تجربه بیماران

تجربه بیماران (30)

چهارشنبه, 16 اسفند 1396 ساعت 07:33

زنی که ۳ بار سرطان را شکست داد

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: من شیفته لحظه‌ای هستم که یک پزشک یا دانشمند یا عالم علوم طبیعی می‌گوید: «چنین چیزی از نظر علمی امکان ندارد» و همزمان شیفته لحظه‌ای هستم که تحقق همان غیرممکن را در ابزارآلات آزمایشگاهی خود می‌بیند. نه این‌که بخواهیم پیشرفت‌های علمی بشر را نادیده بگیریم اما مگر حجم دانسته‌های بشر در مقابل نادانسته‌ها چقدر است؟ هیچ است؛ هیچ. برای همین هم است که وقتی سرطان ریه پیشرفته لیندا برنجی ناگهان بهبود پیدا می‌کند، پزشک معالج می‌گوید: «ما هیچ توجیه علمی برای این بهبودی نداریم.» البته ماجرا برای خانم برنجی به یک سرطان ختم نمی‌شود.

 او تا کنون سه سرطان را پشت سر گذاشته و در حال حاضر هم برای چهارمین سرطان دوباره تحت درمان قرار گرفته و رو به بهبودی است. در این گفت‌وگو از او خواستم درباره عبور پیروزمندانه از بیماری‌هایی بگوید که همه گمان می‌کنند پایان راه است. او هم صمیمانه بخشی از تجربه‌اش را گفت؛ به‌ویژه تجربه مواجهه با مرگ و چیزی که عده‌ای از آن با عنوان «تونل مرگ» یاد می‌کنند. برای همین این گفت‌وگو فقط مختص به بیماران نیست؛ مربوط به کسانی است که از زندگی نارضایتی دارند، شکست را به‌سرعت می‌پذیرند، قدرت‌های روحی و روانی انسان را باور ندارند و از همه مهمتر هنوز درنیافته‌اند که مرگ فقط دست خداست و تازه عجیب اینجاست که برخلاف باور عمومی، همین مرگ هم نه‌ تنها پایان‌دهنده و تلخ نیست بلکه شروعی دوباره است و زیباست.

شما شخصیت افسرده‌ای به‌ نظر نمی‌رسید؛ ببخشید رک می‌پرسم ولی می‌خواهم بدانم دارید نقش بازی می‌کنید؟
به نظر شما یک آدم چقدر می‌تواند نقش بازی کند؟ چند سال؟

