تجربه بیماران

تجربه بیماران (48)

 

دوشنبه, 10 شهریور 1399 ساعت 10:24

سبک زندگی ‌این زن بعد از شکست سرطان تغییر کرد

نوشته شده توسط

شاید از خیلی‌ها شنیده باشید که فلانی، چون روحیه خیلی خوبی داشت، به آینده امیدوار بود و ... توانست بیماری‌اش را درمان کند و دوباره به زندگی برگردد. فریده قصه ما هم، با داشتن روحیه بالا و امید به زندگی برای سرپرستی بچه‌هایش باعث رهایی از بیماری سرطانش شد و حالا دیگر از آن توده‌های ناخوانده خبری نیست، او تلاش می‌کند همچنان قوی و پرقدرت با همه مشکلات زندگی بجنگد.

 

بیماری که پلی شد برای موفقیت

شاید از خیلی‌ها شنیده باشید که فلانی، چون روحیه خیلی خوبی داشت و به آینده امیدوار بود، توانست بیماری‌اش را درمان کند و دوباره به زندگی برگردد. فریده قصه ما هم، داشتن روحیه بالا و امید به زندگی برای سرپرستی بچه‌هایش باعث رهایی از بیماری سرطانش شد و حالا دیگر از آن توده‌های ناخوانده خبری نیست، او تلاش می‌کند همچنان قوی و پرقدرت با همه مشکلات زندگی بجنگد.

او در گفت‌وگو با "دیدار" از عشق به فرزندانش می‌گوید و ادامه می‌دهد: «تن‌ها چیزی که مرا حفظ کرد عشق به فرزندانم بود و وقتی به چهره فرزندانم خیره می‌شدم به خودم می‌گفتم من باید با این بیماری بخاطر آن‌ها مبارزه کنم.»

 

متن گفتگو با فریده را در ادامه می‌خوانید:

قرارمان ساعت ۱۱ بود، دو دقیقه به ۱۱ با دیدن پلاک ۴۵ از اسنپ پیاده شدم، نگاهی به آپارتمان کردم و با نگاه به جعبه زنگ دستم را روی عدد ۶ فشردم و چند ثانیه بعد در باز شد، وارد راهرو شدم و با آسانسور خودم را به طبقه سوم رساندم، صدای جاروبرقی همسایه کناری کل فضای راهرو را پر کرده بود؛ در آپارتمان نیمه باز بود، زنگ را فشردم و صدایی از داخل گفت: "در بازه بیا تو" کفش‌هایم را دم در درآوردم و داخل شدم، و کمی این پا و آن پا کردم که همان صدا گفت: "چرا دم در وایسادی بیا تو دیگه" به دنبال صدا بودم که دیدم فریده از پشت ستونی که اپن آشپزخانه را از پذیرایی جدا کرده بود با لبخند بیرون آمد و گفت: "خوش اومدی داشتم چای دم می‌کردم" لبخندی زدم و گفتم سلام.

گفت: "ماسکت را بردار من کرونا ندارم و همه جا هم ضدعفونی شده است و تمیز". در همان نگاه اول متوجه تمیزی خانه شده بودم و گل‌های تازه‌ای که روی میز وسط مبل خودنمایی می‌کرد نشان می‌داد که صاحب این خانه وسواس به تمیزی دارد.

با دست اشاره کرد که روی کاناپه سبز ارتشی‌اش بنشینم، نشستم و پرسید: چای یا قهوه، گفتم اگر اشکال ندارد، آب می‌خورم. لبخندی زد و چند دقیقه بعد با لیوان شربتی که به خاطر سردی مات شده بود برگشت، تشکر کردم و چند جرعه خوردم.

پرسید: راحت پیدا کردی؟ گفتم بله سر راست بود؛ لبخندی زد و گفت شربتت را بخور من وقت زیاد دارم. چند جرعه دیگر خوردم و گفتم من آماده‌ام شروع کنیم. با سر تایید کرد و گفت: خوب چی باید بگم؟
گفتم اگر ناراحت نمی‌شید زندگی‌تان را در دو بخش تعریف کنید قبل از بیماری و بعدش؟ موافقید؟ چند ثانیه‌ای سکوت کرد و دستی به گلبرگ گلدان روی میز زد و گفت: باشه؛ گفتم: اگر ناراحت می‌شید تعریف نکنید من نمی‌خواهم با مرور خاطرات‌تان اذیت بشید، گفت: نه مشکلی نیست تعریف می‌کنم.

اون دوران معمولا ازدواج‌ها زود اتفاق می‌افتاد و اغلب فامیلی بود و من هم مثل خیلی از دختر‌های اون زمان تو همبن مسیر قرار گرفتم و در سن ۱۴ سالگی ازدواج کردم، ازدواج فامیلی ناموفق که همون سال‌های اول با دخالت‌های اطرافیان به جدایی بدون طلاق منجر شد. ولی خب، چون گاهی این جدا نشدن موجب آزار و اذیت خودم و بچه‌ها می‌شد درخواست طلاق غیابی دادم و خودم و بچه‌ها رو خلاص کردم. البته این را بگویم حاصل این ازدواج ۳ فرزند بود ۲ پسر و یک دختر.

 

یعنی تنهایی بچه‌ها را بزرگ کردید؟

بله. البته زندگی خوبی داشتیم؛ خونه، ماشین، حساب بانکی، راننده شخصی و...، اما همه رو بخاطر بی تدبیری همسر از دست دادیم، زمان جدایی من موندم و ۳ بچه و کلی بدهی.
بدهی‌ها رو صاف کردم و با کمی قرض و وام تونستم آپارتمانی برای خودمون بخرم. علاقه زیادی به پزشکی و خیاطی داشتم؛ پزشکی را بخاطر ازدواج نتونستم ادامه تحصیل بدم هرچند شاگرد زرنگی تو رشته تجربی بودم؛ دوران راهنمایی چند دوره خیاطی آموزش دیدم و از همون دوران شروع به دوختن لباس کردم. بعد از جدایی دوره‌های آموزش خیاطی در منزل برگزار کردم و برای مردم لباس دوختم. بالاخره کم و زیاد تامین معاش می‌کردم. در همون دوران آشفتگی و اختلاف تصادف وحشتناکی داشتیم که پسر بزرگم آسیب‌های جسمی زیادی دید. شاید که نه، ولی غصه این تصادف منو از پا درآورد. با سختی‌های زیادی زندگی رو ادامه دادیم؛ بچه‌ها درس خوندن و هر کدام میسر زندگی خودشون را دنبال کردند.

 

بچه‌ها این روزها چه کار می‌کنند؟

خدا رو شکر همه موفق هستند. دخترم دانشجوی دکترا بود که برای ادامه تحصیل به اروپا رفت، پسر‌ها یکی کارمند و دیگری شغل آزاد دارد.
به عکس‌های مختلف که روی دیوار و میز خانه بود نگاهی می‌کنم، عکس‌ها نشان می‌داد که این خانواده به خوبی از پس مشکلات برآمده و حالا هر کدام به موفقیت‌هایی رسیدند که نشان دهنده تلاش‌های فریده بوده است. نگاهم را دوباره به فریده می‌دوزم و سوال بعدی را می‌پرسم، چه شد که رفتید دنبال درس و دانشگاه؟ گویا او هم غرق در خاطراتش بود، چون چند ثانیه به من نگاه کرد و گفت: چی پرسیدی؟ و سوالم را تکرار کردم.
علاقه زیادی به درس خوندن داشتم، طی زندگی مشترک با تمام اختلافات مدرک دیپلم خودم رو گرفتم. یک روز دیدم دخترم دفترچه آزمون کنکور برای من خریده و گفت: تو علاقه زیادی به درس خوندن داشتی و ما کمک می‌کنیم تحصیلاتت رو ادامه بدی؛ من هم با ذوق و علاقه کتاب خریدم و تا زمان کنکور حسابی کتاب‌ها رو مطالعه کردم و روز موعد رفتم امتحان دادم و در رشته روابط عمومی قبول شدم. کاردانی ناپیوسته تمام شد. دفترچه آزمون کارشناسی ناپیوسته رو گرفتم. بهار همون سال متوجه شدم که داخل سینه سمت راستم جسمی سفت و مشکوک وجود داره با یکی از دوستان صحبت کردم و سفارش کرد که به مرکز بیماری‌های پستان در خیابان فلسطین مراجعه کنم. طی سونوگرافی و آزمایشات، پزشک معالج گفت فکر نمی‌کنم مورد خاصی باشد و یکسری دارو‌هایی تجویز کرد. آن سال عازم سفر حج بودم؛ پزشک معالج هم سفارش کرده بود برو آنجا و از خدا بخواه که مشکل خاصی نداشته باشی و هر چه که هست ریشه کن شود.

 

یعنی آن موقع بیمار نبودید یا دکتر متوجه نشد؟

دکتر متوجه نشده بود؛ من هم با توجه به سخنان پزشک بی‌توجهی کرده و به سفر حج رفتم. مدتی گذشت متوجه شدم توده داخل سینه‌ام بزرگتر شده. دوباره پیگیر شدم و به بیمارستان میلاد مراجعه کردم.
احساس کردم از اتاقی که درش با کمی فاصله از در ورودی بود صدایی آمد، اول فک کردم اشتباه شنیدم، اما وقتی فریده هم به همان سو نگاه کرد فهمیدم شخص دیگری هم در خانه است، کمی روی مبل جابه‌جا شدم؛ فریده گفت: پسرمه، چون دور کارن امروز خانه است.
کمی صدایش را پایین آورد و گفت: باید بقیه ماجرا را آروم‌تر برایت می‌گویم، نمی‌خواهم پسرم صدایم را بشنود، ناراحت می‌شود که آن خاطرات تلخ دوباره تکرار شود. با تکان دادن سر فهماندم که درک می‌کنم و باز هم تاکید کردم اگر سخت‌تان است نگویید؛ گفت نه قبول کردم که تعریف کنم پس می‌گم؛ من مشتاقانه نگاهش کردم و او هم کمی خود را به من نزدیک‌تر کرد و ادامه داد:

رفتم بیمارستان میلاد برای معاینه مجدد، دکتری که اون روز اونجا بود اورژانسی برایم سونوگرافی و ماموگرافی نوشت، بخاطر انجام این کار‌ها من تا شب بیمارستان بودم تا جواب‌ها آماده شود ساعات بدی گذشت، مدام استرس داشتم و نگران بودم، وقتی عکس‌ها را پیش دکتر بردم گفت: خانم تا الان کجا بودی چرا دیر اومدی، شما سرطان سینه دارید آن هم گرید چهار؛ باید هر جفت سینه‌هایتان را بردارید، حالم بد شد و مدارک از دستم افتاد دکتر هنوز داشت صحبت می‌کرد و من فقط می‌شنیدم که فقط خدا می‌تونه کمکت کنه و یک معجزه.
به اینجا که رسید رنگ فریده پریده بود و احساس کردم بدنش لرزش دارد، سریع بلند شدم و بی‌اجازه به آشپزخانه رفتم و برایش یک لیوان آب آوردم، لبخندش را به نگاهم هدیه کرد و چند بار گفت خوبم خوبم؛ سرجایم برگشتم و نگاهش کردم سعی کردم با سکوتم کمک کنم که به آرامش برسد.
از آن اتاق صدای موسیقی می‌آمد و علیرضا قربانی می‌خواند؛ "تو آه منی، اشتباه منی چگونه از تو می‌گویم، تو همسفر نیمه راه منی چگونه از تو می‌گویم." سکوت سالن و صدای قربانی باعث شد هر دو همچنان در همان حالت بمانیم.
داشتم به این فکر می‌کردم که بمانم یا بروم که فریده گفت: می خوای بری، گفتم اگر سخت‌تان است آره، گفت نه نه ادامه می‌دیم حالم خوبه الان؛ و اینگونه ادامه داد.
دکتر گفت نامه می‌نویسم سریع سینه‌ها برداشته شود و کار شیمی درمانی را آغاز کنید، ساعت‌ها گریه کردم و برگشتم خونه، پسر کوچکم خانه بود پرسید چی شده، ولی چیزی نگفتم، بقیه بچه‌ها هم که اومدند خونه هی پرسیدند چی شده و من چیزی نگفتم هی به بچه‌ها نگاه کردم، دکتر گفته بود اینجوری ادامه بدهی سه ماه بیشتر زنده نیستی، دو روز من حالت شوک بودم و کاری نمی‌تونستم بکنم.
بعد یهو به خودم اومدم با خودم گفتم تا کی می‌خواهی اینجوری ادامه بدی، می‌خوای بشینی منتظر مرگ باشی، شماره بیمارستان را گرفتم و خواستم دکتر بهم معرفی کنند و دکتر کاویانی را پیدا کردم و تخصص‌اش را از فرانسه گرفته، همان روز از مطب وقت گرفتم و به منشی گفتم که مورد من اورژانسی است سریع نوبت داد و دکتر هم دید و گفت بله دیر اقدام کردی، ولی ممکن است لازم نباشد هر دو سینه را برداریم، من جراحی می‌کنم و نمونه را می‌فرستم پاتوبیولوژی اگر وضعیت خطرناک باشد و غدد لنفاوی‌ات درگیر باشه، مجبوریم هر دو سینه را برداریم اگر نه من بخش‌های آلوده را تخلیه می‌کنم و برایت شیمی درمانی می‌نویسم، ولی اگر زودتر می‌آمدی نیاز به شیمی درمانی نبود.

