی‌اش را پیشکش کرد.
قرارمان در بیمارستان دکتر شیخ است. انتظار دارم کودک سرطانی دیروزها را خجول و بیمارگونه ببینم که وارد می‌شود؛ برازنده و سرزنده. به این ترتیب از راهی که طی کرده، می‌گوید: ۱۳ ساله بودم که در اواسط سال تحصیلی دچار زانو درد شدیدی شدم. برای درمان به پزشکی مراجعه کردم که پس از بررسی تصویر رادیولوژی هیچ چیز تشخیص نداد. این درحالی بود که دردم همچنان تشدید می‌شد تا اینکه با گذشت دونوبت تصویربرداری و اعلام اینکه مسئله‌ای نیست؛ ناچار برای تشخیص بهتر ترجیح دادم
«ام- آر -آی» انجام دهم. به این ترتیب گرچه پزشک رادیو لوژیست در برگه تشخیص قید کرده بود مشکوک به تومور است اما متخصص ارتوپد چون کم سن وسال بودم بازهم نمی‌توانست قبول کند و سطحی رد شد. در ادامه ماجرا با وجود ناباوری پزشکم پس از انجام اسکن قرارشد طی جراحی و نمونه‌برداری این نمونه‌ها برای تشخیص به دو آزمایشگاه ارسال شوند که نمی‌دانم چطور نمونه‌برداری شد که نتیجه دو آزمایشگاه اعلام می‌کرد موردی نیست و احتمالاً از شکستگی استخوان این دردها اتفاق افتاده است. به این ترتیب پزشک پایم را گچ گرفت و دو ماه و نیم پایم درگچ بود. این در حالی بود که پایم در این مدت بشدت متورم شده بود. در همین زمان دکتر اعلام کرد که من نمی‌دانم بیماری‌ات چیست و یک بیماری نادراست؛ بنابراین به دکتر قره داغی معرفی شدم و روند درمان ادامه پیدا کرد.
وی می‌افزاید: در طول این ماجرا به متخصص دیگری مراجعه کردم با وجودی که مشکل را تشخیص داده بود اما آنقدر رفتار و واکنشش ناراحت کننده بود که من با وجود اینکه کودک کم سنی بودم و هیچ اطلاعی از بیماری نداشتم وحشت زده شده و گریه کردم و دیگر به او مراجعه نکردم.

 تحمل ۲ سال درد
زمستان آن سال سهیل کوچک با تمام وجود دردهای جسمی و عاطفی بسیاری را تجربه کرد که تا آن زمان بی‌سابقه بود.
وی می‌گوید: شدت بیماری به حدی بود که قبل از جراحی سه جلسه شیمی درمانی شدم تا تومور ضعیف شود. مثل دیگران طی روند شیمی درمانی بسیار ضعیف و بد حال بودم. این درحالی بود که همان زمان برای درمان باید قرصی مصرف می‌کردم که در بازار فراوان نبود؛ بنابراین با تلاش خانواده‌ام از طریق دوستان از شهرهای دیگر و کشورهای همسایه و با قیمت گرانی تهیه می‌کردم. به این ترتیب برای شیمی درمانی سه روزی در بیمارستان بستری بودم که تلخی‌های خاصی داشت. البته والدینم بشدت مراقبت و همراهی می‌کردند و از پرداخت هیچ هزینه‌ای کوتاهی نکردند.
وی تأکید می‌کند: تنها عاملی که موجب شد دو سال روند درمان بیماری‌ام را با روحیه و پرتوان طی کنم؛ رنج‌ها و بی‌قراری‌های والدینم بود. در واقع می‌خواستم با قدرتمند بودن خودم به آن‌ها نشان بدهم که حالم خوب است و رنجی نمی‌برم. من به خاطر آن‌ها ایستادگی می‌کردم در حالی که سرطان بیش از هر بیماری به لحاظ روانی به مبتلا آسیب می‌زند.

 یک خبر ناگوار
بنابر تشخیص دکتربهترین راه برای مقابله با سرطان؛ قطع عضو بود. مسئله‌ای که والدین سهیل بسادگی نمی‌توانستند آن را بپذیرند. وی می‌گوید: وقتی پدرم این قضیه را متوجه شده بود با نگرانی از پشت آیفون گفت: به مامانت بگو بیاد باید برای مشاوره برویم پیش دکتر دیگری. اما من از لحن کلامش فهمیدم باید خبر ناخوشایندی باشد. ساعت یک ونیمه شب که برگشتند من خودم را به خواب زدم. اینجا بود که برای نخستین بار گریه کردن پدرم را متوجه شدم. وی ادامه می‌دهد: وقتی هم پزشک ماجرای قطع پایم را گفت با وجود دشواری این ماجرا؛ تنها می‌خواستم خانواده‌ام از عذابی که می‌کشند خلاص شوند و تنها همین مسئله اهمیت داشت.
سهیل که پیش از ابتلا به سرطان به طور حرفه‌ای ورزش می‌کرد رؤیای قهرمانی در رشته‌هایی همانند رزمی و واترپلو را می‌دید بعد از جدال با بیماری و برای التیام رنج‌هایش دوباره به ورزش پناه برد. این گونه بود که ازطریق آقای علیشاهی و برای عضویت در تیم معلولان و جانبازان تشویق شد.
وی می‌گوید: زمانی که برای نخستین بار با اعضای تیم روبه‌رو شدم برخی‌ها تصور می‌کردند تجربه نخستم است اما وقتی در آب شنا کردم واکنش‌ها و نگاه‌ها تغییر کرد. به این ترتیب در سایه آموزش‌ها و توصیه‌های آقای ضیایی که در حال حاضر مربی تیم ملی شنای معلولان و جانبازان هستند، به طور جدی شنا را ادامه دادم و در واقع روزی حدود ۵ کیلومتر شنا می‌کردم. همین زمان با توصیه مربی‌ام در رقابت با دانش‌آموزان سالم شرکت کرده و مسابقه دادم که جزو نفرات برتر شدم که این موفقیت در تقویت روحیه‌ام تأثیر بسزایی داشت.