مگر چند‌ سال است که درگیر بیماری هستید؟
از ٣٠سالگی.
پس اجازه بدهید برگردیم عقب‌تر؛ یعنی این‌که اول بپرسیم چند سال‌تان است و متولد کجا هستید؟
من متولد اول آذر ١٣۵٣ هستم و در تهران به دنیا آمده‌ام. پدرم اصالتا اردستانی هستند و از سمت مادر هم رگ و ریشه بختیاری دارم.
از تحصیلات‌ و شغل‌تان هم بگویید.
من کارشناسی رشته زبان و ادبیات فارسی هستم؛ ورودی ‌سال ٧٣، تهران مرکز. حدود شانزده هفده ‌سال مدرس عربی کنکور بودم. آن زمان که درگیر بیماری شدم باز همچنان تدریس می‌کردم منتها کم‌کم به جهت شرایط درمانی و این‌که باید مدام چک می‌شدم و به آن‌جا سر می‌زدم، ناچار از شغلم کناره‌گیری کردم.
چه سالی بود؟
٣٢سالم بود که درمانم شروع شد؛ یعنی ٣٠سالگی بیماری‌ام شروع شده بود.
این فاصله چرا به وجود آمد؟ چرا دیر متوجه شدید؟
زمان ٣٠ سالگی، یکی از اقوام‌مان درگیر بیماری بودند؛ سرطان سینه داشتند. درواقع از سوی خانواده مادری به شکل ژنتیک این بیماری در خانواده‌مان بود. ایشان که دوره درمان را طی می‌کردند، من روی سینه چپم یک برجستگی حس کرده بودم. آن زمان سنی نداشتم، خیلی فعال بودم و خیلی کار می‌کردم. حتی خاطرم هست که صبح‌ها صداوسیما می‌رفتم؛ هم نویسندگی می‌کردم و هم گویندگی. بعد می‌آمدم و از آن‌جا برای تدریس به مدرسه می‌رفتم. بعد از مدرسه هم به آموزشگاه می‌رفتم. بعد از آموزشگاه هم وقتی به خانه می‌آمدم، تازه شاگرد خصوصی به خانه می‌آمد. منظورم این است که بشدت فعال بودم. با این وضع کسی اصلا شک این را که من بیمار باشم در خودش راه نمی‌داد. آن برجستگی را که دیدم، با مادرم صحبت کردم اما مادرم گفت نیازی نیست به دلیل وجود بیماری در خانواده نگران باشی و مشکلی نیست. اما کم‌کم دچار کاهش وزن شدم و در دست چپم درد حس کردم طوری که عید‌ سال ٨۶ یادم هست هر کسی مرا می‌دید می‌گفت تو چرا آن‌قدر لاغر شده‌ای.
یعنی عدم اشتها نبود؟ فقط در حال از دست دادن وزن بودید؟
بله، بعد پیگیری کردیم و دیدیم که بیماری خیلی پیشرفت کرده. بعد از آن هم که جراحی، شیمی‌درمانی و رادیوتراپی انجام شد، پزشکم در جلسه آخری که من با ایشان خداحافظی می‌کردم با قاطعیت گفت من فکر نمی‌کردم که زنده بمانی چون بدنت خیلی خوب جواب داد. آن‌ سال من دو بار آرست (ایست قلبی) داشتم. یعنی زیر شیمی‌درمانی ایست کامل قلبی تنفسی داشتم که مرگ کامل را تجربه کردم؛ البته دوباره مرا احیا کردند و برگردانند.
همین که برگشتید خیلی نکته مهمی است چون احیا به همین راحتی شکل نمی‌گیرد؛ آن هم دو بار!
بله، بعدها در آمار جهانی که چک کردم، دیدم که در سی‌پی‌آر، در کل دنیا از هر ۵ نفر، یک نفر زنده می‌ماند. با این حال من دو بار سی‌پی‌آر شدم و هر دو بار زنده برگشتم.
درباره سی‌پی‌آر می‌گویید.
توضیح سی‌پی‌آر این است که وقتی بیمار مشکلات قلبی و تنفسی پیدا می‌کند، اقدامات احیا را مثل شوک روی او انجام می‌دهند تا علایم حیاتی دوباره آشکار شود.
در زمان ایست قلبی چیزی حس می‌کردید؟
بله، تونل نور را تجربه کردم.
درباره «تونل نور» یا «تونل مرگ» فکر می‌کنم که در کتاب «جهان هولوگرافیک» خوانده باشم؛ کتاب مایکل تالبوت با ترجمه داریوش مهرجویی یا در تحقیقات یکی از پزشکان بریتانیایی راجع به مرگ. آن تحقیق درباره‌ بعضی افرادی مثل شما بود که مرگ را تجربه کرده‌اند اما به زندگی برگشته‌اند؛ تجربه عجیبی است…
بله، لحظه‌ای بود که روی تخت دراز کشیده بودم و احساس می‌کردم جانم از پاهایم بیرون می‌رود.
دقیقا از ابتدای تجربه بگویید.
جلسه چهارم شیمی‌درمانی بود که احساس کردم درد و گرفتگی در همه بدنم پخش می‌شود. همزمان مثل مشمایی که در آتش می‌سوزد و جمع می‌شود، احساس می‌کردم صورتم جمع می‌شود. کم‌کم بیهوش هم شده بودم و دیگر نمی‌دانستم در چه شرایطی هستم. فقط درد را در پاهایم حس می‌کردم و این تلقی برایم وجود داشت که جان از پاهایم بیرون می‌رود؛ یعنی واقعا داشتم جان می‌دادم. در آن لحظه فقط یک دم داشتم و تمام؛ یعنی نه دیگر توان بیرون‌دادن نفس را داشتم نه این‌که دوباره بخواهم نفس بکشم. قبل از آن شنیده بودم که روح به این شکل از بدن خارج می‌شود و من هم دقیقا همین حس را داشتم که از پاهایم بیرون می‌رود. بعد با سرعتی باورنکردنی به سمت بالا اوج گرفتم. در فضایی شبیه به یک هود بزرگ قرار داشتم و بالا می‌رفتم؛ مثل یک مکنده بزرگ مرا می‌کشید و بالا می‌برد. نور عظیمی را هم در بالا می‌دیدم که به سمت آن کشیده می‌شدم و بالا می‌رفتم. در آن لحظه فقط صدای جیغ مادرم را شنیدم و چیز دیگری نفهمیدم. تا این‌که بعد از مدتی که اصلا به یاد نمی‌آورم، فقط احساس کردم دوباره در جسم هستم و سنگینی جسم بشدت اذیتم می‌کرد.
در آن تونلی که به یک هود بزرگ تشبیه‌ا‌ش کردید، چه حسی داشتید؟ ترس داشت؟
به هیچ وجه؛ به‌قدری خوب و زیبا بود که در تمام این چهل‌و‌سه چهار عمرم نمی‌توانم چیزی را به آن تشبیه کنم. آن سبکی و رهایی که من در آن لحظه تجربه کردم، اصلا قابل مقایسه با هیچ احساس زیبایی نیست، فوق‌العاده بود. تازه ماجرا اینجاست که خب به خاطر دردهایی که در طول بیماری تحمل می‌کنم، به من مخدر زیاد می‌زنند. مورفین تزریق می‌کنند یا به‌ناچار باید ترامادول مصرف کنم؛ اما آن رهایی که من از آن صحبت می‌کنم، با هیچ‌کدام اینها قابل مقایسه نیست یعنی می‌خوام بگویم حس و حالی که در آن لحظه و در آن تونل داشتم، از جنس دیگری بود. طوری که تا مدت‌ها دلم برای مرگ تنگ می‌شد اما باید بگویم که همیشه عاشق زندگی هم هستم. درواقع باید بگویم چون مرگ را تجربه کرده‌ام، ترسی از آن ندارم و در عین ‌حال حرمت لحظه‌ها را می‌دانم.
آن لحظه آخرین دم را چطور تعبیر می‌کنید؟
هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. آدم بعدها که فکر می‌کند می‌بیند چقدر ناتوان است؛ طوری که حتی نمی‌تواند نفسی را که بالا کشیده، بیرون بدهد. تجربه‌ای است که در چند صدم ثانیه شاید اتفاق بیفتد و شما را به این ادراک می‌رساند. اینجاست که شما به غرور آدم‌ها می‌خندید. این‌که با این ناتوانی به چیزی مغرور می‌شوند و می‌خواهند به کجا برسند که گاهی خیلی چیزها را زیر پا می‌گذارند؟!
لحظه‌ای که بعد از آن چشم باز کردید، چه حسی داشتید؟
درد را احساس می‌کردم و سنگینی را.