 

یعنی اگر آن دکتر قبل سفر متوجه می‌شد شاید با دارو هم درمان می‌شدید نه؟

به اینجای صحبت‌ها که رسیدیم، فریده آهی کشید و گفت: همه این اتفاق‌ها برمی‌گشت به حرف اون دکتری که گفت چیزی نیست و برو دعا کن خدا شفات بده، این اتفاق باعث شد زندگی من تغییر کند.
فریده با کمی مکث، اینجوری ادامه داد: دکتر گفت از همین الان باید درمان را شروع کنیم من یه آمپول می‌نویسم برو از مرکز هسته‌ای ایران که سمت تهرانپارس بود، بگیر و تزریق کن و چند تا اسکن رنگی بگیر و بیا، با خواهرم تماس گرفتم، ماجرا را گفتم حال خواهرم با شنیدن خبر سرطان من بد شد، ولی با من اومد و با هم رفتیم این عکس‌ها را انداختیم و برگشتیم پیش دکتر. تا عکس‌ها را دید گفت باید سریع عمل شی، فاصله گرفتن آزمایش‌های مختلف تا عمل سه روز شد و بستری شدم.
به پدر و مادرم نگفتم، چون آن‌ها سنشان بالا است و پیش خودم گفتم اگر بفهمند دق می‌کنند، فقط دو تا خواهرهام می‌دونستن. بعد عمل نمونه را خواهرم و دخترم بردند مرکز نمونه برداری بیمارستان پارس و جواب سریع حاضر شد و دکتر بعد از دیدن جواب گفت خدا رو شکر غدد لنفانی درگیر نشده است.
سینه را تخلیه کرد و اومدم خونه استراحت کردم، سه روز بعد رفتم دکتر، پانسمان را عوض کرد و گفت شرایط خوبه، ولی گفت باید ۶ جلسه شیمی درمانی را بگذرونی و از هفته بعد هم باید شروع کنی، شیمی درمانی را شروع کردم موهام شروع کرد به ریختن و من گریه می‌کردم وقتی به دکتر گفتم، گفت ماشین بردار بزن، برگشتم خونه و موهامو تراشیدم.

صدای فریده دوباره شروع کرد به لرزیدن و اشک در چشمانش حلقه زد، با خودم گفتم کاش نمی‌خواستم که ماجرا را برایم تعریف کند، مستاصل شدم؛ فریده با بغض ادامه داد: بعد شیمی درمانی چهارم همه خانواده فهمیدند. خواهرهام نوبتی می‌آمدند پیشم، مرحله آخر که تموم شد از رو تخت افتادم و حالم بد شد و من رو بردند اورژانس آزمایش گرفتن و گفتن بدنت ضعیف شده و دیگر نمی‌تونی شیمی درمانی کنی، به دکتر گفتیم گفت برو خونه و استراحت کن و هفته بعد رفتم پیش دکتر آزمایش نوشت برای ایمنی بدن و وقتی دکتر جواب و دید گفت بدنت نمی‌تونه و به جای شیمی درمانی ۳۵ جلسه رادیوتراپی نوشت، آن را انجام دادم با سختی زیاد؛ تا رسید به درمان با دارو ۵ سال دارو مصرف کردم، ۶ بار کورتاژ تشخیص انجام دادم و در این میون تنها چیزی که حفظم کرد عشق به بچه‌هام بود و می‌خواستم بخاطر آن‌ها زنده بمونم، چون آن‌ها هیچ کس را در این دنیا نداشتند و برای همین مبارزه کردم، من همه زندگی مو برای آن‌ها گذاشتم.

 

چی شد که به فکر ادامه تحصیل افتادید؟

من جهاد دانشگاهی درس می‌خوندم یعنی فوق دیپلمم را از همون جا گرفتم، آزمون کارشناسی‌اش هر ۶ ماه یکبار برگزار می‌شد، دوره اول آزمون را بخاطر درمان از دست داده بودم، اما فک کنم در دوره بهمن ماه شرکت کردم و تونستم وارد دانشگاه بشم. اما دقیقا زمانی بود که من هنوز داشتم رادیوتراپی می‌کردم با مو‌های ریخته سرکلاس می‌رفتم و چون زمستون بود و کلاه می‌ذاشتم کسی متوجه نشد، مرتب آزمایش خون می‌دادم و فقط یکی از دوستان دانشگاهم خبر داشت.چند بار شده بود سرکلاس دچار خونریزی شدم و بردنم بیمارستان، اما همه این‌ها دلیل نشد که من انگیزه‌ام را از دست بدم و همیشه حالت مبارزه داشتم و می‌خواستم قوی بمونم؛ شاید هر کسی جای من بود سراغ درس نمی‌رفت، ولی من رفتم. در همان دوران در چند نشریه مطلب می‌نوشتم و ویراستاری می‌کردم.
فروردین درمان و رادیوتراپی تمام شد و درمان با دارو تا ۵ سال طول کشید. نکته‌ای که وجود داره اینکه این بیماری مسیر زندگی منو عوض کرد، حاشیه‌ها را ریختم دور، چیز‌هایی که اذیتم می‌کرد را کنار گذاشتم به سمت محیط‌های شاد رفتم و سعی کردم برنامه سفر بریزم و زندگی را آروم‌تر کنم.
همان اوایل سال ۸۰ خیاطی را کنار گذشتم و درس خوندم و وارد کار مطبوعات شدم و زندگی را از همین طریق گذراندم و کم کم کارم را توسعه دادم و خودم مسوولیت یک نهاد مطبوعاتی را به عهده گرفتم و در فضای فرهنگی هم مشغول فعالیت هستم؛ و در نهایت اینکه مهمترین چیزی که تغییر کرد مصرف بعضی از مواد غذایی را حذف کردم؛ مثل سوسیس، کالباس، روغن جامد، گوشت گوساله و به جای آن مصرف میوه و سبزیجات بیشتر شد.
به ساعت نگاه کردم نزدیک یک بود باورم نمی‌شد اینقدر زمان گذشته، سریع بلند شدم و گفتم: ببخشید خیلی وقتتون رو گرفتم. عزم رفتن کردم، اصرارش را برای خوردن ناهار نپذیرفتم، بیرون که اومدم قصد کردم کمی قدم بزنم و در مسیر فقط به این فکر کردم که اگر من جای فریده بودم چه کاری انجام می‌دادم، مبارزه می‌کردم یا تسلیم می‌شدم...

 

منبع: دیدار نیوز

پنج شنبه, 12 تیر 1399 ساعت 10:09

خاطره تلخِ شیرین ۱۴ ساله

نوشته شده توسط

 14 ساله بودم...

هشت ماهِ تمام، من و خانواده ام با آن مشکل درگیر بودیم و هیچ دکتری قادر نبود علت آن را پیدا کند. تا اینکه بنابر توصیه پزشک عمومی، بعد از انجام آزمایش های مختلف، مشخص شد که در بدنم یک توده وجود دارد. پس از مشخص شدن نوع بیماری، با انجام عمل جراحی، متأسفانه رحم و تخمدان ها را برداشتند و تأکید شد که باید به درمان ادامه دهم اما متأسفانه بر اثر بضاعت مالی خانواده ام، ادامه درمان بیماری ام را جدی نگرفتند و بعد از گذشت شش ماه، مجددا علائم بیماری نمایان شد.

در حال پیگیری درمان، پزشکی غافل از رویاهای شیرینم به من گفت: قرار است بزودی جراحی شوی، باید قسمتی از روده، قسمتی از پانکراس و مثانه، را بر دارند و بعد از آن همیشه باید زندگی را با دو کیسه انجام دهی.

خدای من!!! چه میشنوم؟ لحظه ای تمام صداهای اطراف که نه، بلکه کل عالم برایم مسکوت شد و ناخودآگاه عروسکم را در آغوشم فشردم و در گوشش آرام زمزمه کردم؛ شنیدن صحبت های آن پزشک بشدت برایم سخت بود تا حدی که یک هفته نتوانستم غذایی بخورم و تمام امیدم را از دست دادم. اینگونه شد که خود را برای مرگ حتمی آماده کردم.

در اینجا بود که دایی ام با پیگیری های مکرر در انستیتو کانسر بیمارستان امام خمینی(ره) با پزشکی متخصص و دلسوز صحبت کرد و پس از بررسی های لازم، تمام مراحل شیمی درمان را توصیه کرده تا رفته رفته توده کوچک شد خوشبختانه با یک عمل جراحی، غده را از بدنم خارج کردند.

اما سختی های بیماری تمام شدنی نبود. در هربار، با تزریق شیمی درمانی، به علت درد زیاد از هوش می رفتم. ریزش مو، ضعف شدید و.. تا آنجاکه دیگر نمی توانستم خودم را در آینه ببینم، البته خدارا شکر هزینه های بستری و ویزیت پزشکان در انستیتو کانسر رایگان بود اما هزینه دارو بسیار سنگین بود و ناگفته نماند تهیه داروهای شیمی درمانی برای خانواده های دارای وضعیت اقتصادی بد، بسیار دشوار است که این مشکل نیز از طریق واحد مددکاری انستیتو کانسر و کمک نیکوکاران رفع شد.

وای ایزوله، محلی که قبل از من، دونفر در اون بخش فوت کرده بودند و فکر می کردم کارم تمام است، برای نرفتن به بخش خیلی مقاومت کردم و خیلی گریه و خواهش و التماس، بیچاره پدر و مادرم، آن بندگان خدا هم که ساده، احوال بدم را میدیدند و با رفتن من به آن بخش مخالفت می کردند ولی با سماجت پرستاران بخش، در قسمت ایزوله بستری شدم.

برای اولین بار پس از درد و مشقت زیاد، بعد از گذشت چند روز در ایزوله حالم بهتر شد. پزشکان، پرستاران و مددکاران همه دست های خداوند بودند که به کمکم آمده بودند. تصمیم گرفتم جواب خداوند را بدهم. باید خوب میشدم “من می تنوانم”

تا اینکه مراحل درمان من سه سال طول کشید، اکنون خداوند متعال را سپاسگزارم که به مدت ده سال است، زندگی ام به روال عادی خود بازگشته است...