 سفیر سلامت
سهیل که امروز ده‌ها مقام کشوری و بین‌المللی را از آن خود کرده و رکوردهایی را هم جابه‌جا کرده است؛ تأکید می‌کند: در کشور ما وقتی فردی به عنوان ورزشکار حرفه‌ای تلاش می‌کند و اسم و رسم قهرمانی را به دست می‌آورد به واقع قهرمان است. چرا که حمایت چندانی از سوی نهادها و دستگاه‌های متولی وجود ندارد. به نظرم دشواری‌هایی که برای کسب موفقیت‌های ورزشی کسب کردم کمتر از دوره بیماری‌ام نبوده است. البته من هنوزهم با جدیت ورزش را دنبال می‌کنم و امیدوارم در دوره‌های آینده پارالمپیک موفق‌تر ظاهر شوم.
وی که این روزها به نوعی سفیر انجمن حمایت از کودکان مبتلا به سرطان می‌باشد، در ادامه می‌افزاید: سعی می‌کنم با شرکت در جلساتی که کودکان مبتلا به سرطان حضور دارند با انتقال تجربیات خودم، آن‌ها را برای طی کردن این مسیر همراهی کنم. همچنین قصد دارم هر مدالی که کسب می‌کنم به کودکان سرطانی هدیه کنم.

محبوبه علی‌پور

سه شنبه, 25 دی 1397 ساعت 11:48

پرش با اسب از مانع سرطان

نوشته شده توسط

مهتاب باباحیدری قهرمان سوارکاری استقامت و نخستین زن کمانگیروی اسب استان کرمانشاه نه تنها در زمینه ورزش بلکه در عرصه سلامتی نیز اراده خود را نشان داده و توانسته است بر بیماری سخت سرطان فایق آید.
باباحیدری متولد آبان ماه ۱۳۶۳ در کرمانشاه است و با مدرک کارشناس کامپیوتر، به عنوان مسئول روابط عمومی و انفورماتیک حوزه خدمات شهری شهرداری کرمانشاه فعالیت دارد.
با وجود بیماری سرطان بارها در مسابقات اسب سواری موفقیت به دست آورد و حتی از کمند سرطان و متاستاز نیز گذشت. او در حال حاضر نایب رئیس فدراسیون ورزش بیماران خاص و پیوند اعضا استان کرمانشاه است.
با او در خصوص ورزش و تجربه شکست سرطان گفت‌وگو کرده‌ایم.

*چطور به اسب و سوارکاری علاقه‌مند شدید؟
از کودکی عاشق اسب‌ها بودم. یادم هست وقتی به طاق بستان می رفتیم سوار اسب‌های کرایه‌ای می‌شدم. هشت ساله بودم که همراه پدرم به میدان کورس کرمانشاه می رفتم و از دیدن اسب ها و سوارکارها لذت می‌بردم. با این حال امکان این ورزش برایم مهیا نبود. در یک خانواده پرجمعیت زندگی می‌کردیم و پدر و مادر برای تامین هزینه های ما زحمت فراوان می کشیدند و تحصیل ما برایشان خیلی مهم‌تر بود. تا اینکه حدودا یک دهه پیش در باشگاه شبدیز کرمانشاه سوارکاری را شروع کردم.

*از بیماریتان بگویید. چه زمانی دچار سرطان شدید؟
در سال ۹۰ در اوج جوانی دچار سرطان بدخیم پستان شدم. بیست و پنج جلسه شیمی درمانی کردم. دوره سخت و طاقت فرسایی بود. در همان برهه در بیمارستان همسرم که عشق زندگیم بود و هست از من خواستگاری کرد. هفتم مهر سال ۱۳۹۰ وقتی سر سفره عقد نشستم، یک تار مو به سر نداشتم و این اصلا برای من حس قشنگی نبود. اما من مثل هیچکس نبودم وباید شاهکاری روخلق میکردم. پس سعی کردم با شهامت و قدرت زندگیم را شروع کنم.

*آیا با شروع بیماری، ورزش را رها کردید؟
یک برهه‌ای به خاطر مخالفت همسرم سوارکاری را کنار گذاشتم، اما سال ۹۱ مجدد پا در رکاب گذاشتم. اواخر دوره شیمی درمانیم بود که در کرمانشاه یک دوره مسابقه استقامت برگزار شد. آن زمان مسابقات استقامت از ۲۰کیلومتر شروع می‌شد. در این رده شرکت کردم. با این که بیمار بودم، اما در کنار بقیه سوارکارها مسابقه دادم. با کمک خدا در آن مسابقه مقام اول تیمی را کسب کردیم .
حدود سال ۹۳ استاد علی قورچیان در کرمانشاه یک دوره آموزشی هنرهای رزمی سواره گذاشتند که در آن شرکت کردم و به کمانگیری با اسب علاقه‌مند شدم. در سال ۹۴ مجددا در مسابقه استقامت استانی در کرمانشاه شرکت کردم. این بار در رده ۴۰کیلومتر و بعد در رده۶۰ کیلومتر مسابقه کشوری و باز هم موفق شدم.
اما متاسفانه بعد از آن مسابقه متوجه شدم که مهره کمرم آسیب شدیدی دیده و دوباره بیماری به شکل متاستاز به سراغم آمده بود.
دوباره دوره درمان بسیار سخت تری شروع شد، شیمی درمانی، پرتو درمانی و مصرف داروهای گران قیمت. حتی یک دوره ای با ویلچر راه می‌رفتم. عصا به دست شدم و از طرف پزشک معالجم از فعالیت و سوارکاری منع شدم. اما بازهم به خدا توکل کردم و ایمان درونی خودم را تقویت و اراده کردم.
سال ۹۵ با اینکه هنوز تحت درمان بودم اما حالم بهتر شده بود. عصا را کنار گذاشتم و دوباره پا در رکاب کردم و روی زین برگشتم.
استارت جدیدی در زندگیم زدم و رشته کمانگیری روی اسب را ادامه دادم. با اینکه رشته خیلی سختی است و من بارها آسیب دیدم، اما با عشق و اقتدار پیش رفتم وخدا خواست تا اولین زن کمانگیر روی اسب استان باشم.