پس این نخستین‌بار بود که سرطان را تا دم مرگ تجربه کردید. از روند نخستین بهبودی بگویید و این‌که چطور شد دوباره سرطان سراغ‌تان آمد.
خرداد ٨۶ بود که اسکتومی شدم؛ لنف‌ها را درآوردند و سینه کاملا تخلیه شد. تمام اینها البته بعد از ٨ جلسه شیمی‌درمانی سنگین انجام شد.
همچنان به همین شکل روحیه‌تان را حفظ کرده بودید؟
بله، اما باید بدانید که من هم در خلوتم، دلتنگی دارم. وقتی احساس درد می‌کنم، دایم با خودم می‌گویم چرا این لحظه‌ها نمی‌گذرد و چرا زمان کش می‌آید. نوعی تنهایی عمیق است که کسی نمی‌تواند درک کند. فقط دوست دارید بخوابید و آن‌قدر بخوابید که وقتی بلند می‌شوید، تمام دردها رفته باشد؛ چون مغز استخوان برای ساختن گلبول‌های سفید باید مضاعف کار کند و استخوان‌دردهای شدیدی را باید تحمل کرد.
پس روند درمان به این ترتیب ادامه یافت که شیمی‌درمانی جواب داد و شما بعد از اسکتومی به بهبودی رسیدید.
بله.
همزمان کار هم می‌کردید؟
بله، تدریس می‌کردم و شغلم را داشتم؛ البته شیمی‌درمانی حافظه را ضعیف می‌کند و مشکلاتی سر کلاس داشتم و مواقعی بود که حافظه‌ام یاری نمی‌کرد ولی متعهد به کارم بودم و ادامه می‌دادم. چون در یک خانواده ارتشی بزرگ شده بودم. پدرم نظامی بود و با دیسیپلین خاصی بزرگ شده بودم، بنابراین در کارم نظم و تعهد همیشه وجود داشت؛ طوری که یادم هست حتی یک روز بعد از شیمی‌درمانی برای تدریس سر کلاس حاضر شدم. الان که نگاه می‌کنم گاهی فکر می‌کنم چطور این کار را می‌کردم. آن راه‌های طولانی را با وجود درگیری با بیماری می‌رفتم و کارم را ادامه می‌دادم.
همزمان با روند درمان، روانپزشک یا روانشناسی هم در بیمارستان با شما به‌عنوان یک بیمار همراهی داشت که مشاوره‌های لازم را بدهد؟
نه، فقط یادم هست یک‌بار خانمی در بیمارستان بالای سرم آمد و پرسید که با بیماری‌ام آشنایی دارم؟ گفتم به دلیل سابقه بیماری در خانواده‌ام، آشنایی دارم. گفت با توجه به این‌که آن‌قدر جوان هستید و به این بیماری مبتلا شده‌اید، نظرتان چیست؟ چون من زنی آراسته بودم و خب در آن سنِ حدود سی‌ویکی، دو سال، خیلی به لحاظ روحی سخت است که ناگهان یک عضو زنانه‌ را از دست بدهید.
اگر زودتر تشخیص داده بودند، به این‌جا نمی‌رسید. درست است؟
بله، ممکن بود فقط توده را بردارند. البته الان دیگر به آن روزها فکر نمی‌کنم و آن خانم دکتر هم به دلیل این آمده بود با من صحبت کند که ببیند روحیه‌ام چطور است. به‌هرحال قرار بود با ریزش مو مواجه شوم، ابروهایم را از دست بدهم و بعد هم اسکتومی. گفت نظرت چیست؟ من بی‌مقدمه گفتم خانم دکتر، مثل تمام سختی‌های زندگی که گذشت، این روزها هم می‌گذرد. دکتر خیلی تعجب کرد و حتی احساس کردم که به عقلم شک کرد که چطور توانسته‌ام آن‌قدر راحت با قضیه کنار بیایم.
خب، چطور کنار آمده بودید؟ چون غیر قابل باور است.
من از نظر شخصیتی، پذیرش بالایی دارم. همان زمان که برای تخلیله یکی از سینه‌هایم داخل اتاق عمل می‌رفتم به دکتر معالج گفتم اگر تشخیص می‌دهید که امکان دارد بعد از مدتی، سینه دیگرم هم درگیر شود، من برای تخلیه رضایت می‌دهم. دکتر روی شانه‌ام زد و گفت من در تمام سال‌هایی که جراحی داشتم، به تعداد انگشتان دستم بیمارانی شبیه به تو نداشته‌ام. درواقع می‌خواهم بگویم این یکی از ابعاد شخصیتی من است. جایی که از دستم کاری برای تغییر رویه برنمی‌آید، ماجرا را می‌پذیرم. حتی قبل از عمل وقتی اعلام کردند که تومور بدخیم است و باید جراحی انجام شود، وقتی خانه رفتم موسیقی شاد گذاشتم و شروع کردم به گوش دادن. خاله‌ام که نگران حالم بود تماس گرفت و وقتی حالم را دید گفت حالا تو چرا آن‌قدر خوشحالی؟ گفتم من بعد از این دیگر نمی‌توانم هیچ زمانی تا این حد خوشحال باشم، پس چه بهتر که از همین فرصت استفاده کنم. خاله‌ام باور نمی‌کرد و احساس می‌کرد شاید حال روحی‌ام خیلی بد است اما این‌طور نبود. من می‌خواستم از همان فرصت کوتاه استفاده کنم و در آن لحظه شاد باشم چون بعد از آن می‌دانستم که درگیر یک پروسه درمانی طولانی‌مدت خواهم شد. درواقع نخواستم آن لحظه را از دست بدهم.
خب، بعد از این چه شد که سرطان دوباره برگشت؟
راستش اولین سرطان جدای از مسأله وراثت، به یک شوک عصبی و روانی بزرگ برمی‌گشت. چون همیشه آدم مغروری بودم. فکر می‌کردم می‌توانم همه چیز را تغییر بدهم، همه چیز را عوض کنم و نوعی قدرت در این زمینه در خودم حس می‌کردم. اما جریانی پیش آمد که نمی‌توانستم آن را تغییر بدهم و باعث شد به زانو دربیایم و زیر گریه بزنم. بعد اتفاقی در بدنم حس کردم که حتی ساعت و دقیقه‌ آن را هم به‌خاطر دارم. ساعت هشت و نیم شبی بود که ناگهان انفجاری را در مرکز بدنم احساس کردم؛ احساسی که بعد از آن نوعی سبکی و آرامش حس می‌کردم اما انگار شروع بیماری آن زمان بود. چون در ۴ سرطان بعدی هم دقیقا بعد از احساس این انفجار، بیماری برگشت.
بار دوم هم همراه شد با جراحی؟
بله، غدد لنفاوی دوباره درگیر شده بود؛ دوباره جراحی و شیمی‌درمانی و رادیوتراپی و بعد هم هورمون‌درمانی. طوری که بعد از اتمام آن ۴‌سال دارو مصرف می‌کردم. یعنی‌ سال ٩٣ دوباره کاهش وزن شدید پیدا کردم. این‌بار تنگی نفس پیدا کرده بودم همراه با سرفه‌های شدید. طوری که وقتی جواب سی‌تی اسکن را بردم، دکتر گفت کاری از دست کسی برنمی‌آید. این سومین دوره درگیری بود.
یک‌بار دیگر دقیقا روند بیماری را مرور کنید.
سال ٨۶، سینه و لنف.‌ سال ٩٠ متاستاز غدد لنفاوی،‌ سال ٩٣، سرطان ریه.
یعنی در سومین سرطان، ریه درگیر شد؟
بله، البته باید بدانید دو نوع سرطان ریه داریم که اولی «ای‌ال‌اس» یا سلول ریز است. من دقیقا به این سرطان دچار شدم. تمام سطح هر دو ریه را سلول‌های سرطانی پر کرده بود. پزشک معالج یکی از فوق تخصص‌های ریه در ایران است که بسیار قابل احترام‌اند. آن زمان ایشان به من نگفتند که وضع چطور است اما بعدها اطرافیان گفتند که دکتر گفته بود ٣ روز دیگر بیشتر زنده نخواهم ماند و نهایتا اگر بدنم دوام بیاورد یک ماه، اما خب الان ٣‌سال است که از آن زمان گذشته.
دکتر به خودتان این را گفت؟
نه، من دوباره شیمی‌درمانی را شروع کرده بودم و هر بار که می‌رفتم می‌دیدم بچه‌ها دور و برم می‌چرخند و کاملا حس می‌کردم که طور دیگری دارند با من برخورد می‌کنند. دکتر شیمی‌درمانی همان موقع گفته بود که نمی‌تواند به من بگوید دیگر زنده نخواهم ماند؛ به پرستار گفته بود که به من بگوید به شیمی درمانی‌ام دیگر امیدوار نیستند و من به‌عنوان بیمار باید از قضیه مطلع باشم.