 

چهارشنبه, 23 بهمن 1398 ساعت 08:07

از مبتلا شدن به سرطان ناراحت نیستم

نوشته شده توسط

وقتی سرطان زیبایی هانیه 37 ساله را گرفت او برای زنده ماندن جنگید + فیلم گفتگو متفاوت با دختر تهرانی حجم ویدیو: ۶۲.۱۹M | مدت زمان ویدیو: ۰۰:۰۸:۳۰
نیمی بیشتر از سرطان ها با تشخیص زودرس قابل درمان هستند، همچنین درصد قابل توجهی از بیماران با شناسایی به موقع بیماری می توانند از نتیجه تلخ سرطان بگذریند و به زندگی سالم برگردند.
این افراد باید با حساس سازی جامعه مسئولیت اجتماعی خود را در راه آموزش، کنترل و پیشگیری از گسترش آن انجام دهند. عواملی که در ایجاد سرطان بسیار شایع هستند مصرف الکل، برنامه غذایی ناسالم ، کم تحرکی، مصرف برخی از داروها، اشعه درمانی و… هستند که به اصلاح با سبک زندگی و آموزش می‌توان از ابتلا به سرطان جلوگیری کرد.
هانیه پدیدار متولد سال ۵۶ که ۱۷ سال است به کار مترجمی مشغول است و به صورت حرفه ای ورزش یوگا را انجام می‌دهد. پنج سال قبل ،در یک روز تابستانی دردی را در کشاله ران خود حس می‌کند که ابتدا خیال می‌کند از ورزش است اما پس از مدتی که درد ادامه پیدا کرد به سفارش مربی یوگا به یک دکتر زنان مراجعه کرده و در سونوگرافی مشخص می‌شود که کیستی در یکی از تخمدان های خود دارد.
او بعد از مراجعه به دکتر دیگری یک ماه صبر می‌کند تا شاید مشکل کیست برطرف شود اما این اتفاق رخ نداده بلکه تشخیصی که در این زمینه داده می‌شود، این بود که توده ای در تخمدان راست او وجود دارد.
هانیه در این زمینه می‌گوید: «در بهترین حالت باید شکمم برای جراحی باز می‌شد چرا که سرطان تخمدان به شدت موذی است، من نیز تا آن زمان به پدر و مادر خود در این باره نگفته بودم چرا که پدرم مشکل قلبی داشت و ممکن بود اتفاقی برایش رخ بدهد. در نهایت به مادر اطلاع دادم و از آنجایی که خود در رشته پرستاری استاد دانشگاه است مرا پیش چند دکتر فوق تخصص برد که در نهایت یک روز به من گفتند که باید سریع جراحی شوم».
بعد از عمل، تخمدان راست هانیه بیرون آورده می‌شود اما از آنجایی که یک مایع شکمی بدخیم نیز در بدن داشت پزشکان مجبور می‌شوند تا آن را نیز بیرون بیاورند. بعد از عمل، ۶ جلسه شیمی درمانی تهاجمی را به دلیل سن کم و تکثیر سلولی زیاد برای او می‌نویسند.
هانیه از روزهای شیمی درمانی اینگونه می گوید: « همیشه فکر می‌کردم که بیماری برای همه است و نمی‌توان انتخاب کرد که چه بیماری را چه فردی مبتلا می‌شود اما ده روز بعد از جراحی پدر من فوت شدند که یک هفته شیمی درمانی را عقب انداختند تا شاید شیمی درمانی بهترین نتیجه را بدهد. هنگام شیمی درمانی حال خوبی نداشتم ، هر جلسه حال هم وضعیتم بدتر می شد پس این فکر در من به وجود آمد که درباره سرطان مطالعه کنم، چرا که وقتی انسان شناخت از چیزی نداشته باشد نمی‌تواند به آن غلبه پیدا بکند. بنابراین از هرچیزی کمک گرفتم تا عوارض شیمی درمانی را کاهش دهم . وقتی انسان از چیزی می‌ترسد باید در چشمهایش نگاه کنی . ترس را نمی توان در چشمها پنهان کرد. وقتی شناخت بیشتر شود ، ترس یا کمتر می شود یا بیشتر ، برای من کمتر شدو مبارزه بیشتر شد. دیگر خیلی راحت تر کلمه سرطان را بکار می‌بردم این در حالی است که خیلی از آدم ها بجای سرطان از کلمه cancer استفاده می‌کنند تا شاید بار معنایی آن را کمتر کنند. حقیقت این است که اسم سرطان از خودش ترسناک تر است اما در کل سرطان یک بیماری است .»
می گوید برای بهبود به مشاور نیز مراجعه می‌کند تا ذهنیت خود را نسبت به این بیماری تغییر دهد.
هانیه می گوید: در آن شرایط معنای امید ها متفاوت می شود مثلا برای من اوج امیدواری این بود که سرطان دیابت نیست که بخواهد هر روز دیالیز را تجربه کنم بلکه با یک دوره شیمی درمانی می‌تواند درمان ‌شود.

آنهایی ترکم کردند که فکر می کردم همیشه کنارم می مانند
هانیه می گوید در طول درمان مسائلی را تجربه کردم که پیش از آن حتی به آنها فکر هم نمی کردم. « بسیار از اطرافیانم تغییر کردند. دوستانی که فکر می‌کردم همیشه کنارم هستند از ترس اینکه کنار یک آدم سرطانی باشند، فاصله گرفتند این درحالی است که آنهایی که اصلا فکر حضورشان را نمی‌کردم، کنارم قرار گرفتند».
هانیه با بیان اینکه تمام موهایم به دلیل سرطان ریختند ،حتی مژه و ابروهای خود را از دست دادم اذعان می‌کند که « هر بار باید به بقیه ثابت می‌کردم که نترسید من زنده خواهم ماند. البته درونم به شدت مریض بود که به وسیله تغذیه، ماساژ درمانی سعی می‌کردم تا بهتر شوم. در نهایت عدد تومور مارکر های آزمایش من نرمال شدند. ابتدا ماهی یکبار، بعد دو ماه یکبار و در نهایت شش ماه یکبار آزمایش می‌دهم»
یک فرمول جهانی وجود دارد که تا پنج سال نخست بعد از درمان سرطان، امکان برگشت آن وجود دارد اما تابستان امسال این زن پنجمین سال بهبود خود را پشت سر گذاشته و تاکنون دیگر خطری تهدیدش نمی‌کند اما شش ماه یکبار آزمایش های خود را انجام می‌دهد.
هانیه درباره زندگی قبل از سرطان خود اظهار می گوید: « زندگی سالمی را به وسیله ورزش، گیاه خواری و دوری از سیگار و مشروبات الکلی داشتم حتی مطالعات زیادی برروی خودشناسی انجام می‌دادم. بنابراین برای همه این سوال پیش آمده بود که چرا مبتلا به این بیماری شده ام که وقتی به آنکولوژی مراجعه کردم این بیماری را به ذهن و افکار من مرتبط دانست. چرا که همه کارهای من ۲۰ درصد مسئله بودند درصورتی که افکار آدمی ۸۰ درصد ماجرا را شکل می‌دهد.

فهمیدم زندگی بدون من هم ادامه دارد
تاکید می کند: « در گذشته برای ارائه کردن کارهایم وسواس زیادی داشتم ،حتما باید به موقع همه کارها را تحویل می‌دادم درصورتی که همه آن کارها نیز بدون من انجام می‌شدند. من با سرطان مجبور شدم تا همه چیز را کنار بگذارم و آن زمان بود که فهمیدم زندگی نیز بدون من هم ادامه دارد. پس باید من برای خودم زندگی کنم. پس زندگی خود را به کلی تغییر دادم.
هانیه در یک پروسه طولانی از موسیقی گرفته تا فیلم هایی که می‌بیند را تغییر می‌دهد. از ارتباط با آدم های منفی دوری می‌کند ،حتی سعی می‌کند دائم به سفر برود.

از مبتلا شدن به سرطان ناراحت نیستم
او می‌گوید: « من از مبتلا شدن به سرطان ناراحت نیستم چرا که شاید به هیچ شکل دیگری یاد نمی‌گرفتم که نیاز است تا سبک زندگی ام را تغییر دهم. کما اینکه کم تر دردی دیگر می‌تواند مرا اذیت کند و آدم نرم تر و منعطف تری شدم.»

چهارشنبه, 18 دی 1398 ساعت 06:23

روزی که تصمیم گرفتم سرطان را شکست بدهم

نوشته شده توسط

وقتی نام «سرطان» را می شنویم، وحشت همه وجود ما را می گیرد و فکر می کنیم اگر گرفتار این بیماری شویم، دنیا به آخر رسیده است. اما، امیر و اشکان، توانسته اند این بیماری را شکست دهند.
موسسه محک به عنوان بزرگ ترین نهاد غیر دولتی در کشور، نقش ارزنده ای در بهبود کودکان مبتلا به سرطان دارد. به طوری که تا کنون بیش از ۶۵۰۰ کودک مبتلا به این بیماری، با حمایت های محک، بهبود یافته و به زندگی عادی خود بازگشته اند.
شنیدن نام «سرطان» برای کسانی که خیلی با این بیماری آشنا نیستند، شاید با ترس و وحشت همراه باشد و فکر کنیم اگر ما به این بیماری مبتلا شویم، دیگر همه چیز تمام شده است. در حالی که وقتی پای صحبت بهبود یافتگان این بیماری می نشنیم و حرف های آنها را که با امید و انگیزه به جنگ این بیماری رفته اند و دست آخر آن را شکست داده اند، باور ما را نسبت به اسم «سرطان» تغییر می دهد.
اشکان طهماسبی یکی از چند هزار بیمار بهبود یافته محک هستند.
پای صحبت او نشستیم و خواستیم از روزهایی بگوید که درگیر سرطان بودد و چگونه این بیماری را شکست دادد.


اشکان چگونه متوجه شد که سرطان دارد
اشکان، حالا پسری ۱۹ ساله است که تحصیلاتی دانشگاهی خودش را در رشته حسابداری دنبال می کند. هر چند می گوید، حسابداری انتخاب پدر و مادر اوست و خودش اصلا علاقه ای به این رشته دانشگاهی ندارد.
او از روزهایی می گوید که چطور متوجه بیماری خودش شد.
اشکان، در رشته ورزشی تکواندو فعالیت می کرد. سال ۸۹ به دنبال درد شدید در بازوی چپ دستش، نزد پزشک می رود و برای او آزمایش مغز استخوان می نویسند اما جواب منفی می شود.
خانواده اشکان ساکن ایلام بودند و اولین آزمایش را در کرمانشاه انجام دادند، اما به توصیه دایی او که پزشک است، اشکان برای انجام آزمایش مجدد به بیمارستان کودکان مفید در تهران می آید و این بار جواب مثبت می شود.
۱۰ ساله بود که نوعی از سرطان خون را در اشکان تشخیص می دهند و در همان بیمارستان مفید بستری می شود.
اشکان در بیمارستان مفید بستری و کار شیمی درمانی او آغاز می شود.
او می گوید: همان موقع مرا به بیمارستان فوق تخصصی محک که مخصوص کودکان مبتلا به سرطان است، معرفی می کنند. اما، از آنجام خوشم نیامد و درمان را در همان بیمارستان مفید ادامه دادم.
اشکان در خصوص اینکه چرا از رفتن به محک امتناع کرده بود، می گوید: نمی توانستم با بچه هایی که مو نداشتند، کنار بیایم و تصمیم گرفتم در بیمارستان مفید بمانم. مادرم به من می گفت تو سرطان نداری، فقط یک عفونت خونی است. اما، وقتی فهمیدم که سرطان دارم، خیلی ترسیدم.
بیمارستان محک، تنها مرکز فوق تخصصی درمان کودکان مبتلا به سرطان در ایران است و سایر بیمارستان هایی که به کودکان مبتلا به سرطان خدمات می دهند، دارای بخش این خدمات هستند.
بیمارستان محک دارای ۱۰۰ تخت است و روزی ۶ کودکان به جمع کودکان مبتلا به سرطان در این بیمارستان اضافه می شود.
اشکان می گوید: من مادرم را خیلی دوست دارم و همین احساس نزدیکی زیاد، باعث شد به این موضوع فکر کنم که اگر من بمیرم، مادرم چه خواهد کرد و چه اتفاقی برای او خواهد افتاد. همین بود که تصمیم گرفتم در مقابل بیماری، کوتاه نیایم.
اشکان یک خواهر کوچک تر از خودش هم دارد که در زمان بیماری برادرش ۴ ساله بود و برای اینکه پدر و مادر او از ایلام به تهران آمده بودند تا روند درمان پسرشان را دنبال کنند، ترجیح دادند که دختر کوچولوی آنها با خانواده خاله زندگی کند.
اشکان از دوران درمان بیماری خودش می گوید و اینکه هرگز دوست نداشت تسلیم سرطان شود.
او می گوید: وقتی در بیمارستان مفید بودم، به قدری شیطنت و شلوغ می کردم که پرستاران بخش از دستم عاصی بودند. دوست داشتم خودم را شاد نگه دارم و به آینده فکر کنم.
اشکان مبتلا به شایع ترین نوع سرطان خون (ALL) بود که تشخیص به موقع بیماری، توانست او بهبود یابد و امروز در مسیر جدیدی از زندگی پس از سرطان قرار دارد.
او می گوید: در همان سال ها که تحت درمان بودم، متوجه بیماری خودم شدم، اما به مادرم نگفتم که می دانم سرطان دارم.