* وقتی دوباره بیماری سرطان به سراغتان آمد ناامید نشدید، چطور از متاستاز که بسیاری آن را پایان راه می دانند به سلامت بیرون آمدید؟
من یک بچه ناخواسته بودم. مادرم برای از بین بردن من در دوره بارداری تعداد زیادی آمپول زد ، ولی من زنده ماندم، در حالی که در حالت عادی با سه تا از آن آمپول‌ها جنین از بین می رود. پس در اوج بیماری به خودم گفتم من به این دنیا آمدم تا کاری متفاوت کنم. پس به خدا توکل کردم.
شب قبل از اینکه بفهمم مریضیم چیست، خواب دیدم در دریایی سیاه، عن‌قریب غرق شوم. آنقدر دست و پا زدم تا خودم را در دشت سبزی پرت کردم. همه اینها نشانه‌های خدا بود که مرا به مبارزه و جنگیدن و پیروز شدن دعوت می‌کرد. با خودم فکر کردم از مرگ می‌ترسیدم، اما با خودم گفتم برو در دل درد، یا می بری یا می بازی. شروع به درمان سخت کردم و جنگیدم برای
پیروزی. البته که خیلی سخت بود.

*پس از بهبودی از سرطان، خود شما اقدامی برای کمک به بیماران سرطانی انجام داده اید؟
بله! من به صورت عام‌المنفعه با نماد روبان صورتی که نشان از بیماران سرطانی است در همایش بیماران خاص و همایش‌های ورزشی شرکت می‌کنم تا هم دردانم ببینند و بدانند که ما ازهمه قویتر و توانمتدترهستیم.
همچنین پیگیر راه اندازی انجمن مردم‌نهاد اسب درمانی هستم تا به بیماران خاص، خصوصا بیماران سرطانی کمک کنم و با مانوس شدن احساس آرامش و نشاط و شادی بیشتر و بهتری در زندگی خواهند داشت.
من دوست دارم با حمایت از بیماران خاص و سرطانی ها بگویم که با توکل به خدا به استثنا تبدیل می شوید و عظمت خداوند را تجربه خواهید کرد. قصد دارم تا این روحیه را ترویج کنم که در اوج ناامیدی پا پس نکشید و باقدم های کوتاه بازهم به راه خود ادامه دهید.

چهارشنبه, 18 مهر 1397 ساعت 12:32

«آچربی»، فوتبالیستی که ۲ بار سرطان را شکست داد

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: سال ۱۹۸۸ در ۲۰ کیلومتری جنوب شهر میلان به دنیا آمد. سال ۲۰۰۶ وقتی به تیمی در سری D. ایتالیا ملحق شد، حتی فکرش را هم نمی‌کرد زمانی که قرار است نتیجه تلاش هایش را در بالاترین سطح فوتبال ایتالیا ببیند، سرطان او را به پشت دستگاه‌های شیمی درمانی بکشاند.
مجید حسین زاده، روزنامه نگار: سال 1988 در 20 کیلومتری جنوب شهر میلان به دنیا آمد. سال 2006 وقتی به تیمی در سری D ایتالیا ملحق شد، حتی فکرش را هم نمی کرد زمانی که قرار است نتیجه تلاش هایش را در بالاترین سطح فوتبال ایتالیا ببیند، سرطان او را به پشت دستگاه های شیمی درمانی بکشاند.
تا سال 2012 که به میلان ملحق شد، چندین باشگاه عوض کرد. از رجینا تا کیه وو. سرطان گام به گام و آرام آرام، پشت او می آمد و هر جا می رفت بدون این که نفس بکشد، کنار « فرانچسکو آچربی» راه می رفت. سرطان حتی امضای قرارداد او با میلان را هم از نزدیک تماشا کرد.


کارنامه ورزشی ناامیدکننده «آچربی»
یک نیم فصل فاجعه بار در میلان که تنها یک بار فیکس به میدان رفت و 5 بازی نصف و نیمه، کارنامه او در تیم شهر پر زرق و برق میلان بود. زمستان سال 2012، به جنوا پیوست و سپس بدون حتی یک بازی به صورت قرضی به کیه وو بازگشت. 7 بازی هم با پیراهن کیه وو انجام داد و فصل برایش به پایان رسید. دیگر امیدی به پیشرفت در فوتبال نداشت و روی کاغذ، فوتبالش تمام شده بود. جولای 2013 رسید و ساسولو که تازه به سری Aصعود کرده بود، تصمیم گرفت با یک قرارداد بسیار معمولی از لحاظ مالی «آچربی» را به تیم خود بیاورد.
وقتی «فرانچسکو آچربی» وارد اتاق پزشکی باشگاه می شد، حتی فکرش را هم نمی کرد که وقتی از آن اتاق بیرون می آید، یک سرطانی باشد. با این حال، پزشکان باشگاه در اوج آمادگی بدنی، خبر ابتلای به سرطان را به او دادند.
تومور مشخص بود و راه درمان، عمل جراحی برای در آوردن تومور. به شهر میلان بازگشت. به جایی که شش ماه در آن جا عذاب کشیده بود. به این نتیجه رسیده بود که زندگی، بدترین رویش را به او نشان داده است. خاطرات زندگی اش را مرور کرد. عملکرد ضعیف فوتبالی، بدشانسی های متعدد در میلان و حالا هم سرطان. از این بدتر دیگر نمی شد. با این حال، پزشکان او را برای جنگیدن آماده کردند و عمل جراحی با موفقیت در شهر میلان انجام شد و «فرانچسکو» خوشحال از این که به سادگی دستان سرطان را رها کرده است، به تمرینات ساسولو بازگشت.