چه حسی داشتید وقتی شنیدید؟
کاملا به هم ریختم. چون از ٢٠ شهریور‌ سال ٩٣، ١٢ جلسه شیمی‌درمانی را گذرانده بودم اما دایم با خودم می‌گفتم که چرا هنوز نفسم آن‌قدر تنگ است؟ چون ذهنیتم این بود که مثل سرطان قبلی، با چند جلسه شیمی‌درمانی، از سد سرطان ریه هم عبور خواهم کرد و خوب خواهم شد. اما می‌دیدم که بعد از جلسات شیمی‌درمانی نه می‌توانم نفس بکشم و نه راه بروم. همان زمان یادم است که هما روستا (بازیگر) هم تحت درمان بود. بیماری او هم از لنف شروع شده و به ریه رسیده بود. خلاصه، دکتر شیمی‌درمانی خوراکی را شروع کرد اما خردادماه بود که ناگهان بیماری اوج گرفت. همزمان شیمی‌درمانی خوراکی کاری کرده بود که پوست‌ دستم کنده می‌شد و آثار آن در تمام پوست بدنم مشهود بود؛ مثلا کف پاهایم را نمی‌توانستم زمین بگذارم و راه بروم. توان بدنی‌ام واقعا کم شده بود و دکتر هم دوز دارویی را به حداکثر رساند و گفت تا جایی که می‌توانی باید مقاومت کنی هرچند که خب امیدی هم نداشت و به این باور رسیده بود که دیگر کاری نمی‌شود کرد. برای همین ١٢جلسه دیگر شیمی‌درمانی کردم و در این سری دوم جلسات، جلسه هشتم بود که بعد از آزمایش سی‌تی اسکن، دیدم ریه‌ام پاک شده! هیچ‌کس باورش نمی‌شد. هر پرستاری که می‌آمد بالای سرم می‌گفتم سی‌تی اسکن من نشان می‌دهد که سالم هستم اما هیچ‌کس باور نمی‌کرد. فکر می‌کردند حالت روانی طبیعی ندارم و دل‌شان برایم می‌سوخت. در جلسه آخر که دکتر آمد بالای سرم، دیگر رگی نمانده بود از قبل و پورت گذاشته بودند. حتی از پورت هم برای تومورمارکر دیگر نمی‌توانستند خون بگیرند. برای همین دکتر گفت دیگر بدنت جواب نمی‌دهد. گفتم این آخرین جلسه است. دکتر گفت آخرین جلسه برای شما معنی ندارد، چون ما نمی‌توانیم شیمی‌درمانی شما را قطع کنیم. گفتم چرا؟ گفتند چون بیماری‌ات متاستازیک بوده، اگر قطع کنیم بیماری تمام بدنت را می‌گیرد. برای همین حالا که مهار شده، باید همین‌طور ادامه بدهیم. گفت تو فقط یک مقداری استراحت کن تا بعد دوباره ادامه بدهیم.
استراحت‌تان چه مدتی بود؟
قرار بود سه هفته باشد که شد یک ‌سال و ٨ ماه. یعنی یک ‌سال و ٨ماه بعد از آن، ریه‌ام سالم بود. مرتب هم سی‌تی اسکن می‌دادم و هیچ نشانی دیگر از بیماری نبود.
شیمی‌‌درمانی‌تان این‌بار کی تمام شد؟
پنجم مهر همان سال.
یعنی یک‌روز بعد از فوت خانم هما روستا به‌دلیل همان بیماری. درست است؟
بله.
و شما دیگر برای آزمایش نرفتید؟
دکتر گفته بود هر زمانی که نفس‌تنگی گرفتی فورا برای آزمایش بیا. به این ترتیب رسیدیم به قبل از عید که من نشانه‌های بیماری‌های زنان را در بدنم احساس کردم. چون به‌ دلیل شیمی‌درمانی‌های قبلی، به یائسگی کامل رسیده بودم، یعنی مثل یک خانم بالای پنجاه سال، سیکل‌های پریود قطع شده بود و به ناباروری رسیده بودم. اما قبل از عید، خونریزی‌های مکرر داشتم و درواقع نشانه‌ای بود از این‌که ممکن است رحم و تخمدانم هم درگیر شده باشد. برای همین پیگیری کردم و رفتم جایی که فقط مربوط به تخصص زنان بود. آن‌جا به هر کدام‌شان گزارش بیماری‌ام را نشان می‌دادم، پوزخند می‌زدند. می‌گفتند اصلا امکان ندارد کسی ‌ای ال اس داشته باشد و الان این‌جا باشد! شما چطور زنده‌اید؟ اما بعد که جزییات را می‌گفتم فقط نگاه می‌کردند. همزمان با دکترم برای ریه هم در تماس بودم و وقتی با او صحبت کردم، می‌گفت ما هیچ توجیه علمی برای زنده ماندن شما نداریم. گفتم من خانواده مذهبی دارم و مادرم شفای مرا از جمکران گرفته. ایشان گفتند به‌هرحال ما فقط می‌توانیم بگوییم که از نظر علمی چنین چیزی برای آن سطح از سرطان پیشرفته امکان ندارد اما تحقق پیدا کرده و سرطان ریه شما از بین رفته.
بعد از بهبود ریه که دوباره درگیر خونریزی شدید، دکتر زنان چه گفت؟
متأسفانه حرفی زد که هنوز از خاطرم نرفته. در چشم‌هایم نگاه کرد و گفت برو از دکتر آنکولوژیست نامه بگیر که تضمین می‌دهد تو تا یک‌سال دیگر زنده باشی؟! چون اگر کمتر از یک‌سال باشد، ارزش ندارد به خاطرش رحم و تخمدان را بیرون بیاوریم! چون تو تا یک‌سال دیگر زنده نمی‌مانی!
چرا چنین حرفی زد؟
واقعا برایم عجیب است. اصلا باورتان می‌شود یک پزشک چنین حرفی به بیمار بزند؟ با شنیدن این حرف حالم طوری شد که وقتی دوستانم به دیدنم آمدند، نمی‌گویم لکنت گرفته بودم ولی طوری شده بودم که اصلا نمی‌توانستم حرف بزنم. نه این‌که از مرگ ترسی داشته باشم، من تجربه‌ام را گفتم که چطور تا دم مرگ رفتم و برگشتم. قضیه این بود که این دکتر چطور به خودش اجازه داده که برای زندگی‌ام ارزش‌گذاری کند؟! دوستانم می‌گفتند اگر این دکتر به یک مریض دیگر گفته بود که مثل تو روحیه بالایی ندارد، بیمار کاملا با همین حرف از پا درمی‌آمد. یکی از دوستانم هم حرف خیلی جالبی زد. گفت کاش به او می‌گفتی تو خودت می‌توانی بنویسی و امضا کنی که تا یک هفته دیگر زنده می‌مانی؟
حالا اوضاع‌تان چطور است؟
ریه‌ام دوباره درگیر شده اما این بار ‌ای ال اس نیست و فقط تومور است. برای همین فعلا دارم روند درمانی را می‌گذرانم.
راستی در اینستاگرام‌تان هم خیلی فعال هستید و توضیحات خوبی راجع به بیماری می‌دهید. بعضی از پست‌ها واقعا برای همدردان و بیماران امیدبخش و مفید است.
همه تجربیاتم است؛ مثلا آن روزهایی که پوست دستم ورقه‌ورقه می‌شد، وقتی داشتم پوست سر انگشتم را می‌کندم یک آن فکر کردم این اثر انگشت من است و مثل هر انسان دیگری، اثر انگشتم منحصربه‌فرد است. برای همین نشستم مطلبی نوشتم راجع به اثر انگشت. در آن مطلب نوشتم ممکن است گاهی عامل بیماری در انسان‌ها یک علت باشد اما سلول‌های بدن انسان که شبیه به هم نیست. یعنی این منحصربه‌فرد بودن فقط در اثر انگشت هر انسان نیست بلکه سلول‌های ما هم هر کدام منحصربه‌فرد هستند و قابلیت‌های مختلف دارند. داده‌هایی هم که به بدن انسان می‌رسد، همه لزوما منجر به یک خروجی نمی‌شوند. درواقع خواستم مثال بزنم چه چیزهایی می‌نویسم و امیدوارم برای همدردانم و کسانی که ممکن است به نوعی با این بیماری‌ها درگیر شده باشند، قابل استفاده باشد تا روحیه بگیرند و امید داشته باشند چرا که هیچ‌ کسی از فردای انسان خبر ندارد.
 