ماجرای ۵۰۰ هزار تومان پیتزا
یکی از آرزوهای اشکان در دورانی که سرطان داشت، حسرت خوردن پیتزا بود. چون تحت درمان بود و با توجه به داروهایی که مصرف می کرد، اجازه نداشت پیتزا بخورد. برای همین وقتی بهبود یافت و از بیمارستان مرخص شد، پدرش او را به پیتزافروشی مقابل بیمارستان مفید می برد.
اشکان می گوید: سال ۹۱ بود که پدرم مرا به پیتزا فروشی روبروی بیمارستان مفید برد و آنجا بود که به اندازه ۵۰۰ هزار تومان، سفارش غذا دادم.
در آن سال، ۵۰۰ هزار تومان، پول زیادی برای پیتزا بود. اینکه اشکان چه طوری این همه سفارش داده بود، جای تعجب داشت.
او می گوید: از بس ذوق زده بودم، از همه نوع پیتزا و ساندویچ هایی که داشت، سفارش می دادم اما فقط یه لقمه می خوردم و بعدی را انتخاب می کردم. همین طوری بود که دست آخر متوجه شدم ۵۰۰ هزار تومان سفارش پیتزا و ساندویچ داده ام.
اشکان ادامه می دهد: صاحب پیتزا فروشی از این همه تقاضای من تعجب کرد و پدرم ماجرا را برای او تعریف کرد. حالا صاحب پیتزا فروشی به خارج از کشور مهاجرت کرده است، اما همچنان با پدرم تلفنی در ارتباط است و سراغ مرا می گیرد.


شنبه, 11 آبان 1398 ساعت 01:03

ناگفته‌های یک پزشک که خودش سرطان دارد

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: به محض اینکه سی‌تی اسکن انجام شد، شروع به دیدن عکس‌ها کردم. فوراً تشخیص دادم: توده‌هایی که ریه‌ها را می‌پوشانند و ستون فقرات را از ریخت می‌اندازند. سرطان.
من در دوره‌ی آموزش‌های مغز و اعصاب، صدها اسکن را دیده بودم و دنبال دکترها افتاده بودم که ببینم آیا امیدی به عمل هست؟ بارها در جدول مربوطه نوشته بودم «متاستاز گسترده‌ی بیماری – عمل تأثیری ندارد» و رفته بودم. اما این اسکن فرق داشت: این مال خودم بود.
با بیماران بی‌شمار و بستگانشان نشسته‌ام که درباره‌ی پیش‌بینی بیماری‌های سخت صحبت کنم؛ این یکی از مهم‌ترین کارهای پزشکان است. وقتی بیمار نودوچهارساله باشد و در آخرین مرحله‌ی زوال عقل، خونریزی مغزی شدیدی داشته باشد این کار آسان‌تر است! برای آدم‌های جوانی مثل خودم – من سی‌وشش‌ساله‌ام – برای بیان تشخیص سرطان واژگان زیادی وجود ندارد. جمله‌ی‌ معمول من شامل این است: «مثل دوی مارتونه نه دوی سرعت؛ به کارای روزانت برس» و «مریضی میتونه توی یه خونواده جدایی بندازه یا دور هم جمعشون کنه؛ از نیازای هم باخبرشون کنه تا بیشتر از هم حمایت کنن».
من چند قانون مبنایی را یاد گرفته‌ام: صداقت درباره‌ی پیش‌بینی بیماری اما همیشه جایی برای امید گذاشتن. سربسته گفتن اما دقیق بودن: «چند روز تا چند هفته»، «چند هفته تا چند ماه»، «چند ماه تا چند سال»، «چند سال تا یک دهه و بیشتر». ما هرگز آمار دقیقی ذکر نمی‌کنیم و با فرض اینکه بیماران معمولاً درک درستی از آمار ندارند، معمولاً توصیه می‌کنیم که برای پیداکردن «عدد بقا» در گوگل جست‌وجو نکنند.
مردم نسبت به شنیدن اینکه «روش الف ۷۰ درصد احتمال زنده‌ماندن دارد» و «روش ب ۳۰ درصد احتمال مرگ دارد» واکنش متفاوتی نشان می‌دهند. با این طرز جمله‌بندی مردم روش الف را ترجیح می‌دهند؛ گرچه اعداد همان است.
وقتی دوستِ نزدیکِ گروهی که آمارشناسان خبره‌ای بودند به سرطان لوزالمعده مبتلا شده بود، من مشاور پزشکی آنها شدم. من همچنان تلاش می‌کردم با گفتن اینکه منحنی‌های بقای پنج‌ساله دست‌کم پنج سال است که از رده خارج شده‌اند، آنها را از توجه به آمار منصرف کنم. به نوعی احساس می‌کردم اعدادِ صرفْ خشک‌وخالی‌اند یا دست‌کم تجربه‌ی روزمره‌ی یک پزشک با بیماری در پس آن لازم بود. من این انگیزه را اغلب حس می‌کردم: میزانی از امید را نگه‌دار.
منحنی‌های بقا که منحنی‌های کپلان-مه‌یر نامیده می‌شوند، یکی از روش‌هایی است که ما در درمان سرطان با ترسیم تعداد بیمارانی که در طول یک دوره‌ی زمانی زنده می‌مانند، فرایند را اندازه می‌گیریم. برای برخی بیماری‌ها خط نمودار مثل هواپیمایی است که به آرامی شروع به پایین آمدن می‌کند، برای برخی دیگر مثل سقوط آزاد یک بمب‌افکن.
پزشکان درباره‌ی این منحنی‌ها، شکلشان و معنایی که دارند بسیار اندیشیده‌اند. برای مثال در تحقیقات سرطان مغز درحالی که عدد میانگین مدت بقای بیماران تغییر زیادی نداشت، دامنه‌ی فزاینده‌ای در منحنی وجود داشت که نشان می‌داد تعدادی از بیماران برای سالیان سال به زندگی ادامه داده‌اند. مشکل اینجاست که نمی‌توانید به شخص بیمار بگویید کجای منحنی قرار دارد. غیرممکن است و حتی بی‌مسئولیتی است که از آنچه واقعاً ممکن است، دقیق‌تر بگویید.
ممکن است بعضی‌ها فکر کنند پس وقتی آنکولوژیست (متخصص سرطان) کنارم نشست که مرا ببیند، آن لحظه من به اطلاعاتی درباره‌ی آمار بقا نیازی نداشتم. اما حالا که از مرز «پزشک» به «بیمار» گذر کرده‌ام، من هم تمنای همان اعدادی را دارم که بقیه‌ی بیماران دارند. امیدوار بودم که خانم دکتر مرا به عنوان کسی ببیند که هم آمار می‌فهمد و هم واقعیت‌های پزشکیِ بیماری را؛ امیدوار بودم که مطمئناً پیش‌بینی سرراستی به من خواهد داد. می‌توانستم تحملش کنم. اما او صاف و پوست‌کنده این توقع را رد کرد: «نه؛ غیرممکن است». او خیلی خوب می‌دانست که من می‌توانستم همه‌ی تحقیقات درباره‌ی این موضوع را بررسی کنم – کاری که کرده بودم. اما سرطان ریه در تخصص من نبود و در مقابل، او یک متخصص جهانی بود. در هر قرار ملاقات نبردی بین ما در می‌گرفت و او از اضافه‌کردن هرگونه عددی پرهیز می‌کرد.
حالا به جای تعجب از اینکه چرا بعضی از بیماران به پرسیدن سؤالات آماری اصرار دارند، از این متعجب شدم که چرا پزشکان در حالی که دانش و تجربه‌ی فراوانی دارند مبهم حرف می‌زنند. اولش وقتی سی‌تی اسکن خودم را دیدم فهمیدم که تنها چند ماه برای زندگی کردن دارم. نتیجه‌ی اسکن، بد به نظر می‌رسید. حدود ۱۴ کیلو وزن کم کردم، کمردرد زجرآوری در بدنم گسترش پیدا می‌کرد و هر روز بیشتر احساس خستگی می‌کردم. آزمایش‌هایم سطح پروتئین بشدت پایین و شمارش پایین سلول‌های خون ملازم با آن، نشان می‌داد که بدنم در تلاش برای محافظت از خود ناکام بوده است.
چند ماهی ظنین بودم که سرطان داشته باشم. بیماران جوان زیادی را با سرطان دیده بودم. بنابراین جا نخوردم. در حقیقت تسکین مشخصی وجود داشت و قدم بعدی روشن بود: آمادگی برای مرگ. گریه‌کردن. اینکه به همسرم بگویم دوباره ازدواج کند، دوباره پول رهن خانه جور کند. نوشتن نامه‌های نانوشته به دوستان عزیز. بله، کارهای زیادی در زندگی بود که می‌خواستم بکنم اما گاهی چنین می‌شود؛ وقتی کار روزانه‌ی شما شامل درمان ضربه‌ی مغزی و سرطان مغز است، هیچ‌چیز نمی‌تواند بدیهی‌تر از این باشد.
اما در اولین ملاقاتم با آنکولوژیست، او به این اشاره کرد که من روزی سر کارم برمی‌گردم. من یک روح نبودم؟ نه. اما در این صورت چقدر فرصت داشتم؟ سکوت.
البته خانم دکتر نتوانست جلوی خواندن مشتاقانه‌ی مرا بگیرد. با بررسی دقیق پژوهش‌ها، به تلاشم برای پیداکردن یکی که به من بگوید موعدم کی سر می‌رسد ادامه دادم. پژوهش‌های عمومی بسیاری می‌گفتند که بین ۷۰ تا ۸۰ درصد بیماران سرطان ریه، ظرف دو سال می‌میرند. آنها جای امید زیادی نمی‌گذاشتند. اما از طرفی بیشتر آن بیماران مسن و سیگاری‌های شدید بودند. پس پژوهش مربوط به جراحان مغز و اعصاب سی‌وشش‌ساله‌ی غیرسیگاری کجا بود؟ ممکن بود جوانی و سلامتی من تأثیری داشته باشد؟ یا شاید بیماری من خیلی دیر کشف شده بود و گسترش یافته بود و تا جایی رفته بودم که از آن سیگاری‌های شصت‌وپنج‌ساله بدتر شده بودم!