خوشحالی کوتاه مدت بابت شکست سرطان
13 بازی در ترکیب ساسولو انجام داده بود تا تاریخ به اول دسامبر 2014 رسید. سران فوتبال ایتالیا اعلام کردند که تست دوپینگ «فرانچسکو» مثبت شده است. او شوکه شد و قبول نکرد. می دانست ماجرا از کجا شروع شده است. مقصر این داستان را می شناخت. سرطان دست از سرش بر نمی داشت. او گفت که مثبت شدن تست اش به دلیل درمان هایی است که بابت سرطان و تومورش انجام داده است. چک آپ های مجدد به عمل آمد و آن چه نباید رخ می داد، رخ داده بود. سرطان برگشته بود.

نمی خواستم بجنگم اما جنگیدم
خودش در شرح آن روزها می گوید: «ابتدا فکر کردم که شکست خورده ام. دیگر هدفی در پیش رویم نداشتم و نمی خواستم بجنگم اما بعد جنگیدم. اول با سرطان و بعد برای پس گرفتن جایگاهم در زمین. این بار نمی خواستم که زندگی ام در همین نقطه به پایان برسد.» او این بار، 9 ماه رخ در رخ با سرطان جنگید و در نهایت به پیروزی در میدان زندگی رسید. شاید منطقی ترین کار، خداحافظی با فوتبال بود یا حداقل ناامید شدن از حرکت به سمت موفقیت فوتبالی به خصوص با کارنامه بدی که از خودش در دوران سالم بودنش به جا گذاشته بود.

یکی از اسطوره های تلاش و صبر
21 سپتامبر 2014، دقیقا 294 روز بعد از این که سرطانش برای دومین بار تشخیص داده شد، در تساوی صفر بر صفر ساسولو مقابل سمپدوریا به میدان رفت. بعدش کم کم درخشید و انگار رمزهای جنگیدن برای رسیدن به موفقیت را آموخته بود. بعد از یک سال، «آنتونیو کونته» او را به تیم ملی ایتالیا دعوت کرد و اولین بازی ملی اش را سال 2014 مقابل آلبانی انجام داد و یک بازی دیگر نیز در سال 2016 برای آتزوری انجام داد اما کارنامه اش خیلی زود و با دو بازی ملی برای مدت ها بسته شد.
او دیگر در سطح اول فوتبال ملی اش نبود اما «فرانچسکو» تلاش و رفتار در هنگام انتظار را بلد بود. فرانچسکو دیگر یک آدم معمولی نبود، او یک فاتح بود، یک جنگاور، یک قهرمان، یک افسانه و «روبرتو مانچینی» هم تصمیم گرفت در فهرست جدیدش که همین دو روز پیش اعلام کرده، این بازیکن افسانه ای را به تیم ملی ایتالیا دعوت کند. دعوتی که به گفته «روبرتو مانچینی»، درس های زیادی برای همه فوتبال دوستان دارد.

یکشنبه, 28 مرداد 1397 ساعت 12:59

داستان زندگی زنی که8 بار سرطان را شکست داد

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: نجات یافتن از سرطان اصلا راحت نیست. شاید تنها یک بار غلبه کردن بر سرطان سخت ترین کاری باشد که بتوانید در تمام عمرتان انجام دهید. اما کسانی که بیش از یک بار توانسته اند در جنگ با سرطان پیروز شوند، می‌دانند که هربار مبارزه با آن سخت تر می‌شود؛ چرا که هر سرطان ویژگی‌های خودش را دارد و بیمار سرطانی را به گونه ای متفاوت به چالش می‌کشد.
این‌ها را خانم نوایی، بانویی که ۸ بار بر سرطان غلبه کرده است و در حال حاضر نیز در حال مبارزه با آن است، خوب می‌داند. او با اطمینان می‌گوید: « مبارزه با سرطان در عین سخت بودن جالب است! در واقع زمانی که شما سعی می‌کنید زندگی کنید، در حالی که در حال مرگ هستید، اتفاق منحصر به فردی را در زندگی تان تجربه می‌کنید. به عنوان کسی که بارها سرطان را با تمام وجود لمس کرده ام، تنها یک جمله می‌گویم و آن این است: مطمئن باشید سرطان از شما ضعیف تر است ».
در ادامه با خانم نوایی همراه خواهیم بود تا ببینیم او این مسیر را چگونه  طی کرده است:

جمله‌های کشنده!
زمانی که پزشک به شما می‌گوید که سرطان دارید انگار دنیا برای شما به پایان می‌رسد. یک لحظه ترس کل وجود شما را فرا می‌گیرد و جملاتی از این قبیل به ذهن شما خطور می‌کند:

    آیا باید شیمی‌درمانی شوم؟
    آیا موهایم را از دست می‌دهم؟
    آیا نیاز به جراحی خواهم داشت؟
    آیا همزمان با درمان می‌توانم کار کنم؟
    آیا در این دوره می‌توانم از خود و خانواده ام مراقبت کنم؟
    آیا خواهم مرد؟

خانم نوایی در این باره می‌گوید: « من تا به حال ۹ بار شنیده ام که سرطان دارم و هر ۹ بار این جملات را در ذهنم مرور کرده ام. دفعه اولی که متوجه شدم سرطان دارم، مطمئن نبودم که بتوانم سالم به خانه برسم؛ چرا که باید رانندگی می‌کردم. ۴ روز در شوک کامل بودم. اما بعد از آن، تصمیم گرفتم نه تنها با این بیماری مبارزه کنم، بلکه در حین درمان، رشد و پیشرفت نیز داشته باشم ».