منبع: روزنامه شهروند
دوشنبه, 18 دی 1396 ساعت 04:12

این زن سرطان را دور زد

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: کنج یک آپارتمان کوچک در طبقه هفتم یک مجتمع شلوغ در جنوبی ترین نقطه تهران، یک قهرمان زندگی می کند.
کتاب زندگی حبیبه کعبه ، پر از قصه است، قصه هایی که از کودکی اش شروع شده اند و رسیده اند به همین امروز؛ همین امروز که او 45 ساله است و مادر دو پسر 18 و 25 ساله. یکی از قصه ها اما این وسط خواندنی تر است، همان که او قهرمانش است. همانجاهایی که حبیبه رو در رو شده با سرطان ، پنجه در پنجه اش انداخته، تا مرز شکست رفته اما ناامید نشده و بالاخره شکستش داده.

خرچنگ پیر حریف حبیبه نشد
حبیبه کعبه یکی از بهبودیافته های سرطان در کشورمان است؛ همان هایی که معجزه وار از دام بیماری رهیده اند، همانهایی که امیدشان را از دست نداده اند و حالا یک نشانه اند؛ نشانه پیروزی.
حبیبه اما با خیلی از بهبودیافته های دیگر هم تفاوت دارد؛ او دوران بیماری اش را فراموش نکرده، روزهای سخت شیمی درمانی، پرتو درمانی ، روزهای جراحی و اتاق ایزوله. تک تک این روزها ، چسبیده اند گوشه ذهن این زن جوان و نمی گذارند سرطان از یاد او برود. همین است که حالا او باز هم به بخش شیمی درمانی بیمارستان هفت تیر سر می زند .
حیبیه فقط کافی است چشم هایش را ببندد و برای بیماران دیگری که اینجا در این بخش بستری هستند، قصه زنی را بگوید که یک روز همینجا روی یکی از تخت های همین بخش بستری بود، زن جوانی که هر 21 روز یک بار شیمی درمانی می شد و هر دفعه از زندگی سیر.
قبول کنید که هیچ کس بهتر از حبیبه حال این مریض ها را نمی فهمد وقتی که می گویند:« پاهایمان انگار حس ندارد، تکان نمی خورد، راه نمی رود.» وقتی که عرق سرد می نشیند روی پیشانی شان و زبانشان خشک می شود و چشم هایشان کم سو.
وقتی اولین قطره داروی شیمی درمانی وارد رگ دست راست شان می شود و خودشان را به درو دیوار می زنند ، صدای فریادهایشان اوج می گیرد و تن شان می لرزد از درد.
همه این صحنه ها برای حبیبه آشناست. مثل دیدن یک فیلم تکراری. فیلمی که دوسال پیش برای خودت اختصاصی اکران شده، فیلمی که صحنه به صحنه اش را خودت بازی کرده ای. نه بعنوان سیاهی لشکر ، که نقش اولش خودت بوده ای. قهرمانش، تنها مبارزش. حالا دو سال از روزهای تلخ شیمی درمانی گذشته و حبیبه باز هم مثل همان روزها راهروی بلند بخش شیمی درمانی را بالا و پایین می کند. این بار دیگر از بیماری خبری نیست، خرچنگ پیر حریف حبیبه نشده، جل و پلاسش را جمع کرده و رفته، حبیبه اما آن روزهای درمان را از یاد نبرده که اینجاست. او همراه و یاور بیماران دیگری است که در شرایطی مشابه با او قرار دارند.

با شنیدن کلمه سرطان شروع کردم به گریه
« هیچوقت فکرش را نمی کردم سرطان سراغ من هم بیاید! » عجیب نیست شنیدن این جمله از دهان حبیبه. او هم مثل خیلی های دیگر، خیلی از مبتلایان این بیماری، هیچوقت بیماری را برای خودش ندیده است :« آن روزهایی که به این بیماری مبتلا شدم ما تازه داشتیم خانه می ساختیم. آن موقع قرچک ورامین زندگی می کردیم. من خیلی ذوق و شوق داشتم که این خانه تمام بشود و برویم داخلش. در آن شرایط تنها چیزی که به ذهنم نمی رسید همین بیماری بود! به فکر دکوراسیون خانه بودم، به فکر انتخاب پرده ، می خواستم فرش ها را عوض کنم.»
حبیبه در ذهنش همه این ها را کنار هم می چید و روزهای پیش رویش، پر از شادی و امید بودند، روزهایی که فکرش را هم نمی کرد با آمدن یک مهمان ناخوانده دوست نداشتنی ، رنگ عوض کنند :« مهرماه بود که احساس کردم نوک پستانم یک فرورفتگی کوچک دارد، سریع رفتم دکتر. ماموگرافی و سونوگرافی دادم. بعد هم رفتم MRI ، نتیجه MRI که آمد دکترم گفت مشکلی نداری. خیالت راحت. »
خیال حبیبه اما راحت نشد، رفت خانه اما ته ذهنش نگران بود:« در این مدت من همیشه حواسم به خودم بود، اوائل بهمن بود که احساس کردم یک توده در پستانم وجود دارد. این دفعه رفتم پیش یک متخصص دیگر و او در همان معاینه اول گفت : سه تا توده در بدن شماست، گفت که مبتلا به سرطان نادری شده ام!»
حبیبه اسم بیماری اش را همانجا شنید؛ همان کلمه پنج حرفی ترسناک :« کلمه سرطان که از دهان دکتر بیرون آمد من شروع کردم به گریه... حال خودم را نمی فهمیدم. اما از مطب که بیرون آمدیم همسرم گفت که الان نزدیک عید است ، بچه ها هم درگیر درس هستند، نگران می شوند. »
آنها همانجا قرار گذاشتند که به کسی چیزی نگویند و خودشان پیگیر درمان بیماری باشند :« آن روزها خیلی سخت بود، با اینکه از شنیدن این خبر شوکه بودم اما جلوی بچه ها گریه و زاری نمی کردم که از ماجرا خبردار نشوند، وقتی صبح بچه ها از خانه بیرون می رفتند گریه های من شروع می شد تا ظهر که آنها برگردند. از ظهر به بعد زندگی روال عادی خودش را داشت. وقتی بچه ها نبودند من مدام گریه می کردم می گفتم خدایا چرا من؟ چرا خانواده ما ؟ ما که داشتیم زندگی مان را می کردیم ، ما که تازه خانه ساخته بودیم. ما حتی یک روز هم در این خانه جدید زندگی نکردیم... چرا ما؟!«
این چرا ها اگرچه آن روزها برای حبیبه بدون جواب بود، اما حالا یک جواب واضح و روشن دارد ، حالا که او حامی دیگر بیماران سرطانی است :« الان فکر می کنم من باید این مسیر را می رفتم تا اینجا باشم...تا به این آدم ها کمک کنم. حالا مطمئنم اگر من سرطان را دور زدم و شکست دادم به خاطر این بوده که حالا اینجا کنار این بیمارها باشم و به آنها امید بدهم.»

هر 21 روز شیمی درمانی می شدم
روند درمان بیماری حبیبه از همان روزهای تشیخص شروع شد :« بعد از نمونه برداری به من گفتند که یک توده 6 سانتی متری در بدنت داری و دوتا هم کوچکتر از این. گفتند که زمان را از دست داده ای و باید جراحی بشوی و عضو درگیر را کاملا برداری.»
حبیبه همین جا بود که مجبور شد حقیقت ماجرا را به خواهرش بگوید :« وقتی خواهرم این خبر را شنید ، شوکه شد اصلا نمی توانست حرفی بزند، حتی نمی توانست گریه کند. آنقدر که خودم نگران حالش شدم.»
چند روز بعد حبیبه برای جراحی راهی بیمارستان امام خمینی (ره) شد:« روز چهارشنبه سوری، همه در تدارک عید و شادی بودند که من رفتم روی تخت جراحی و عمل کردم و کل عضو درگیر و 13 تا از لنف ها را برداشتند و گفتند یکی از لنف ها هم درگیر شده است.»
حبیبه عید را همین طور گذراند تا اول اردیبهشت که جلسات شیمی درمانی اش شروع شد :« برای من 6 جلسه شیمی درمانی زده بودند و 6 جلسه هم داروی قرمز. از نظر تحمل درد من خیلی قوی هستم ، وقتی جراحی کردم با اینکه عمل خیلی سنگین بود اما حتی یک داروی مسکن هم نخوردم . اما شیمی درمانی امانم را برید. خیلی سخت بود. فکرش را هم نمی کردم که این طور من را از پا بیندازد.»
حبیبه هر 21 روز یک بار برای شیمی درمانی به بخش شیمی درمانی بیمارستان هفت تیر سر می زد:« الان هم که یاد آن روزها می افتم با خودم می گویم چطور طاقت آوردی...خیلی روزهای بدی بود. از یک طرف از خانواده ام دور بودم مخصوصا از پسر کوچکم سینا که خیلی به من وابسته بود. دوری اش خیلی اذیتم می کرد. اما یادم است که هروقت شیمی درمانی امانم را می برید و من آرزوی مرگ می کردم بلافاصله یاد سینا می افتادم. می گفتم اگر من نباشم چه اتفاقی برایش می افتد. »