بسیاری از دوستان و اعضای خانواده‌ام حکایت‌هایی فراهم کرده ‌بودند از این قبیل که دوستِ مادر دوستِ دوستم یا همبازیِ تنیسِ پسرِ آرایشگرِ دایی‌ام هم همین نوع از سرطان ریه را داشته و برای ۱۰ سال زندگی کرده است. اولش اگر همه‌ی داستان‌هایی که به شخصی مشابه اشاره می‌کرد، از طریق یک حکایت شش مرحله‌ای به او مرتبط می‌شد تعجب می‌کردم. من این حرف‌ها را به عنوان افکاری حسرت‌بار و اوهامی بی‌پایه نادیده می‌گرفتم. آخرش ولی از شکاف واقع‌گرایی مطالعاتم از آن داستان‌ها بقدر کافی نشت کرد.
و بعد به لطف قرصی که یک جهش ژنتیکی خاص وابسته به سرطان من را هدف گرفته بود سلامتی‌ام رو به بهبود رفت. شروع به راه‌رفتن بدون عصا کردم و گفتن حرف‌هایی مثل «خب، به نظر نمی‌رسد آنقدر خوش‌شانس باشم که برای یک دهه زنده بمانم، اما ممکن است». قطره‌ای کوچک از امید.
با این حال قطعیت مرگ آسان‌تر از این زندگی نامطمئن بود. آیا آنان که در برزخ بودند، ترجیح نمی‌دادند به جهنم بروند و راحت شوند؟ قرار بود خودم برای مراسم تدفین برنامه‌ریزی کنم؟ خودم را وقف همسرم، والدینم برادرانم، دوستانم و قوم‌وخویش محبوبم کنم؟ کتابی را بنویسم که همیشه دوست داشتم بنویسم؟ یا قرار بود برگردم و درباره‌ی پیشنهادهای کاری چندساله‌ام مذاکره کنم؟
راه پیشِ رو بدیهی به نظر می‌رسید اگر فقط می‌دانستم چند ماه یا چند سال برایم باقی مانده است. به من بگو سه ماه، همه‌ی آن را با خانواده‌ام سپری می‌کنم. بگو یک سال، برای آن هم نقشه‌ای دارم (آن کتاب را می‌نویسم). ۱۰ سال به من وقت بده، به معالجه‌ی بیماران برمی‌گردم. این حقیقت بی‌روح که شما هربار فقط یک روز زندگی می‌کنید – و نمی‌دانید فردایی هست یا نه – کمکی نمی‌کند: من با آن یک روز باید چه کنم؟ آنکولوژیستم فقط خواهد گفت: «نمی‌توانم زمان معینی به تو بگویم؛ باید ببینی چه چیزی برایت اهمیت بیشتری دارد».
کم‌کم پی بردم که روبه‌رو شدن با فناپذیری‌ام بنوعی همزمان همه‌چیز را تغییر داده و هیچ‌چیز را تغییر نداده است. قبل از تشخیص سرطانم می‌دانستم که روزی می‌میرم، اما نمی‌دانستم کِی. بعد از تشخیص، می‌دانستم که روزی می‌میرم، اما نمی‌دانستم کِی! اما حالا قطعاً می‌دانم مشکل واقعاً مشکلی علمی نبود. حقیقت مرگ آشفته‌کننده است و در عین حال راه دیگری برای زندگی وجود ندارد.
دلیل اینکه پزشکان پیش‌بینی دقیقی به بیماران نمی‌دهند فقط این نیست که نمی‌توانند. مطمئناً اگر انتظارات یک بیمار از محدوده‌ی احتمالات فراتر باشد – کسی انتظار دارد ۱۳۰ سال عمر کند یا دیگری فکر می‌کند خال‌های خوش‌خیم پوستش نشانه‌ی مرگی قریب‌الوقوع است – مسئولیت دکترها این است که انتظارات او را به محدوده‌ی احتمالات معقول بیاورند.
اما محدوده‌ی اینکه چه‌چیز معقولانه ممکن است، بسیار وسیع است. بر اساس درمان‌های امروزی، ممکن است من حدود دو سال دیگر بمیرم یا ممکن است ۱۰ سال طولش بدهم. اگر این عدم قطعیت را بر پایه‌ی درمان‌هایی که در دو سه سال آینده در دسترس خواهند بود قرار دهید، این محدوده ممکن است کاملاً دگرگون شود. در مواجهه با فناپذیری، دانش علمی می‌تواند قطعیت اندکی پیش رو بگذارد: بله، شما خواهید مرد. اما یکی قطعیت زیادی می‌خواهد و این در دست نیست.
چیزی که بیماران می‌خواهند دانش علمی‌ای که دکترها پنهان می‌کنند نیست بلکه اصالت وجودی‌ای است که هر کسی باید در خودش پیدا کند. غرق‌شدن در آمار مثل این است که تلاش کنید تشنه‌ای را با آب شور سیراب کنید. هراس روبه‌رو شدن با فناپذیری درمانی در احتمالات ندارد.
لحظه‌ای را که تشویش بی‌پایانم فرو نشست به یاد می‌آورم. هفت واژه از ساموئل بِکِت – نویسنده‌ای که هیچ‌وقت درست‌وحسابی نخوانده بودم – شروع کرد به چرخیدن در سرم و ناگهان انگار دریای صعب‌العبور عدم قطعیت به کناری رفت: «من نمی‌توانم ادامه بدهم. ادامه خواهم داد». با تکرار دوباره و دوباره‌ی این بند، قدمی به پیش برداشتم: «من نمی‌توانم ادامه بدهم. ادامه خواهم داد» و بعد، از برخی جهات، از آن دریا گذشته بودم.
حالا تقریباً هشت ماه از تشخیص سرطانم می‌گذرد. توانایی‌ام تا حد قابل ملاحظه‌ای بازیابی شده است. در طول درمانْ سرطان پس‌روی کرده است. من به تدریج سر کارم برگشته‌ام. غبار از نوشته‌های علمی برمی‌گیرم. بیشتر می‌خوانم. بیشتر می‌بینم. بیشتر حس می‌کنم. هر صبح ساعت پنج‌ونیم وقتی زنگ ساعت خاموش می‌شود و بدن مرده‌ام بیدار می‌شود، همسرم در کنارم آرمیده و دوباره به خودم فکر می‌کنم: «من نمی‌توانم ادامه بدهم» و دقیقه‌ای بعد، در روپوش پزشکی‌ام رو به اتاق عمل می‌روم. زنده: «ادامه خواهم داد».

منبع: نیویورک‌تایمز

سه شنبه, 26 شهریور 1398 ساعت 09:40

روایت جراح نخبه، از تجربه مرگش

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: «وقتی که نفس هوا می‌شود»، سرگذشت‌نامه و خاطرات یک جراح جوان و متخصص مغز و اعصاب است که در نهایت، نبرد مرگ و زندگی را به بیماری سرطان ریه باخت، اما تا آخرین نفس به زندگی لبخند زد.
کتاب  When Breath Becomes Air  تالیف دکتر پال کالانیتی؛ جراح ۳۸ ساله دورگه آمریکایی-هندی است که تاکنون دو بار در ایران به فارسی ترجمه شده است. کالانیتی، فوق‌دکترای عصب‌شناسی از دانشگاه استنفورد بوده که توانست بزرگ‌ترین جایزه آکادمی جراحی مغز و اعصاب آمریکا را برای پژوهش‌هایش دریافت کند.
سرگذشت‌نامه و خاطرات این جراح جوان که سرانجام خودش در ماه مارس ۲۰۱۵ در ۳۸سالگی در اثر سرطان ریه چشم از دنیا فرو بست، در کتاب «وقتی که نفس هوا می‌شود»، منعکس شده است.

کتابی که برای همه طیف‌ها جذابیت دارد
 سمیرا صادقی چیمه؛ کارشناس ارشد آموزش زبان انگلیسی که برای دومین‌بار در ایران این کتاب را به فارسی ترجمه کرده، در گفت‌وگو با خبرنگار ایبنا، توضیحاتی کوتاه درباره این اثر و نویسنده‌اش بیان کرد:
«این کتاب در سه بخش تدوین شده که دو بخش نخست را خودِ پال کالانیتی در زمان حیات و حتی هنگامی که با بیماری سرطان دست‌وپنجه نرم می‌کرد، نوشته است و به این دلیل که دیگر زمان و توانی برای نوشتن نداشت، بخش پایانی کتاب را همسرش لوسی که یک پزشک داخلی است، نوشت. این اثر بیشتر در قالب داستانی و به‌صورتی جذاب به اتفاقات زندگی شخصی و کاری پال می‌پردازد. واقعیات منعکس‌شده در کتاب ازجمله جراحی‌هایی که انجام شده یا بازخورد بیماران، کاملا مستند بوده و تنها اسامی بیماران و به استثنای یک مورد همکارانش، تغییر کرده است. »
این مترجم همچنین به بازخوردهایی که از خوانندگان این کتاب دریافت کرده، اشاره کرد: «در بازخوردهایی که از خوانندگان کتاب داشتم، مشاهده کردم که این کتاب برای همه طیف‌ها از پزشکان تا بیماران و اطرافیان جذابیت داشته است؛ شاید به این دلیل که موضوع سرطان در جوامع امروزی شیوع بالایی دارد و طیف‌های وسیعی با انواع این بیماری درگیر هستند. دلیل دیگر جذابیت کتاب هم می‌تواند در این نکته نهفته باشد که پزشکی نابغه و سرشناس که خود به درمان و مداوای بسیاری از بیماران دچار بیماری‌های سخت پرداخته و پژوهش‌های بسیاری انجام داده، با بیماری مهلکی که در نهایت منجر به مرگش می‌شود، دست‌وپنجه نرم کرد.»
به نظر سمیرا صادقی، یکی از تأثیرگذارترین بخش‌های کتاب که در نخستین سطرهای مقدمه آمده، این است: «عکس‌های سی‌تی‌اسکن را که بالا گرفتم، به وضوح قابل‌تشخیص بود؛ شُش‌ها پر از تومورهای بی‌شمار بود. ستون فقرات تغییر شکل داده و تکه‌ای از کبد به‌کلی از بین رفته بود. سرطان همه‌جا پخش شده بود. من رزیدنت سال آخر جراحی مغز و اعصاب بودم. شش سال آخر، بیشتر نتیجه این قبیل اسکن‌ها را بررسی می‌کردم، به امید اینکه شاید فایده‌ای برای بیمار داشته باشد. اما این اسکن فرق داشت. مال خودم بود. »

برش‌هایی از خاطرات خودنوشتِ پال کالانیتی
«در دوران جوانی‌ام مذهبی‌تر بودم، طوری که می‌توانستم کشیش شوم، چون نقشی مذهبی داشت که من دنبال آن بودم. با تغییر طرز فکرم، رضایت‌نامه‌ای درست کردم که با آن یک بیمار تکه‌کاغذی را امضا می‌کرد و اجازه عمل جراحی می‌داد، نه اینکه به‌عنوان کاری حقوقی در تعیین هرچه سریع‌تر تمام خطرها بود، مثل صدای روی تصویر در یک آگهی بازرگانی برای معرفی دارویی جدید، بلکه فرصتی بود برای عهد با هم‌وطنی رنج‌دیده. اینجا ما با هم هستیم و روش‌هایی وجود دارند که از طریق آن‌ها قول می‌دهم شما را به بهترین صورتی که می‌توانم با آن‌ها هدایت کنم. با این ویژگی در دوران رزیدنتی، کارآمدتر و کارکشته‌تر شده بودم. بالاخره توانستم کمی آسوده شوم. دیگر سعی کردم به زندگی محبوب خودم بچسبم. حالا دیگر مسئولیت کامل سلامت بیمارانم را می‌پذیرفتم. »
«چرا من در لباس یک جراح قدرتمند بودم، اما در لباس یک بیمار، اینقدر مطیع و آرام بودم؟ حقیقت این بود که در مورد درد کمرم بیشتر از آنچه خانم دکتر می‌گفت، می‌دانستم. نیمی از تحصیلاتم به‌عنوان جراح مغز و اعصاب در خصوص اختلالات ستون فقرات بود، اما احتمال داشت لغزش ستون فقرات باشد. درصد قابل‌توجهی از جوانان به آن مبتلا می‌شوند، اما سرطان ستون فقرات در دهه سوم زندگی شخص؟ احتمال این موضوع نمی‌تواند بیشتر از یک در ده‌ هزار باشد. حتی اگر احتمالش صد برابر شایع‌تر بود، بازهم لغزش ستون فقرات کمتر بود. شاید فقط خودم را باخته بودم. »
«دست‌بند پلاستیکی را که همه بیماران می‌بستند، روی روپوش آشنای آبی کم‌رنگ بیمارستان بستم. از جلوی پرستارانی که به اسم می‌شناختم، رد شده و در اتاقی پذیرش شدم؛ اتاقی که صدها بیمار را در طول سال‌ها دیده بودم، با بیماران نشسته بودم و در مورد بیماری‌های لاعلاج و عمل‌های پیچیده توضیح داده بودم. در این اتاق، به بیمارانی که بیماری آن‌ها درمان شده بود، تبریک گفته بودم و نظاره‌گر شادی آن‌ها بودم که به زندگی برگشته بودند؛ در این اتاق، مرگ بیمار را اعلام کرده بودم. روی همین صندلی نشسته بودم، دست‌هایم را در همین روشویی شسته بودم، دستورالعمل‌ها را روی تخته سفید با خط خرچنگ‌قورباغه نوشته بودم و تقویم را زیرورو کرده بودم. حتی در لحظه خستگی و از پاافتادگیِ محض آرزو داشتم روی این تخت دراز بکشم و بخوابم. حالا اینجا دراز کشیده و کاملا بیدار بودم. »
 

سخن آخر؛ لوسی کالانیتی
«هنگامی که زمستان جایش را به بهار داد، مگنولیای نعلبکی‌شکلی که در همسایگی‌مان بود، شکوفه‌های بزرگ و صورتی داده بود، اما سلامتی پال به سرعت در حال نزول بود. اواخر فوریه، او نیاز به اکسیژن مکمل پیدا کرد تا تنفسش را راحت انجام دهد. من ناهار دست‌نخورده‌اش را به صبحانه دست‌نخورده‌اش اضافه کردم و در سطل آشغال ریختم و چند ساعت بعد، شام دست‌نخورده را به همان کُپه اضافه کردم. او عاشق ساندویچ‌های رول‌شده تخم‌مرغ، سس و پنیر من بود، اما با کاهش اشتهایش، ما آن‌را به تخم‌مرغ و نان تست تغییر دادیم و بعد فقط تخم‌مرغ و تا اینکه حتی آن‌ها هم برایش تحمل‌ناپذیر شدند. حتی نوشیدنی‌های محبوبش، آن لیوان‌هایی که من با مقدار ثابتی از کالری‌ها پر می‌کردم، به‌نظرش بدمزه بودند. »
«ما آخرین شنبه پال را با خانواده در گوشه دنج اتاق نشیمنمان گذراندیم. پال، کِیدی را روی دسته صندلی‌اش نگه داشته بود، پدرش روی صندلی پرستاری من نشسته بود، من و مادرش هم نزدیک او روی مبل نشسته بودیم. پال برای کِیدی آواز می‌خواند و کِیدی به آرامی با حرکت لب‌های او جست‌وخیز می‌کرد. کِیدی به پهنای صورتش می‌خندید، بی‌توجه به لوله‌ای که اکسیژن را به بینی پال می‌رساند. دنیای پال کوچک‌تر شده بود. من عیادت‌کننده‌هایی غیر از خانواده را نمی‌پذیرفتم. پال به من می‌گفت: «می‌خواهم همه بدانند که حتی اگر من آن‌ها را نبینم، دوستشان دارم. من دوستیِ آن‌ها را گرامی می‌دارم و یک فنجان چای بیشتر آن‌را تغییر نخواهد داد. » او آن روز هیچ‌چیزی ننوشت. فقط نسخه خطی این کتاب تا حدودی تمام شده بود و پال اکنون می‌دانست که بعید است آن‌را تمام کند. به وضوح بعید است که بُنیه و زمان این کار را داشته باشد.
«این کتاب، ضرورت سرعت در مقابل زمان را نقل می‌کند، از داشتن چیزهایی مهم برای گفتن. پال با مرگ مواجه شد، آن‌را امتحان کرد، با آن کلنجار رفت، به‌عنوان یک پزشک و بیمار پذیرفتش. او می‌خواست به مردمی که مرگ را می‌فهمند و با فناناپذیری‌شان مواجه‌اند، کمک کند. مردن عجیب نیست، اما در حال حاضر، مردن کسی در دهه چهارم زندگی‌اش عجیب است...»