«نجات یافتن» از سرطان به چه معنا است؟
« در دوره ای که با این بیماری زندگی می‌کردم و با گفت و گو با دیگر افرادی که مبتلا به سرطان بودند، متوجه شدم که نجات یافتن معنی‌های متفاوتی دارد. زمانی که من از پزشک معالج ام پرسیدم که نجات یافتن از سرطان یعنی چه، به من پاسخ داد:
    یعنی تو هنوز زنده هستی.
    یعنی در مسیر درمان قدم گذاشته ای.
    یعنی گزینه‌های مختلفی پیش رو داری که می‌توانی انتظار نتیجه مثبت هم از آن‌ها داشته باشی.
    یعنی برای درمان تلاش می‌کنی.
    یعنی به انتظار مرگ ننشسته ای.

زمانی که در بیمارستان بستری بودم، با افراد سرطانی زیادی صحبت کردم. متوجه شدم این کلمه برای آن‌ها نیز معانی گوناگونی دارد:
    یعنی بتوانی هر روز راه بروی.
    یعنی توانایی این را داری که از تخت خود بلند شوی.
    یعنی می‌توانی فعالیت‌های روزانه خود را انجام دهی.
    یعنی بدون استفراغ بنوشی و بخوری.

طی این ۴۰ سال که با سرطان مبارزه کرده ام، متوجه شده ام صرف نظر از نوع سرطان، که موضوع بسیار مهمی‌است، عوامل دیگری نیز در درمان بیمار نقش دارد. عواملی مثل:
    تلاش‌های بیمار
    همکاری او با پزشک
    همکاری او با تیم درمانی
    کیفیت زندگی او در بیرون از حوزه درمانی

از این که می‌توانم به دیگران در مبارزه با این بیماری کمک کنم بسیار خوشحال ام. در واقع، این که بتوانی بیماران سرطانی را قانع کنی که شاد باشند و در حین درمان از زندگی لذت ببرند، حس فوق العاده ای است.»

مبارزه با سرطان، زمانی که ممکن است به خاطر آن بمیرید!
« شاید این جمله کمی‌کلیشه باشد، اما من با ۸ بار غلبه بر سرطان به شما می‌گویم که رشد و موفقیت در این دوران، بسیار ساده تر از آن است که تصور می‌کنید.
یکی از کارهایی که من در این مدت انجام دادم این بود که برای سلامتی ام تلاش می‌کردم. در این سال‌ها به جای این که نسبت به هشدارهای بدن ام بی اعتنا باشم ( کاری که تا قبل از ابتلا به سرطان انجام می‌دادم )، به خاطر تک تک آن‌ها به پزشک مراجعه می‌کردم.
من شخص خیال پردازی نیستم اما دقیقا حس می‌کردم چه زمانی باید برای بررسی وضعیت ام به پزشک مراجعه کنم و بارها ثابت شد که حدس‌های من در این مورد درست بوده است. در سال ۹۴ زمانی که به دلیل دردهایی که احساس می‌کردم قصد داشتم به پزشک مراجعه کنم، حدس زده بودم که سرطان من برگشته است. در واقع این دردها معمولی نبود. پزشک بعد از معاینه، آزمایش‌هایی برای ام نوشت که با انجام آن‌ها مشخص شد برای بار نهم سرطان گرفته ام.
سرطان پستان بود که به استخوان‌هایم نفوذ کرده بود. پزشک می‌گفت تا نوروز دوام نمی‌آورم چرا که این بیماری درمانی ندارد. اما با گذشت دو سال، من هنوز زنده هستم و از تجربیات ام برای شما می‌گویم.
من این بار نیز، مثل ۸ بار گذشته، برای موفقیت و غلبه بر سرطان تلاش خواهم کرد. درواقع، وجود یک هدف بزرگ در زندگی، من را در این مسیر یاری کرده و می‌کند. من برای رسیدن به هدف ام توانستم در شرایط سخت دوام بیاورم. هدف من زنده ماندن بود. می‌خواستم به زندگی، با تمام لذت‌های کوچک اش، ادامه دهم. می‌خواستم تا بیشتر کنار عزیزان ام بمانم. هنوز می‌خواستم تجربه کسب کنم. من حق دارم زنده بمانم.

از حالا به بعد نیز برای خود انگیزه و هدف‌هایی دارم:
    می‌خواهم کتاب بنویسم.
    برای اطلاع رسانی و امیدبخشی به دیگر بیماران سرطانی با رسانه‌ها مصاحبه می‌کنم.
    اطلاعات خود را درباره سرطان سینه افزایش می‌دهم.
    در کنفرانس‌ها شرکت می‌کنم و برای مردم سخنرانی می‌کنم.
    از افرادی که دچار سرطان شده اند حمایت می‌کنم.
    برای درمان خودم تلاش می‌کنم و به آن امید دارم.
    از همه مهم تر به دعا کردن و ستایش خداوند ادامه می‌دهم و ایمان دارم که اگر خدا بخواهد من این بار نیز سرطان را شکست می‌دهم.»

 