وقتی همه موهایم یک جا ریخت
جلسات شیمی درمانی چطور بود؟! حبیبه برای این سوال هم یک جواب مشخص دارد :« سخت ، خیلی سخت اما من مقاومت کردم. با اینکه شیمی درمانی ام خیلی سنگین بود و در همان جلسه اول همه موهای من ریخت ، اما من کوتاه نیامدم. »
این چهره جدید و بی مو را حبیبه اول از همه پنهان می کرد :« مرتب روسری سرم بود، از همسرم ، از بچه هایم پنهان می کردم. بعدا مشاور گفت که این کار را نکن. گفت بگذار تو را با چهره جدیدت ببینند. این طوری خودت هم بهتر با قضیه کنار می آیی. بعد دیگر قضیه به جایی رسید که پسرهایم می رفتند و می آمدند و سر بی موی من را می بوسیدند و می گفتند مامان ما خواهر که نداشتیم، یک مادر داشتیم که موی بلند داشت، الان همان هم کلا مو ندارد! انگار شدیم چهارتا مرد مجرد کنار هم!»
حبیبه روزهای سخت شیمی درمانی یکی یکی پشت سرگذاشت، روزهایی که با یک اتفاق تلخ دیگر هم همراه شد :« آن موقع ما به خاطر درمان من آمده بودیم تهران و خانه خواهرم ساکن بودیم. یک بار همسایه ها به ما زنگ زدند که دزد به خانه شما زده و همه وسایل تان را برده. بعد فهمیدیم که سرقت کار پسر یکی از همسایه هاست که اعتیاددارد. او به اسم اینکه ما در تهران خانه گرفتیم و به وسایلمان نیاز داریم همه را بار زده و برده بود. مادر و پدرش را ما می شناختیم جزو آدم های خوب محل بودند. دیگر پیگر قضیه نشدیم چون می دانستیم دستمان به جایی بند نیست و او همه وسایل ما را فروخته و خرج اعتیادش کرده و اگر ما برویم در خانه اش، جز شرمندگی پدرومادرش چیزی دستگیرمان نمی شود.»

معجزه ای که در اتاق ایزوله اتفاق افتاد
بعد از شیمی درمانی، حبیبه به خاطر افت شدید پلاکت خون راهی اتاق ایزوله شد:« ده روز در اتاق ایزوله بودم ، پدرم همینجا بود که به ملاقاتم آمد تا قبل از آن نمی گذاشتیم بفهمد که بیماری من چقدر سخت است. من را در آن شرایط دید. دیدم که چقدر ناراحت است چطور به همه نگاه می کند تا حداقل یک نفر بگوید که نگران نباشد حال حبیبه خوب می شود. ان موقع من خودم هم حالم بد بود و نمی توانستم حرف بزنم. اما این تصویر پدرم در ذهنم ماند.»
آن روز اما یک معجزه در زندگی حبیبه اتفاق افتاد؛ « آن روز روز میلاد امام رضا (ع) بود، پدرم بعدها به من گفت که وقتی از بیمارستان رفته بیرون و شلوغی و چراغانی خیابان ها را دیده ، همانجا وسط خیابان زانو زده و برای شفای من دعا کرده و من امروز می دانم که با دعای پدرم و عنایت و نظر آقا امام رضا(ع) از آن شرایط سخت بیرون آمدم.»
نصیب حبیبه بعد از اتاق ایزوله ، 11 جلسه پرتو درمانی بود و یک کوه تجربه از روزهای درمان ، تجربه ای که حالا او با بقیه بیماران مبتلا به سرطان به اشتراک می گذارد :« وقتی تازه خوب شده بودم، مدام می گفتم که خدایا چرا زندگی من اینطوری شد؟ من در کنار بیماری همه آن چیزهایی که سالها جمع کرده بودیم هم از دست دادم، وسایلمان را دزد برد، خانه را برای درمان من فروختیم. شرایط آن اوائل خیلی به من فشار می آورد تا اینکه یک روز ناخوداگاه بلند شدم و رفتم بیمارستان امام خمینی . همانجا که جراحی کرده بودم. آنجا بیماران شهرستانی زیاد هستند. خانواده هایشان هم زیاد هستند. رفتم و به یکی از خانواده ها گفتم من می توانم به شما کمک کنم. گفتم بگذارید من پیگیر کارهای شما باشم شما همینجا استراحت کنید. اول به من اعتماد نمی کردند بعد که من گفتم خودم بهبودیافته ام و ماجرای زندگی ام را تعریف کردم آنها به من اعتماد کردند. من هم افتادم دنبال کارشان. »
یک ماه بعد ، یک روز حبیبه به خودش آمد و دید کارش شده سرزدن به بیماران مبتلا به سرطان :« می رفتم داخل بخش ها با مریض ها صحبت می کردم. می گفتم من هم مثل شما بودم ، ببینید خوب شدم، می گفتم دوام بیاورید این روزها می گذرد. »
این ارتباط ها ادامه پیدا کرد تا وقتی که حبیبه با خودش فکر کرد که برای امید بخشیدن به این بیماران با یک گلدان به دیدارشان برود :« قبلا وقتی هنوز خودم بیمار بودم، یک بار از پنجره خانه چشمم به یک گلدان حسن یوسف که در حیاط همسایه بود افتاد. دیدن این گل حالم را خیلی خوب کرد. بعد رفتم از زن همسایه یک شاخه حسن یوسف گرفتم و آن را در گلدان کوچکی برای خودم کاشتم. هر روز با این گل حرف می زدم. هر روز با آن درد دل می کردم. انگار این گل همدم من شده بود. بعد وقتی که خودم به دیدن بیماران سرطانی می رفتم احساس کردم که آنها هم چقدر مثل من تنها هستند، چقدر احتیاج دارند به یک گلدان کوچک با آن درد دل کنند. »

گلدان های امیدبخش
این حالا حکایت حبیبه و گلدان های حسن یوسفش است؛ گلدان های حبیبه با خودشان یک پیام ساده دارند :« اگر قرار است یک هفته یا ده سال با این بیماری زندگی کنیم ، چرا خوب زندگی نکنیم؟!» این حالا راز زندگی حبیبه است. زنی که خودش بهبودیافته است و بیماران مبتلای دیگر را از یاد نبرده :« وقتی با بیمارها ارتباط برقرار کردم و دیدم آنها هم از حضور من انرژی می گیرند با خودم عهد کردم که تا وقتی می توانم آنها را تنها نگذارم.»
حالا کنج پذیرایی خانه حبیبه، گلدان های کوچک و بزرگ حسن یوسف کنار هم ردیف شده اند :« این ها را تازه کاشته ام، چندتا قلمه گل محمدی هم دارم، نارنج و پرتقال هم برای عید کاشته ام ، می دانم که چقدر این گلدان های کوچک می توانند امید بخش باشند.»