چهارشنبه, 16 مرداد 1398 ساعت 03:36

من مهدی شادمانی‌ام! شکر خدا سرطان دارم

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: «اوس کریم! بگو با تو و محبت‌هات چه کنم؟ کدوم شکری هست که بتونه ذره‌ای ناچیز از محبت‌هات رو جبران کنه؟ می‌گم الحمدلله اما احساس می‌کنم کمه. یادم بده شاکرت باشم، یادم بده شکر کنم. با تمام وجود اتفاقی رو که داره می‌افته حس می‌کنم. ممنونتم. ممنون.»

اینها را مهدی شادمانی برای ما نوشته است؛ برای ما و شما که این روزها هر نسیمی می‌تواند قامتمان را بشکند، ضعیفمان کند و بعد هم از زمین و زمان شاکی‌مان کند. او این روزها مسیر سخت و پر دردی را طی می‌کند؛ مسیری که از نگاه ما وحشتناک است اما از نظر خودش فرصتی بوده تا طعم یک زندگی متفاوت را زیر زبانش مزه‌مزه کند.

مهدی شادمانی روزنامه‌نگار است و از قدیمی‌های دنیای خبر. اما حدود دو سال پیش یک غده سرطانی دردناک در پایش ریشه دواند و او را خانه‌نشین کرد. البته اگر با خودتان فکر می‌کنید که با آمدن این غده عجیب در بدن او، عشق و امید از زندگی‌اش رخت بست و رفت، سخت در اشتباهید.

درست است که او درد دارد و پایین‌تنه‌اش فلج شده است اما حالش خوب است. آنقدر که همسرش می‌گوید: «هر وقت با مهدی حرف می‌زنم، حالم خوب می‌شود. من از او انرژی می‌گیرم. مهدی می‌تواند با دو جمله حال من را خوب می‌کند.»

او حالا 40 روز است که روی تخت بیمارستان دراز کشیده: «با اینکه درمان بیماری‌های سخت این روزها راه‌های مختلفی دارد و به آدم‌ها آموزش می‌دهند که سرطان مثل سرماخوردگی روند مشخصی برای درمان دارد اما وقتی یک‌ نفر درگیر سرطان می‌شود، باید بنشیند و یک‌سری حساب و کتاب با خودش بکند؛ چون ماجرا دیگر فرق می‌کند. شما مدل کار کردن من را دیده‌اید. خیلی زحمت کشیدم تا رفاه حداقلی داشته باشم. یک خانه برای خودم خریدم که البته در خریدش خانواده خودم و همسرم کمکم کردند. آن خانه را چند سال پیش 100 میلیون خریده‌ام که امروز قیمتش یک میلیارد است. هر چند که آن خانه اگر الان 10 میلیارد یا 100 میلیارد هم بود و اصلا تو بگو واحد پولش دلار بود، هیچ فرقی برایم نمی‌کرد. امروز، این صفرها هیچ‌کدامشان نمی‌توانند مرا نجات دهند. آن روز که فهمیدم بیمارم، فکر کردم هرچه هم داشته باشم، اینها ‌چیزهایی نیستند که بتوانند من را نجات دهند.»

او می‌گوید: «من سرطانم را خوب نمی‌شناختم. مدلی پنهان بود. اولش به من گفتند زود خوب می‌شوی اما این طور نبود. بعدا گفتند که 6 ماه بیشتر زنده نیستی. حالا الان شوخی دکترها با من این شده که هر 6 ماه می‌آیند و می‌گویند: تو چرا هنوز زنده‌ای؟ الان 6 تا 6 ماه است که من زنده‌ام. اینها که می‌گویم دلیل دارد. ببینید، من همیشه برای پول دویده‌ام. اما امروز، پول نجاتم نمی‌دهد. از بچگی دوست داشتم ماشین خوب و خانه خوب داشته باشم و بچه‌هایم زندگی خوبی داشته باشند. اتفاقا به همه آنها رسیدم اما وقتی متوجه بیماری‌ام شدم، از خوم پرسیدم که تا بحال چه چیزهایی در زندگی مرا خوشحال کرده است؟ یا چطور توانسته‌ام برای دیگران خوشحالی ایجاد کنم؟ تصمیم گرفتم آن بخش زندگی‌ام را زیادتر کنم. برایش نقشه ریختم، بدون اینکه بدانم مریضی‌ام چیست. اصلا نمی‌دانستم «سارکوم» انقدر سرعت دارد. اگر می‌دانستم که وحشت‌زده می‌شدم، دوام نمی‌آوردم. دلیل دوام من این بود که گفتم سرطان گرفتم و حتما آن را رد می‌کنم. اما بیماری‌ام پیشرفت کرد و فهمیدم پول نمی‌تواند بیماری من را درست کند. اگر نمی‌تواند، پس یعنی من راه را اشتباه می‌رفته‌ام. »

مهدی شادمانی دو سال به عقب برمی‌گردد: «۱۵ سال هر روز در سه شیفت کار می‌کردم. خبرنگاری را دوست داشتم و در خونم بود. می‌خواهم بگویم از هر سه‌ شیفت کاری‌ام لذت بردم. اما خب به هر حال این کار زیادی بود و هر بدنی هم تا اندازه‌ مشخصی توانایی دارد. «جهان ورزش»، «دنیای فوتبال» و «همشهری جوان» سه شیفت کاری من بودند. شاید رسانه‌ام در دوره‌های مختلف تغییر کرده اما همیشه سه شیفت کار می‌کردم. همیشه هم جایی کار کرده‌ام که با اصول من هم‌خوانی داشته است. هر وقت هم مدیرانم گفته‌اند که یک شیفت کارت را کم کن، پول بیشتری به تو می‌دهیم، رد کردم و به آنها گفتم که من همه تخم‌مرغ‌هایم را در یک سبد نمی‌گذارم.»

او ادامه می‌دهد: «وقتی به این نتیجه رسیدم که پول در شرایط فعلی کمکی به من نمی‌کند، بیشتر فکر کردم و دیدم فقط لحظاتی که در آن خندیده‌ام یا خوشحالی ایجاد کرده‌ام، لحظه‌های پرافتخار زندگی‌ام بوده است. اعتقاد همه ماست که یک کارنامه از زندگی باید ارائه دهیم. آن کارنامه برای من «همشهری جوان» بود. «همشهری جوان» بچه من بود و در آن کار مذهبی می‌کردم اما خیلی کم بود. به این نتیجه رسیدم که سرطان تهش مرگ است و من اگر بخواهم کارنامه‌ام را جایی یا در دنیای دیگر ارائه دهم، این خیلی کم است. من با این کارنامه هیچ‌چیزی گیرم نمی‌آمد. دیدم آن لحظه‌های خندیدن و خوشحالی زندگی را همیشه در کنار خانواده‌ام بوده‌ام. بعد شروع کردم برای خودم یک‌سری ایده‌ها، برنامه کوتاه‌مدت و بلندمدت نوشتم برای اینکه آدم‌ها را خوشحال کنم تا هم کارنامه‌ام پربار شود و هم حسرتی به دلم نماند. با خودم که فکر کردم دیدم من بزرگ شدن «آوا» دخترم را ندیدم. چون دائم در حال کار کردن بودم. البته باید کار می‌کردم چون ما به پول احتیاج داشتیم اما نه آنقدر که بزرگ شدن بچه خودم را نبینم. اما درباره «آراد» پسرم قضیه فرق کرد. چون همزمان با حضور آراد در زندگی‌مان، بیماری‌ام زمین‌گیرم کرد. در خانه بودم؛ آراد را در بغلم می‌گرفتم و با او کارتون تماشا می‌کردم. با او حرف می‌زدم، ‌ رنگ‌ها را به او یاد می‌دادم و این به حدی لذت‌بخش بود که از خودم می‌پرسیدم خدایا من چه چیزی را از خودم دریغ می‌کردم برای اینکه چه چیزی را به دست بیاورم؟ به این نتیجه رسیدم که وقتی می‌توانم این خوشحالی‌ها را در خانه داشته باشم چرا نباید برای این فرصت شاکر باشم؟ این جمله را واقعا می‌گویم که سرطان نجاتم داد. من اول آمبولی ریه کردم و بعد سرطانم مشخص شد. ممکن بود در آمبولی ریه از دنیا بروم و این فرصت را پیدا نکنم. خداوند به من یک بیماری داد و یک طول عمر دو سال و نیمه و این زمان برای من خیلی پربار بود. دردها باعث می‌شد بیشتر شکرگزار باشم.»

او می‌گوید: «سال‌ها پیش در حالت عادی وقتی از سر کار می‌آمدم، کف سنگ‌های خانه دراز می‌کشیدم که خستگی‌ام در بیاید. اما رفته‌رفته بیماری‌ام پیش رفت و ضعیف شدم. سخت نفس می‌کشیدم. با خودم گفتم خدایا چه چیزهایی داشتم و تا بحال بی‌خبر بودم. بعد از آن لذت‌های دیگری سراغم آمدند؛ لذت بوی باران، آفتاب داغ و ... . احساس کردم همه چیزهای اطرافم به طرزی باورنکردنی زیباست. روابط انسانی چقدر زیباست. همه این حس‌ها تبدیل شد به اینکه شروع کنم و «شکرانه» بنویسم. قبلا دلم می‌خواست در همشهری‌جوان بخشی را راه بیندازم که مردم درباره رابطه خودشان و خدا حرف بزنند که نشد اما شکرانه‌نویسی‌ها در اینستاگرامم از اینجا شروع شد. شکر خدا که سرطان دارم. خودش به من داده است. همه اینها را خودش به من داده. از او مهربان‌تر به من وجود ندارد. ایده شکرانه‌ها خدامحور بود چون وحدانیت برای من خیلی مهم است.»

رفت و آمد پرستاران به اتاق فضای گفت‌وگویمان را عوض می‌کند: «وقتی بیماری‌ام خیلی شدت نگرفته بود، حداقل می‌توانستم رو به قبله نماز بخوانم اما الان به دلیل فلج‌شدن پایین‌تنه‌ام دیگر رو به قبله‌ هم نیستم و در جهتی که بتوانم نمازم را می‌خوانم. عفونت همه بدنم را گرفته و دیگر هیچ جراحی‌ای نمی‌توانم داشته باشم. با همه اینها ‌ دیروز بی‌هوا سر نماز شروع کردم به خندیدن. یک دفعه لذتی مرا فرا گرفت و گفتم چه کار داری می‌کنی با من؟ دیروز سر نماز احساس کردم بیشتر دوستش دارم. گفتم چطوری این‌ کارها را می‌کنی؟ اصلا چطور می‌توانی؟ گفتم اوس‌کریم هر وقت ظرفم پر شد، تسلیمم! اما الان خواسته‌ام این نیست. من ظرف بزرگ‌تری می‌خواهم. اگر به همه آدم‌های جهان کاسه‌ای دادی، من بزرگ‌ترینش را می‌خواهم. کاری که با من کردی در رابطه‌ من و تو نبود. تازه یک کارت گارانتی هم از تو می‌خواهم که همیشه روحم همین‌قدر شاکر باشد. »