جمعه, 15 تیر 1397 ساعت 11:27

مأموریت سبز فرشته امید

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران:  از آسمان برف می‌بارد و همه جا سفید پوش شده ‌است. غبار خاکستری پشت پنجره، مرا به روزهایی از جنس امید و ترس می‌برد، همان روزهایی که امید میهمان همیشگی سفره بود و‌ عطر نذری و بوی اسپند و لبخندی که وقت دعا بر لب مادر نقش می‌بست، تنها دلخوشی‌ام می‌شد. فکرش را بکنید یک سال پیش، مثل همین آخرین دانه برف کـــــــه کوله بارش را بسته و برای آسمان دست تکان می‌دهد، بین آسمان و زمین سردرگم بودم و نمی‌دانستم دست تقدیر مرا به کدام سو می‌برد.
روزی که سایه مرگ، بی‌پروا گوشم را می‌کشید و رها نمی‌کرد و ترس از تنهایی نفس‌ام را به یغما می‌بـــرد، بهت زده به نتیجه آزمایش خیره شدم، در آن شب زمستانی امید در سربالایی تردید قندیل بسته بود و ناامیدی‌ام وقتی بیشتر شد که متخصصان هرگونه مداخلات پزشکی را بی‌فایده اعلام کردند. درد پانکراس، امانم را بریده بود بیشتر از هروقت احساس تنهایی و ترس می‌کردم. دلم می‌خواست زندگی کنم، گفته بودند تقریباً، احتمال بهبودی وجود ندارد و تنها یک معجزه می‌تواند این هوای سرد و تاریک را افروخته کند.
ماه اول
یک ماه از تشخیص اولیه بیماری گذشته بود دچار کاهش وزن شدید شده بودم. شرایط برای خانواده‌ام غیر قابل تحمل شده بود، ولی به قول پزشکان باید وضعیت را می‌پذیرفتیم. گاهی وقت‌ها درد به سراغم می‌آمد، با پیشرفت بیماری و تشدید دردها، پزشکان رادیوتراپی پیشنهاد کردند تا از یک طرف به کوچک شدن تومور کمک کنند و از طرف دیگر درد را کاهش دهند، نخستین تصویر‌برداری در ماه اول پس از تشخیص بیماری انجام شد و سیاهرگ بزرگ زیرین با تومور درگیر شده بود و امکان عمل جراحی تقریباً وجود نداشت، اما عمل جراحی، تنها فرصت بود. دنیا برایم زندان شده بود و صدای پای مرگ را احساس می‌کردم، نزدیک غروب که می‌شد، نگاه قلبم به آن دوردست‌ها، پر می‌کشید، جایی که می‌شد گرمای حضور دوست را حس کرد، جایی که شمیم معنویت را می‌شود استشمام کرد و می‌توان سوغات‌هایی به رنگ باران را در توشه ابدی جا داد. بغض‌های خاک خورده را فریاد کرد و آرزوهای جا مانده را یکی یکی شمرد.
ماه دوم
روزهای سرد زمستان یکی پس از دیگری می‌گذشت و نمی‌دانستم در پس این سرما، بهاری هم وجود دارد یا نه، گاهی وقت‌ها آرزو می‌کردم، بار دیگر نسیم رحمت به پنجره قلبم تلنگر بزند و دوباره ثانیه‌ها بهانه‌ای شوند برای پیوند خوردن با شوق تمام نشدنی آرامش در زیر باران. زمان مبارزه فرارسیده و بیماری حریفی بود که خبر از آغاز طوفان می‌داد؛ بالارفتن ناگهانی مقدار بیلی‌روبین خون، زرد شدن پوست و سفیدی چشمانم، نگرانی پزشکان را بیشتر کرده بود. عمل جراحی تنها شانس زنده ماندن بود، اما احتمال موفقیت فقط 20 درصد بود.
ماه سوم
سر انجام تیم پزشکی به این نتیجه رسید تومور از بدنم خارج شود. اما طحال و کیسه صفرا هم درگیر شده بودند و جراح مجبور شده بود مجاری صفراوی مشترک و غدد لنفاوی مجاور را هم خارج کند. از چهره بستگان فهمیدم، جراحی آن طور هم که باید پیش نرفته و باید منتظر نتیجه شیمی درمانی بمانم. خیلی نگران بودم. چراغ زندگی‌ام در دستانی که رنگ امید از آن رخت بر بسته بود، سوسو می‌کرد. دلم برای خودم می‌سوخت، آن همه آرزو را باید یکی یکی در کابوس رفتن جا می‌گذاشتم، ایستگاه پایانی نزدیک بود. داروهای شیمی درمانی اثر خودش را کرده بود، وقتی آخرین تار‌های مو، کوله‌بار بستند، بیشتر از هر زمانی سردی تازیانه روزهای عبوس را احساس کردم و آن موقع بود که فهمیدم، اشک هایم هرچقدر هم که ببارد، از رویش جوانه خبری نیست.
ماه چهارم
تنها دو روز آخر هفته رگ‌های دستم استراحت داشتند. در این مدت تنها لبخند دختر کوچکم، توانم را برای ادامه راه بیشتر می‌کرد تا اینکه در یکی از روزهای شیمی درمانی با فرشته نجات آشنا شدم. هم اتاقی‌ام را می‌گویم، 40 سال رکاب زده بود و پس از ابتلا به بیماری سرطان، هنوز هم اعتقاد داشت برای ماندن، باید رفت و رفت . با اینکه پزشکان سرنوشت تلخی را برایش پیش‌بینی کرده بودند، میلی به جدایی از زندگی نداشت.
ماه پنجم
آشنایی با آن دوچرخه سوار، روزنه امید دیگری را در قلبم شکوفا کرد، زمان جنگ با سرطان فرا رسیده بود. هر صبح که چشمانم را باز می‌کردم، آفتاب زمستان، بدن نیمه جانم را نوازش می‌کرد دیگر دلم به حال خودم نمی‌سوخت، حتی برای موهایی که بی‌خداحافظی رهایم کرده بودند، هر روز صبح عطری را در هوا استشمام می‌کردم که نوید زندگی بود، روزی که شیمی درمانی به پایان رسید اشک و لبخند میهمان چهره‌ام شد. انتظار برای گرفتن نتیجه درمان آسان نبود، به آسمان دلم نگاه کردم، ابرهای سیاه رفته بودند. با‌وجود پیش‌بینی تیم پزشکی، سرطان از وجودم رخت بربسته بود و من در این نبرد، پیروز میدان شده بودم. امید فرشته‌ای بود که خدا برای نجات زندگی‌ام فرستاده بود، از آن سال ، پنج زمستان گذشته، این روزها دیگر هوا گرفته و غمگین نیست، حالا دیگر برف نمی‌بارد و دوباره آفتاب، خانه‌ام را روشن کرده‌ ‌است.


سلامت نیوز: 5 سکانس زندگی مرد نجات یافته از سرطان

دوشنبه, 14 خرداد 1397 ساعت 07:16

کوتاه نمی آیم زندگی!