 

منبع: اتاق 24

یکشنبه, 14 آبان 1396 ساعت 03:03

روایت بانويى که سرطان پستان را ناباورانه شکست داده است

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: سرطان سینه تبدیل به یکی از شایع‌ترین سرطان‌ها در میان خانم‌های ایرانی شده و هر سال هم هفت هزار نفر بر شمار زنان مبتلا به این بیماری افزوده می‌شود.
طبق اعلام سازمان جهانی بهداشت، سرطان سینه شایع‌ترین سرطان در بین زنان جهان است؛ این بیماری در دهه‌های اخیر تبدیل به شایع‌ترین سرطان خانم‌های ایرانی هم شده است و هر سال هفت هزار نفر بر شمار زنان مبتلا به سرطان سینه در ایران افزوده می‌شود.
بیماری سرطان سینه مانند سایر بیماری‌های سرطان 4 مرحله اول تا چهارم دارد که مرحله اول آن کاملا قابل علاج قطعی است؛ مرحله دوم و سوم، مرحله کلینیکی است که بیمار باید تحت درمان‌های خاص و عمدتا جراحی و شیمی درمانی قرار گیرد اما مرحله چهارم زمانی است که بیماری خیلی پیشرفت کرده است و کار زیادی برای آن نمی‌توان انجام داد.
نکته مهم در ارتباط با این سرطان شناخت بیماری در مراحل اولیه است، چرا که این موضوع می‌تواند معادله مرگ و زندگی را برای بیماران تغییر دهد؛ با شناخت علائم بیماری می‌توان نسبت به مداخلات درمانی،‌ کاهش عوارض و در برخی موارد در بهبود آن گام برداشت.
گذر زمان تنها عاملی است که در پیشرفت سرطان برگشت ناپذیر است و دقیقا به همین دلیل در جهان، کمپین‌های زیادی برای اطلاع رسانی درباره انواع سرطان به ویژه آن دسته که شیوع بیشتری در میان زنان دارند به راه افتاده است، این کمپین‌ها تلاش می‌کنند تا با اطلاع رسانی درباره علائم و نشانه‌های اولیه سرطان، آمار مرگ و میر ناشی از آن را کاهش دهند و در واقع فرصت بیشتری برای درمان این بیماری فراهم کنند.
جميله مظفری بانوی ٥٣ ساله است که توانسته غول سرطان را شکست دهد او که گرفتار متاستاز غددلنفاوی شده بود و مرگ را در یک قدمی خود احساس می‌کرد توانست این نوع از بیماری که شایع‌ترین  علت عمده مرگ در خانم های 50-40 ساله است را شکست دهد.
مظفری در تشریح چگونگی پیروزی بر بیماری سرطان سینه گفت: در ٤٦سالگی و ٥سال بعد از فوت همسرم به سرطان سینه  و متاستاز غددلنفاوی مبتلا شدم، این بيماری تهاجمی و با گريد ٣ بود كه بلافاصله بعد از تشخیص، شروع به درمان آن كردم.
وی در ادامه اظهار داشت: پیشنهاد من به بيمارانی كه تازه متوجه بیماری سرطان سینه  شده‌اند این است که خودشان را نبازند و با همت و انگیزه قوی به ميدان مبارزه وارد شوند.
این بهبود یافته از بیماری سرطان با بیان اینکه روحيه قوی ايمنی بدن را بالا می‌برد و می‌توان بر بيماری غلبه کرد اظهار کرد: از آنجایی که عامل اصلی در درمان اين بيماری پذيرش آن است تا نپذيريم كه بيماري هستیم و بايد درمان شویم احساس گنگی و سردرگمی داریم و آن وقت است که زمان طلایی و اولیه درمان از دست می‌رود.
وی گفت: وقتی كه بیماری را بپذیریم یعنی صورت مسئله مشخص است و باید دنبال حل مساله باشیم، آن وقت است که می‌فهمیم تلاش برای بهبودی تنها راه حل است.
مظفری با اشاره به اینکه مهمترین مشکل در بیماری سرطان سینه موضوع از دست دادن زیبایی‌های زنانه به دلیل تخلیه و برش سینه است اظهار کرد: از دست دادن مو، ناخن و تحت تاثیر قرار گرفتن زندگی زناشویی است، جدایی و همراهی نکردن همسران در مراحل درمان نیز از مشکلاتی است که بسیاری از خانم‌های مبتلا به سرطان سینه پیشرفته با آن دست و پنجه نرم می کنند.
وی در ادامه تاکید کرد: خانم‌ها نباید از ترس از دست دادن سینه خود، از مراجعه به پزشک خودداری کنند، زیرا در صورت تشخیص سریع و درمان به موقع می‌توان عمل جراحی حفظ سینه را انجام داد که تأخیر در درمان این شانس را از بیمار می‌گیرد.
وی حضور اجتماعی و پرهیز از انزواطلبی بیماران  را گام دیگری در افزایش انگیزه مبتلایان به سرطان سینه عنوان کرد و افزود: من بعد از بهبودی بیکار ننشستم و تبدیل به یک داوطلب و فعال اجتماعی شدم؛ در موسسه سرطان سینه و چند موسسه دیگر به کمک و همدردی بیماران رفتم و معتقدم این بیماری نه تنها بنده را منزوی و افسرده نکرده است بلکه زندگی من را تغییر داد و تبدیل به نقطعه عطفی در زندگی من شده است.

چهارشنبه, 29 شهریور 1396 ساعت 13:58

ماهی های شفا بخش

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: امتحانات تمام شده بود، نمراتم عالی بودند. خوشحال بودم و احساس رهایی می کردم. گرچه می دانستم تازه سر و سامان دادن کارهای عقب ماندۀ خانه شروع می شود. بچه ها حسابی از کم حضوری من استفاده کرده و آتیش سوزونده بودند. بی نظمی از در و دیوار می بارید. یکی دو ماه مداوم روزها مثل فرفره دور خودم می چرخیدم و شبها تا دیر وقت بیدار بودم و درس می خواندم تا بالاخره آن ترم هم تمام شد، فقط چند واحد مانده بود تا من به آرزویم برسم و پرستاری مهربان شوم. آن روز با دوستم “اتی”، در خیابان انقلاب قدم زنان به سوی خانه می رفتیم. عجله ای نداشتیم. راه می رفتیم وحرف می زدیم که ناگهان فریاد معده ام را شنیدم. دوباره شروع شده بود، از درد مچاله شدم، آب دهانم راه افتاد، کار دستمال نبود. نشستم لب جوی تا لباسم خیس نشود. اتی همینطور که شانه هام را ماساژ می داد با صدای همیشه آرامش زمزمه کرد:”چقدر بگم باید بری دکتر، وضع معده ات خوب نیست. هی میگی عصبیه، عصبیه، فشار کاره، استرس امتحانه ......بفرما! دیدی خوب نشدی. اصلاً همین حالا باید قول بدی با هم بریم دکتر. یاالله قول بده تا هم دستمال بدم هم آبنبات !” قول دادم و آبنبات حالم را بهتر کرد. عصر آن روز باهم در مطب متخصص گوارش بودیم. به دکتر گفتم از فشار اعصاب و خستگی اینجوری می شوم، او هم گفت حتماً همینطور است. ولی خواهش کرد برای اطمینان یک اندوسکپی داشته باشم. پزشک شوخ طبع و مهربانی بود با لهجه شیرین اهالی گیلان؛ به دلم نشست و نافرمانی نکردم.

چند روز بعد در اتاق آندوسکپی بیمارستان امام بودم. لوله در دهانم و چشمانم به چهره دکتر. کم کم صورت خندان دکتر منقبض شد وچشم هایش نگران، گویا در چاه وجود من ماری خطرناک خفته بود. آهسته به پرستار گفت: ”وسایل نمونه برداری را بده، این بچه زخم های بد قیافه ای داره!” تا آخرش را حدس زدم. حتماً زخمهای سرطانی بد منظر و زشتی، با جدارۀ کنگره ای و خشمگین بودند. برای همچون طبیب حاذقی، تشخیص آن مسلم بود. به او گفتم دانشجوی پرستاری هستم و آشنا با سرطان؛ خیلی ناراحت شد. به هر حال هر دو باید منتظر جواب نمونه برداری می شدیم. نتیجه آن ده روز طول می کشید. ده روزی که دنیای من و”مانی” را لرزاند و به ما نشان داد پایه های زندگی مان چندان هم محکم نبود. سرطان پشت در خانه مان نشسته بود و بنای ویرانی آشیانۀ پر مهرمان را داشت.