مهدی شادمانی برای دوران بهبودی‌اش برنامه ریخته و می‌خواهد همچنان روزنامه‌نگار باشد اما نه در حوزه ورزش: «من چرا رسانه‌ای شدم؟ این خیلی برایم مهم است. از بچگی دغدغه داشتم که بتوانم به دیگران کمک کنم. پزشک یک نفر را نجات می‌دهد اما رسانه یک جامعه را نجات می‌دهد. برای همین هر جایی که بودم در قامت یک منتقد کار کردم. همین‌قدر جدی بودم. الان اگر برگردم، برای خودم ایده دارم که چگونه کار کنم. اگر سر پا شوم دیگر تهران نمی‌مانم. یک ضرب سمت مناطق محروم ایران می‌روم. همان‌جا تولید محتوا می‌کنم. نگاهم به خبر همین است اما بعید می‌دانم دیگر ورزشی کار کنم. می‌روم حوزه اجتماعی کار می‌کنم. هستند کسانی که مدت‌هاست فداکارانه این کار را می‌کنند. یک‌وقت‌هایی ‌چیزهایی از مناطق محروم می‌بینم که قلبم کنده می‌شود. چرا دختری چون در سیستان و بلوچستان زندگی می‌کند، باید بسوزد؟ کجای این مردانه است؟ باید مطالبه‌اش ایجاد شود. مطالبه را هم رسانه ایجاد می‌کند. پس از بهبودی‌ام می‌روم سرغ کارهای جهادی با تکیه بر اینکه من مهدی شادمانی‌ام! من وابسته نیستم. کسی مرا اصول‌گرا یا اصلاح‌طلب نمی‌داند. من به عنوان رسانه کارم این است که جلوی ناحقی را بگیرم. »

با وجود همه اینها و اینکه خیلی‌ها مهدی شادمانی را یک قهرمان می‌بینند، نمی‌توان نقش همسر او را به عنوان یک همراه با اقتدار نادیده گرفت: «واقعا اگر همسرم با مدل رفتاری‌اش نبود، من ترجیح می‌دادم بمیرم. به خدا می‌گفتم که دردم زیاد است و لطفا من را از این دنیا ببر. اما تنها دلیلی که این حرف را نمی‌زنم، همسرم است. برای اینکه طوری رفتار می‌کند که من مجبورم زندگی کنم. من مدیونم. خدا این همسر را سر راهم گذاشت که من را محکم کند. او هیچ‌وقت جلوی من گریه نمی‌کند و وقتی گریه نمی‌کند و محکم است، این حس عجیبی به من می‌دهد. من این علاقه را نمی‌دانستم. نمی‌دانستم همسرم را تا این حد دوست دارم. چند سال پیش یک تصادف خیلی بد داشتیم که یک‌دفعه دیدم از روی چشم‌ها و پلک همسرم خون می‌ریزد. او را به اتاق عمل بردند و یک دفعه دیدم همه زندگی من در آن اتاق است. حس کردم همه چیزم را از دست داده‌ام. همه زندگی‌ام را روی او چیده بودم. اتفاقا لحظه‌ای که به من گفتند که تو سرطان داری، گفتم شکر خدا که خانمم سرطان ندارد. خدا را شکر که عزیزم این بیماری را ندارد. نه تنها خانمم بلکه خانواده‌اش هم درگیر من هستند. پدر همسرم و برادر همسرم از روزی که من به یک کیسه برنج تبدیل شدم، کارشان را رها می‌کنند و من را این طرف و آن طرف می‌برند. همسرم حاصل چنین تربیتی است.»

او می‌گوید: «اول که متوجه بیماری‌ام شدم، ‌گریه می‌کردم و نمی‌گذاشتم کسی بفهمد. از این چشم‌بندها می‌بستم و روضه عربی امام حسین می‌گذاشتم و تا صبح گریه می‌کردم و کسی متوجه نمی‌شد. یک سال طول کشید تا کنار آمدم. ضربه دوم را همین چند وقت پیش خوردم که فلج شدم. این برایم درد بزرگی بود اما فقط 6 روز برایم دردناک بود. از نظر روحی 6 روز درگیر بودم. من دردم خیلی زیاد است. نمی‌دانم چطوری برایتان توصیف کنم. عصب‌های حرکتی‌ام از بین رفته و عصب‌های حسی باقی مانده‌اند. درد دارم اما نمی‌توانم حرکت دهم. اما می‌خواهم بگویم من هیچی نیستم. من فقط فرزند زمانه خودم هستم. حالا چون توییتر دارم مردم مرا می‌شناسند. خیلی آدم‌های قوی‌تر از من در دنیا زندگی کرده‌اند و رفتند اما اینستاگرام و توییتر نداشتند. من قهرمان نیستم. همه‌ این روزها برای من لذت است. چطور برایتان بگویم که باور کنید؟ من از اینکه مورد توجه معشوق هستم، لذت می‌برم. دائم حواسش به من است و مراقبم است. همه چیز را برایم چیده است. من این همسر خوب را مدیون معشوقم هستم. این زن را خود خدا به من داده است.»

دوشنبه, 27 خرداد 1398 ساعت 08:13

آخرین پیام برای گرونوالد؛ زنی که نماد مبارزه با سرطان شد

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: گرونوالد که در سال ۲۰۱۴ به عنوان قهرمانی ایالات متحده در دوی سالنی بالای ۳۰۰۰ متر دست یافت، در شرایطی به تمرین و شرکت در مسابقه ادامه می‌داد که ۱۰ سال در حال مبارزه با بیماری سرطان بود.
نیلوفر رهگذر؛ «از تو متشکرم که شجاعت را به من نشان دادی» این پیام تشکری است که توسط کارا گوچر، دونده آمریکایی دوی ماراتن، برای گابریله گرونوالد هموطن و هم‌تیمی او در دوی استقامت، ارسال شد. پائولا ردکلیف، دونده بریتانیایی و دارنده رکورد دوی ماراتن جهان نیز با ارسال پیامی از گرونوالد برای زندگی توأم با شجاعت و عشقی که داشته، تقدیر کرده است.
این پیام‌های محبت‌آمیز در شرایطی برای گرونوالد ارسال شد که او در سن ۳۲ سالگی و پس از یک دهه مبارزه با سرطان، چشم از جهان فرو بست. همسر او از مردم خواست یک پیام به عنوان آخرین پیام برای گرونوالد ارسال کنند و همین باعث شد به سرعت در فضای مجازی با هشتگ bravelikegabe# موجی از پیام‌ها به سمت این ورزشکار بی‌نظیر روانه شود.


قهرمان
گرونوالد که در سال ۲۰۱۴ به عنوان قهرمانی ایالات متحده در دوی سالنی بالای ۳۰۰۰ متر دست یافت، در شرایطی به تمرین و شرکت در مسابقه ادامه می‌داد که ۱۰ سال در حال مبارزه با بیماری سرطان بود و روش‌های درمانی متعددی را برای بهبود بیماری اش دنبال کرد و حتی نیمی از کبدش نیز در سال ۲۰۱۶ برداشته شد. او پس از رادیوتراپی در دومین دوره درمان خود در سال ۲۰۱۱، در مسابقات انتخابی ۱۵۰۰ متر آمریکا برای حضور در المپیک ۲۰۱۲ لندن، به مقام چهارم دست یافت و فقط با اختلاف یک رتبه، صعود به المپیک را از دست داد.
گرونوالد در سال ۲۰۱۶ فکر می‌کرد از شر بیماری سرطان خلاص شده ولی اسکن‌های انجام یافته در عرض دو سال، نشان می‌داد او به درمان بیشتر نیاز داشته است.
همسرش جاستین که پزشک است، مدارک مربوط به مبارزه وی با سرطان را به شکل آنلاین منتشر کرده و در آن به این نکته اشاره داشته هنگامی که هفته پیش به گرونوالد گفته مرگش نزدیک است، او با فریاد پاسخ داده «امروز نه».


نامه همسر گرونوالد به بهترین دوست خویش
همسر گرونوالد در درخواست خود از فالوور‌ها برای ارسال پیامی دیگر قبل از پر کشیدن همسرش به آسمان، نامه‌ای را منتشر ساخته که دو سال پیش آن را به همسرش داده بود. متن نامه به این شرح است: «از تو بسیار متشکرم که واقعیت و همچنین حس زنده بودن را به من نشان داده‌ای. گذراندن روز به روز زندگی و ثبت ساعت‌ها و آرزوی ساعاتی برای زیستن، آسان است. من قدر هر ثانیه را می‌دانم، هرچند که این روز‌ها همیشه آن را بروز نمی‌دهم. فرقی نمی‌کند که بیرون از خانه در حال دویدن باشیم یا با تنبلی در تختخواب استراحت کنیم. هیچ چیز به اندازه صورت خندان تو نمی‌تواند احساسات من را تحت تأثیر قرار دهد.
من می‌دانم زندگی ترسناک است و همه ما برنده بخت‌آزمایی «سرگشتگی و بلاتکلیفی» هستیم و این عادلانه نیست ولی من هنوز هم، بدون در نظر گرفتن انتخاب‌های جایگزینی که امکان تفکر در مورد آن‌ها وجود دارد، این زندگی توأم با ترس و سرگشتگی را انتخاب می‌کنم. من با تو لحظات خوبی را تجربه می‌کنم و از بودن با تو به عنوان بهترین دوست و همسرم، چیز‌های بسیاری را در مقایسه با باقی زندگی‌ام آموخته‌ام. من می‌دانم انجام سخت‌ترین کار دنیا بر دوش تو افتاده و تو باید با وجود احساس ترس بسیار، شجاع باشی. تو باید در لحظاتی که گلویت پر از درد و چشمانت در آستانه گریستن است، لبخند بزنی ولی من می‌دانم تو به شکل تصادفی برای این کار انتخاب نشده‌ای. هرچند این شرایط ناعادلانه است ولی تو حیرت‌آوری و به همین دلیل من بر این باورم که تو از شجاعت خاصی برخوردار هستی. زیرا در لغت‌نامه کلمه‌ای برای توصیف تو و کاری که تو انجام می‌دهی، وجود ندارد. واژه شجاعت در مقایسه با آنچه که تو برای من و بسیاری از افرادی که با آسان‌ترین و ناچیزترین چالش‌های زندگی روبه‌رو هستند انجام می‌دهی، بسیار اندک است.»


شجاعت، عشق و تحسین، پیام‌های ارسالی برای گابریله
* پائولا ردکلیف، دارنده رکورد ماراتن جهان: «شجاعت، جسارت و لبخند گابریله همواره با درخشش به تابیدن خود ادامه می‌دهد و برای خیلی‌ها الهام‌بخش است. به یاد تو، همسرت جاستین و همه کسانی که زندگی آن‌ها با شجاعت و عشق تو لبریز بوده هستیم.»
* جو پاوی، دارنده مدال مسابقات جهان، اروپا و کشور‌های مشترک‌المنافع: «گابریله گرونوالد با شجاعت و دلیری الهام‌بخش افراد بسیاری بوده است. هر بار مطلبی را در مورد گابریله خوانده‌ام او را کاملاً تحسین کرده‌ام.»
* کارا گوچر، دونده آمریکایی دوی استقامت: «گابریله، من تو را بسیار دوست دارم. متشکرم که شجاعت را به من نشان دادی. همواره ادامه‌دهنده راهت خواهم بود.»
* دینا کاستور، برنده دوی ماراتن لندن (۲۰۰۶): «گابریله عزیز، برای تو آرامش و دو بال پرواز را آرزو می‌کنم که شایسته آن هستی. جاستین، هزاران نفر شجاعت تو را تحسین کرده و عشق خود را به تو ارزانی می‌دارند. این عشق سرشار را در قلب بزرگ خود احساس کن.»