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران:  علی کودکی 10 ساله و مبتلا به سرطان تومور مغزی، سال‌ها پیش نامه‌ای به تومور خود نوشت و آن را دوست خود خواند.

به گزارش سلامت نیوز به نقل از ایرنا ، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک) به مناسبت روز جهانی تومور مغزی (17 خرداد ماه) نامه ای از علی منتشر می شود که سال ها پیش هنگامی که 10 ساله بود نوشته است:
« یه روز خیلی گریه کردم. اما بعد تصمیم گرفتم باید با بیماری‌ام دوست می شدم. فهمیدم اگر باهاش مهربون باشم اونم کمتر اذیتم می‌کنه. یه دوست خوب و همیشگی. با هم منچ بازی می‌کردیم یه مهره مال من یه مهره مال تومور. همیشه مهره من مهره تومور رو شکست می‌داد. مامانم می‌گفت، خدا برای بچه‌های مریض یه فرشته می‌فرسته که همون مریضی اوناست. این فرشته همیشه همراه اوناست. اگه خیلی اذیت کنی فرشته هم ناراحت میشه. من از همون موقع با مریضیم دوست شدم.هر روز براش جوک تعریف می‌کردم و باهاش حرف می‌زدم. درد دل می‌کردم.»
علی، امسال 18 ساله شد و توانست در رشته محبوبش یعنی کامپیوتر، قبول شود. او که در حال حاضر دانشجو است، باز هم نامه‌ای نوشت و از مبارزه با بیماری‌اش گفت. بیماریی که 14 سال است همراهی‌اش می‌کند و دوست او شده است. متن نامه علی به شرح ذیل است:
«من علی هستم. 18 ساله که از چهار سالگی تومور مغزی دارم. موقعی که مامانم دنبال یک مهد کودک خوب بود که اسمم را بنویسد، من بیمار شدم و در همین موقع بود که فهمیدیم من تومور مغزی دارم و به جای مهد کودک راهی بیمارستان و اتاق عمل شدم.
روزهای بیماری و تشخیص بسیار سخت گذشت و من هر روز می‌دیدم که مادرم غمگین و غمگین‌تر می‌شود. روزها گذشت و من برای شیمی درمانی با محک و با یک خانم دکتر که انسان واقعی و مهربانی بود، آشنا شدم. من محک را مهد کودکی بزرگ با مربی‌های مهربان و خوب می‌دانستم. هر چند درمان سختی‌های خودش را داشت ولی در کنارش بازی و اوقات خوبی هم بود. من در بیمارستان با بچه‌های زیادی از سراسر ایران و حتی کشورهای دیگر آشنا شدم. درمان ادامه داشت. مادرم پا به پای من در کنارم بود. من به مدرسه رفتم، با وجود اینکه بیمار بودم اما همیشه باید نمره خوب می‌گرفتم و درسم را خوب می‌خواندم.
یک روز که دائم می‌گفتم من مریضم، شیمی درمانی می‌شوم و نباید درس بخوانم، مامانم گفت خیلی از آدم‌های بزرگ بیماری سخت‌تر از تو دارند و حتی نمی‌توانند حرکت کنند اما تمام دنیا را با حرکت چشم هدایت و راهنمایی می‌کنند. تو هم کاری کن که همه بفهمند بیماری چیزی نیست که آدم‌ها را محدود می‌کند، این آدم‌های اطراف هستند که آن آدم را محدود می‌کنند. از آن روز تصمیم گرفتم هر کاری را که می‌توانم انجام دهم و بیماری من مانع هیچ کاری نباشد. من با بیماریم مبارزه نکردم. آن را خوب شناختم و حواسم بود اگر می‌خواست فریادی بزند، من بلندتر از آن فریاد می‌زدم که بفهمد من از او نمی‌ترسم.
من با تومورم بزرگ شدم. بهش عادت داشتم و فکر می‌کردم جزئی از وجودم است و باید باشد. او بهترین دوست من بود اما همیشه دوستی ما بدون دغدغه و دردسر نیست ولی می‌توانیم با هم کنار بیاییم. من و تومورم با هم درس را تمام کردیم. بعضی از مواقع فکر می‌کنم او هم من را دوست دارد ولی دلش نمی‌آید تنهام بگذاره. من همیشه سعی کردم قوی‌تر از آن باشم و چند قدم جلوتر. بیماران مبتلا به سرطان از اسم این بیماری بیشتر از خودش می‌ترسند ولی تنها این بیماری نیست که انسان‌ها را از بین می‌برد، خیلی بیماری‌های خطرناک‌تر و حوادث طبیعی بیشتر ممکن است به مرگ انسان‌ها منجر شود. مادرم می‌گوید به دنیا آمدن و مردن آدم‌ها دست خودشان نیست اما بین این دو که زندگی کردن است دست خودمان است که چطور انسانی باشیم. من امروز دانشجو هستم در طول این مدت و بعد از گذشت 14 سال سختی‌ها و دردهای زیادی را تحمل کردم اما همیشه گفتم کوتاه نمی‌آیم زندگی!»

 

سه شنبه, 25 ارديبهشت 1397 ساعت 09:23

سه سال است که پیوند مغز استخوان شده ام

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: موقع سحر حالم خوب شد, دیگه تب و لرز نداشتم. چون خیس عرق شده بودم به حمام رفتم.
یک هفته همین حالت شب‌ها اتفاق می‌افتاد. با خودم فکر می‌کردم همون آنفولانزاس و چیز غیرعادی نیست آخه تلویزیون هم راجع بهش حرف زده بود.
بعد از یک هفته, این روند بازهم تکرار شد و بالاخره رفتم دکتر. اون هم گفت یه سرما خوردگی ساده اس و برام نسخه نوشت.
یک ماه حالم خوب بود ولی دوباره همون حالت برگشت. دوباره تب و لرز, دوباره خیس عرق, دوباره بالشت خیس شده از عرق روی بند...
دکتر رفتم و گفت آنفولانزاس, استراحت کن و این داروها رو بخور ولی تاثیری نداشت. نه تنها همون حالت قبلی دوباره اتفاق می‌افتاد بلکه حس می‌کردم زیر بغلم و توی گردنم چندتا غده در هم در اومده.
باز هم دکتر رفتم, گفت آنفولانزای شدید گرفتی. دارو تجویز کرد. خوب بود, غده‌ها رفتن, شب‌ها دیگه حالم بد نمی‌شد.
تا این‌که دو هفته گذشت و همه حالت‌های قبلی برگشتند.
انگار اونها بچه‌هایی بودن که منتظر زنگ مدرسه هستن و حالا زنگ خورده و دارن برمی‌گردن.
وقتی این موضوع رو با یکی از آشنایان در میون گذاشتم یک متخصص بیماری‌های عفونی رو بهم معرفی کرد.
بعد از مراجعه, به پیشنهاد دکتر از یکی از غده‌هام برای آزمایش نمونه برداری کردن.نتیجه آزمایش یک ماه بعد اومد حس خوبی نداشتم. اصلا باورم نمی‌شد. معنی کلمات کلیدی آزمایش می‌گفت یه جور سرطانه. ترجیح دادم تا پزشک چیزی نگفته سکوت کنم.
وقتی دکتر هم بهم گفت سرطان دارم, لنفوم است و باید شیمی درمانی کنم کاملا شوکه شدم و بعد از این که از مطلب بیرون اومدم, یک ساعت توی خیابونا قدم زدم و هزار جور فکر کردم. تصمیم گرفتم به کسی چیزی نگم. رفتم سمت خونه. همسرم گفت: چی شده؟ دکتر چی گفت؟
منم گفتم یه عفونت عادیه!
رفتم پشت لپ تاپ و شروع کردم به سرچ کردن. می‌خواسم بدونم معنی ساده حرفای دکتر چیه. تقریبا تا صبح داشتم توی اینترنت مطالب مختلف می‌خوندم. آدم‌های زیادی بودن که تونستن روی سرطان رو کم کنن. خوندن سرگذشت این آدما و اشتیاق دیدن بزرگ شدن دختر چند ماهم, بهم انگیزه مبارزه کردن رو داد. چند روز گذشت بالاخره واقعیت رو به همسرم گفتم. همسرم هم با من هم عقیده شد.
تصمیم گرفتیم به خانواده ام که در شهر دیگری ساکن بودن چیزی نگیم.
توی دوره درمان, پزشک‌های متخصص یک محیط شاد و دوستانه رو برام رقم زدن. با اینکه خیلی دیر بود، ولی اراده‌ام رو مثل مهاجم یک مسابقه فوتبال کردم که 90 دقیقه از بازی گذشته و می‌خواد هرجوری شده توپ رو توی تور حریف بکاره.
خوشبختانه همسرم در طول دوره درمان, هم از لحاظ عاطفی من رو حمایت می‌کرد و هم تمام مطالب مفید اینترنت رو پیگیری می‌کرد.
دوره اول درمان تموم شد و هنوز لنفوم هست. بالاخره بعد از یک سال خانواده‌ام از موضوع خبردار شدن. حالا دیگه وقت از  پا افتادنم نبود. نباید ناامید می‌شدم. ورزش, شیمی‌ درمانی و امید دیدن بزرگ شدن دخترم و چشمهای منتظر خانواده‌ام، همه و همه بهم انگیزه می‌دادن. برای شیمی درمانی, تنها پیش دکتر می‌رفتم. دیگه قیافم واسه همه پرسنل بیمارستان آشنا بود و تقریبا با همشون دوست بودم.
چند مرحله شیمی درمانی گذشت ولی سرطان هم‌چنان مقاومت می‌کرد.
پزشک معالج به این نتیجه رسید که پیوند مغز استخوان, بهترین گزینه برای درمانه.
مثل همیشه توی اینترنت همه مطالب پیوند مغز استخوان رو زیر و رو کردم.
همه اعضای خانواده بعد از شنیدن قضیه پیوند مغز استخوان برای دادن پیوند، آزمایش ژنتیک دادن و فقط برادرم محمد بود که می‌تونست به من پیوند مغز استخوان بده.
شیمی درمانی اولیه رو با تمام سختی ها گذروندم.
بالاخره نوبت پیوند من رسید و تنها فرشته محافظم کسی که جوونیش رو صرف آرامش من کرد- مادر عزیزم- توی بخش ایزوله تا آخرین لحظه کنارم بود و این یه جور دلگرمی برای برگشتن شرایط بهتر می‌شد.
ثمره امیدواری, اراده و حمایت همه اطرافیانم اینه که الان بعد از گذشت سه سال از دوره درمانم با نوشتن داستان راز موفقیتم در شکست سرطان, به یک نفر...نه! دونفر... نه! شایدم هزاران هزار نفر دیگه واسه مبارزه با بیماریشون ,انگیزه می‌دم.
و اما توصیه من:
1.  سرطان قابل درمان است، اگر شما باورداشته باشید.
2.  سعی کنید سرطان را بشناسید. برای جنگیدن با دشمن اولین گام شناختن دشمن است.
3.  مسئولیتی که درقبال عزیزان وخانواده دارید فراموش نکنید. بایدهمه سختی ها را پشت سر بگذارید. شما مسئولید.
4.  به پزشک معالج خود اعتماد داشته و باورش کنید. مطمئن باشید که اوتمام تلاشش را برای شما انجام می دهد.
5.  به خود با گفتن جمله های مثبت، اعتماد به نفس وانرژی مثبت دهید وخود را باورکنید.
6.  باورکنید که اگرشما بخواهید خدا همین نزدیکیست و می شنود.

شروعقبلی123بعدیپایان
صفحه1 از3