شنبه, 21 ارديبهشت 1398 ساعت 04:01

جراح سرطان پستانی که سرطان پستان گرفت

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: "مثل خیلی از زنان، پستان‌هایم را چک نکردم. با خودم فکر می‌کردم 'برای جراح سرطان پستان که از این اتفاق‌ها نمی‌افتد'."
لیز اوریردان، بعد از این‌که مشخص شد خودش سرطان پستان گرفته، مجبور شد کاری را که ۲۰ سال برایش آموزش دیده بود رها کند.
او در سال ۲۰۱۵ وقتی ۴۰ سال داشت تحت عمل ماستکتومی (پستان‌برداری) قرار گرفت، اما بیماری در ماه مه گذشته مجددا بروز کرد.
او انتظار داشت که حداقل ۲۰ سال به عنوان جراح کار کند، ولی مجبور شد که تنها بعد از دو سال حرفه‌اش را رها کند. اشعه‌درمانی بعد از بروز مجدد سرطان باعث شد که از تحرک شانه چپش کاسته شود.
پیش از تشخیص سرطان، او تعدادی توده در پستان‌هایش پیدا کرده بود که چیزی جز کیست نبودند، و شش ماه پیش از آن هم ماموگرافی نشان داده بود که پستان‌هایش در سلامت کامل هستند.
"نمی‌دانستم چطور می‌توانم بر خودم مسلط باشم، اشک‌هایم را خشک کنم، از کلینیک بیرون بروم و در پارکینگ زیر گریه بزنم."
بعد از این‌که مساله را با شوهرش در میان گذاشت، تصمیم گرفت که آن را با کسانی که توییترش را دنبال می‌کردند در میان بگذارد. او می‌گوید شبکه‌های اجتماعی برایش تبدیل به قایق نجات شدند و حمایت‌های زیادی از او شد.
"به من نحوه مقاومت را آموختند. همیشه یکی پیدا می‌شود که ساعت سه صبح، وقتی دارو نمی‌گذارد که بخوابید، با شما صحبت کند."
او حالا در واتس‌اپ گروهی برای پزشکان مبتلا به این بیماری ایجاد کرده است.
دکتر اوریردان بعد از دوره اول سرطانش مجددا سر کار برگشت، اما اصلا انتظار چالش‌های عاطفی این تصمیم را نداشت. او فکر می‌کرد که تجربه سرطان باعث خواهد شد که از راه دیگری به بیماران کمک کند.
"اما یکی از سخت‌ترین کارهایی بود که در عمرم کرده‌ام. این‌که به زنی بگویید که سرطان دارد در حالت عادی هم کار سختی است، اما من انگار داشتم اتفاقات گذشته را از نو تجربه می‌کردم، و خودم و شوهرم را در چهره بیماران و همراهانشان می‌دیدم."
او می‌گوید "من بعد از ماستکتومی درد زیادی داشتم و خیلی سریع به کارم برگشتم. می‌دانستم که شاید دارم آن‌ها را هم به درد خودم مبتلا می‌کنم و واقعا برایم سخت بود."
او می‌گوید حتی شرکت در جلسات هفتگی کمیسیون پزشکی هم کار سختی بود.
"وقتی به سر کار برگشتم، در اولین جلسه کمیسیون موردی بود که عین خودم بود. زنی به سن و سال خودم که سرطان مشابهی داشت. همکارانم می‌گفتند 'واقعا بد است'."
سرطان دکتر اوریردان بار دیگر در سال ۲۰۱۸ بروز کرد، و او مجبور شد برای بار دوم تحت اشعه‌درمانی قرار بگیرد، کاری که واقعا نادر است. به او هشدار داده بودند که اشعه‌درمانی شاید حرکت دستش را محدود کند، ولی اگر درمان نشود دیگر امیدی نیست.
کارفرمایش تمام تلاش خود را کرد تا او بتواند مجددا سر کارش برگردد.
"تحت فیزیوتراپی فشرده قرار گرفتم و پیش جراح ارتوپد رفتم. راستش واقعا سخت است که ۲۰ سال وقت بگذارید تا در حرفه‌ای تخصص پیدا کنید، اما دیگر نتوانید به آن ادامه دهید. در زندگی عادی مشکلی ندارم، اما انجام جراحی بی‌خطر دیگر در توانم نیست."
او در عین حال از نظر روحی هم نیاز داشت که "از سرطان فاصله بگیرد"، مخصوصا که بازگشت به کار پس از دوره اول سرطان واقعا تجربه سختی بود. از طرف دیگر، احتمال بروز مجدد سرطان هم بیشتر شده بود. این بود که بعد از ۴ ماه تصمیم گرفت که کار جراحی را کنار بگذارد.
او حالا به مردم در مورد حق بازگشت به کار بعد از سرطان مشاوره می‌دهد. شوهرش متخصص جراح است و "خوشبختانه" نیازی به کسب درآمد از کار ندارد. او اخیرا در بنگاهی اجتماعی به نام "کار با سرطان" مشغول شده است. این بنگاه هنگامی که دکتر اوریردان تصمیم گرفته بود که در پی اولین دوره سرطان به سر کارش برگردد به او درباره حقوقش مشاوره داده بود.

نمی‌دانستم که اگر مبتلا به سرطان بوده باشید باید طبق قانون با شما به عنوان یک معلول برخورد کنند، و کارفرمایان شما باید در حد معقولی شرایط را برای بازگشت شما به کار فراهم کنند. خیلی از کارفرماها یا نمی‌دانند که باید به بیماران سرطانی کمک کنند، یا نمی‌دانند که برای این کار چه باید بکنند."
این مرکز در عین حال به کارمندان و کارفرمایان کمک می‌کند تا با مسائل عاطفی بهتر روبه‌رو شوند. او می‌گوید مشاورم از من می‌پرسید "اگر مردم تو را به جا نیاورند، چه حسی به تو دست خواهد داد؟"
حق نشر عکسDERMOT O'RIORDANImage captionدکتر اوریردان در حال پرده‌برداری از مجسمه خودش در کلیسای شهر بری
او در آن هنگام به این مساله توجه نکرده بود، تا این‌که روزی داشت با یکی از همکارانش صحبت می‌کرد و متوجه شد که آن شخص او را به جا نیاورده است. مشاوره‌های این بنگاه در ادامه به او کمک کرد تا چنین مسائلی را پشت سر بگذارد.
او می‌گوید کار به عنوان مشاور به او کمک کرده است تا مجددا احساس کند که مفید است، و بتواند به هزاران زن مبتلا به سرطان کمک کند.

 

 

 

شنبه, 07 ارديبهشت 1398 ساعت 10:31

روایت الهام‌بخش یک جراح مغز پس از ابتلا به سرطان

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: «چقدر وقت دارم؟» این شاید اولین سوالِ کسانی باشد که پزشک برایشان تشخیص سرطان می‌دهد اما وضعیت پزشکان هم همین است.
 روزنامه خراسان در ادامه نوشت: «پل کالانیتی»، یک جراح مغز‌ و اعصاب ۳۶ ساله در دانشگاه استنفورد وقتی متوجه شد که به سرطان ریه مبتلا شده است، شروع کرد به پرسیدن از دانش خودش و دیگران درباره زمان باقی‌مانده برای ادامه زندگی‌اش. او نتیجه این تجربه را در روایتی با همین عنوان «چقدر وقت دارم؟» در نیویورک تایمز منتشر کرده است. متنی به‌شدت خواندنی و الهام‌بخش. آقای دکترِ بیمار در آن جا نوشته است که هر وقت خیلی ناامید می‌شود، تکرار این هفت کلمه از ساموئل بکت به دادش می‌رسد: «من نمی‌توانم ادامه بدهم، من ادامه می‌دهم!». در ادامه برش هایی را از این نوشته که به زبان های مختلف ترجمه شده است، خواهید خواند.

وقتی از جایگاه دکتر به بیمار تغییر کردم
به محض این‌که سی‌تی‌اسکن تمام شد، فوری به نتیجه آن نگاه کردم. تشخیص واضح بود: «توده‌هایی ریه‌ها را درگیر کرده و باعث تغییر شکل ستون فقرات شده بود و این یعنی سرطان!» در طی دوران تحصیلی و کاری‌ام در رشته جراحی مغز و اعصاب برای این‌که بررسی کنم چقدر شانس جراحی برای برداشتن توده‌ها وجود دارد، هزاران اسکن را نگاه کرده بودم. اغلب پایین اسکن‌ها با خط مخصوص پزشکان می نوشتم: «سرطان ریه پیشرفته. شانسی برای جراحی وجود ندارد.» آن روزها از کنار این یادداشت به راحتی می‌گذشتم اما الان این سی‌تی‌اسکن فرق می‌کرد چرا که مربوط به خودم بود. من قبلا در مقابل بیماران و خانواده‌های بی شماری برای بحث درباره یک پیش‌بینی سخت قرار گرفته بودم و برای اعلام بیماری قوانین اولیه‌ای برای خودم داشتم. درباره تشخیص سرطان، همیشه صادق بودم اما همیشه یک دریچه امید را مقابل فرد بیمار یا خانواده‌اش قرار می‌دادم. مثلا درباره تاریخ‌ها همیشه کمی مبهم حرف می‌زدم یعنی چند روز را چند هفته یا چند هفته را چند ماه بیان می‌کردم. در این بین، فکر می‌کنید که وقتی به ملاقات پزشک آنکولوژی رفتم، بلافاصله نپرسیدم که چقدر زنده می‌مانم؟

من چند ماه بیشتر زنده نخواهم بود
حالا من از جایگاه پزشک به بیمار تغییر کرده‌ام و دقیقا همان سوالی را می کنم که همه مریض‌ها از پزشک می‌پرسند. امیدوار بودم پزشکم بداند که من متوجه آمار هستم و تمام شرایط پزشکی بیماری‌ام را می‌دانم بنابراین دوست داشتم او زمان دقیق و مشخص پیش‌بینی‌اش را به من بگوید! به او گفتم من تحملش را دارم اما دقیقا بعد از هر ویزیت، پزشکم از ارائه اعداد مشخص به من جلوگیری می‌کرد. من متخصص مغز و اعصاب بودم و سرطان ریه جزو تخصص من نبود. با این حال، وقتی سی‌تی‌اسکن خودم را دیدم، فهمیدم که بیشتر از چند ماه زنده نیستم. حال من آن روزها خیلی بد بود، 30 کیلو وزن کم کردم، درد شدیدی را در پشتم احساس می‌کردم و هر روز خسته‌تر و ناامیدتر از روز قبل به زندگی ادامه می‌دادم.

آماده شدن برای مرگ!
وارد مرحله بعدی زندگی‌ام شدم: آماده شدن برای مرگ. گریه کردم و به همسرم گفتم که بعد از من باید ازدواج کند و بعد هم مسائل مالی را سر و سامان دادم. نامه‌هایی برای دوستانم نوشتم. بله، خیلی کارها در زندگی‌ام برای انجام دادن داشتم که به بهانه کار داشتن و سرشلوغی از آن‌ها غافل شده بودم. حالا فقط یک سوال برایم باقی مانده بود، این که من چقدر وقت دارم؟

بعید است شانس ادامه دادن به زندگی داشته باشم
من به شدت شروع به مطالعه کردم تا ببینم عدد زندگی من تا کجا ادامه خواهد داشت و در چند سالگی از این دنیا خواهم رفت؟ مطالعات عمومی نشان می‌داد که بین 70 تا 80 درصد بیماران مبتلا به سرطان ریه، طی دو سال می‌میرند اما ین موضوع باعث ناامید شدن من نشد چراکه بیشتر این بیماران مسن بودند و مدت زیادی بود که سیگار می‌کشیدند. در این تحقیقات جایی برای من نبود! من 36 ساله بودم و سیگار نمی‌کشیدم و یک جراح مغز و استخوان توانمند بودم. دوستان و اعضای خانواده‌ام تعداد زیادی مثال برای من آوردند که افرادی سرطان ریه داشتند و 10 سال زنده ماندند. مثلا این جملات را که برادر دوستم سرطان ریه داشت و بهبود پیدا کرد یا دوست آرایشگرم یا خواهر دوستم یا دوست دوستم و ... هزاران بار در روز می‌شنیدم. در این بین و پیگیری مراحل درمان بعد از چند ماه، کم کم وضعیت سلامتی‌ام بهتر شد اما هر روز این جملات را به زبان می آوردم: «خیلی بعید هست من شانس یک دهه دیگه زندگی رو به دست آورده باشم... »

اگر بدانیم چقدر وقت داریم...
در تمام مدت قبل از بهبودی، مسیر پیش روی زندگی من واضح می شد اگر می‌دانستم چقدر وقت دارم؟ مثلا به من بگو فقط چند ماه، خب در این شرایط خودم را وقف خانواده‌ام می‌کردم. به من بگو یک سال، کتابم را می‌نوشتم. به من بگو ده سال، به کار سابقم یعنی معالجه بیماران برمی‌گشتم. اما اگر به من بگویند یک روز زنده هستم، چه کاری می‌کنم؟ پزشک آنکولوژی من فقط یک جمله گفت: «من نمی‌توانم به تو زمان بدهم، تو خودت باید پیدا کنی چه چیزهایی برایت بیشترین اهمیت را دارد و باید زودتر انجام‌شان بدهی.»

من ادامه خواهم داد...
اکنون که شما این مطلب را می‌خوانید، هشت ماه از تشخیص بیماری‌ام گذشته و سرطانم در حال درمان است. هم اکنون بیشتر می‌نویسم، بیشتر می‌بینم، بیشتر احساس می کنم و بیشتر به خانواده ام سر می‌زنم و... . هر روز صبح ساعت 5:30 زنگ ساعتم را قطع می‌کنم، بیدار می‌شوم و به همسرم که کنارم است، نگاه می‌کنم و با خودم تکرار می‌کنم: «من نمی‌توانم ادامه بدهم، من ادامه خواهم داد.»

شروعقبلی1234بعدیپایان
صفحه1 از4