افکار منفی از در و دیوار بالا می رفتند. چراها شروع شد. چرا من؟ به چه گناهی؟ به سبب کدامین خشم فروخورده؟ ما که سابقه سرطان در خانواده نداشتیم! کجای زندگی ام غلط بود؟ من که این همه مراقب بودم. دستورهای ضد سرطان و علائم هشدار دهنده را برای همه صادر می کردم.” نه! شاید فقط زخم های کهنه ای باشد قابل درمان”. خودم را دلداری میدادم! ده روز به سنگینی ده سال بر ما گذشت. ما جلوی آزمایشگاه بودیم، توان حرکت نداشتم. به مانی گفتم اگر جواب مثبت باشد، به سادگی آن را تحویل نمی دهند. ازت سوال می کنند چه نسبتی با بیمار داری و یا دکتر آزمایشگاه شخصاً جواب را تحویل می دهد... از این حرفهایی که توی کتابها خوانده بودم.

برگشت! از دور پاکت در باز را برایم تکان داد و خندان به سویم آمد، چه می دانست حدسهای من فقط تو کتابها بود! با امیدی واهی نامه را بیرون آوردم، خطوط، رقص کنان مرا با خود بردند و روی “ آدنو کارسینوما” متوقف شدند.
من رفته بودم، چند ثانیه یا چند دقیقه نمی دانم. با صدای فریاد همسرم به هوش آمدم. به سختی چشم هایم را باز کردم، به امید بیدار شدن از خواب. نه! از همیشه بیدارتر بودم. سرطان واقعی بود و به تلخی به من نگاه می کرد. فرمان خود بخود صادر شد: بیمارستان ، دکتر و همین! این بار پزشکم از چهرۀ من فهمید، لازم به دیدن جواب نبود. می دانست تشخیص اش درست است، شاید هنوز امیدی به اشتباه داشت.!

همان روز باید بستری می شدم. جای درنگ نبود. گفته بودند حداکثر طول عمر سرطان معده پنج سال است. باید این پنج سال را به دست می آوردم، به کمتر قانع نبودم. خیلی کار داشتم. می دانستم از این به بعد هر لحظه برایم چقدر ارزش خواهد داشت. خوشبختانه بچه ها هنوز مدرسه بودند. دوست داشتم ساعتی را تنها باشم و گریه کنم. همزمان با برداشتن وسایل ضروری بیمارستان، برای خودم سوگواری می کردم، اشک می ریختم و برنامه ریزی می کردم. سبک شده بودم. فعلاً مدیریت روند درمان سرطان با خودم بود. باید خواهر و برادر و دوستان نزدیک را جمع می کردیم و خودمان ماجرا را به آنها می گفتیم. ضمناً لازم بود با هم برای انتخاب بیمارستان و جراح تصمیم بگیریم. همه آمدند، نگران و مضطرب. تقریباً از همه جوانتر بودم. حتما آنها هم از خود می پرسیدند: چرا او؟!

عصر همان روز بستری شدم. خبر خیلی زود پخش شد و دوستان و اقوام سراسیمه به بیمارستان آمدند. حضور این همه مهرو دوستی، برایم دلگرمی با ارزشی بود. دوستانی را که سال ها ندیده بودم با چشمهای نمدار و نگاه پر عشق شان مرا غرق شادی می کردند. مرگ دور و دورتر می شد. پیش رویم همه نور بود و روشنایی. بعد از جراحی یک هفته تغذیه دهانی نداشتم.
خوردن را با آب ولرم و سپس آب کمپوت شروع کردم. بعد از دو روز پورۀ هویج و سیب زمینی ضیافتی بود با شکوه! دوستان برایم ضبط صوت کوچکی آورده بودند با کاست های موسیقی کلاسیک، قزل آلای شوبرت، هنوز هم طنین دیگری برایم دارد. فضای اتاق بیمارستان با موسیقی سبک می شد و من چشمهایم را می بستم و زخمهایم را به ماهیها می سپردم تا ترمیمش کنند. گاهی زیر لب می خواندم: تندتر، تندتر! از اولین مرحله درمان به خوبی گذر کردم و به دومی رسیدم. بین این دو، یک ماه فاصله بود. هرچه با جراحی خوب کنار آمده بودم، به شیمی درمانی واکنش بدی نشان دادم. از اول ناسازگاری را من شروع کردم !

چهرۀ بیماران بخش انکولوژی، سرهای بی مو و صورت های بدون ابرو، فضای غمگین و بی روح اتاقها، بیماران ناامید و تنها! تصویر ذهنی من از این شیوۀ درمان پیشاپیش دشمن تراشی کرده بود. واکنش خشمگین بدنم به داروها، تهوع های تمام نشدنی، مرهون کم لطفی خودم بود. شش ماه پر رنج هم سپری شد. درمان تمام شده بود. آزمایشات خوب بود .اما من هنوز احساس بهبودی نداشتم. افسرده و لاغر شده بودم. غذا خوردن عذابی بزرگ بود. لقمه ها پایین نمی رفت، گاهی بر می گشت و راحتم می کرد و گاهی سر دلم می نشست و تکان نمی خورد. خوردن آب گرم و ماساژ پشت، کمی تسکینم می داد. اگر کمی بیشتر از ظرفیتم غذا می خوردم، سنگین و خسته می شدم.

تصویری که از خودم داشتم  مار بوایی  بود که یک فیل قورت داده باشد. نمی دانم، مار هم درد داشت؟! بعد از خوردن غذا همه سرحال می شدند و من غمگین! روزها و ماهها و سا لها می گذشت و زندگی دوباره را تجربه می کردم. یاد گرفته بودم چه چیزی را چگونه بخورم. تماشای فیلم های خنده دار موقع غذا خوردن مشکلات بعدی را کمتر می کرد. هرچه بیشتر می خندیدم انقباض ها کمتر می شد و غذا پایین می رفت. این کشف یکی از فرزندانم بود. یاور می گفت:” شما از خوردن می ترسی... وقتی حواست پرت می شه، هم بیشتر می خوری و هم بعدش درد نداری. وقتی می خندونمت هم بیشتر غذا می خوری”.

زندگی تازه ای را شروع کردم. تصمیم گرفتم با بدن جدیدم سازگار شوم .گوارش بدون معده! می دانستم که مواد لازم بدن از روده کوچک جذب می شوند که من بجز دوازدهه بقیه آن را داشتم. اسید معده را هم خودم با کمی ترشی جبران می کردم. شروع کردم به تِست کمی ترشی همراه غذا؛ جواب مثبت بود. بستنی با گوجه سبز سازگار شده بود و کباب با خیار و آبلیمو دلپذیرتر از گوجه فرنگی بود.

دنبال چرایی نبودم. فقط تجربه و احساس بود. غذای نرم و ساده کمتر اذیتم می کرد. فسنجون و قورمه سبزی یک قاشق اش کافی بود برای لذت بردن. بیش از آن فقط دردسر بود و پشیمانی! شیرینی که عاشقش بودم به من وفا نکرد. هضم نمی شد! ولی از بوی خوش آن، انتخاب خوشگل ترین شان از پشت ویترین و خریدنشان لذت می بردم.

شروع کردم به درست کردن غذاهای باب طبع خودم. با رنگها بازی می کردم، مثل نقاشی. پختن غذا برایم لذت بخش شده بود، حتی اگر خودم نمی خوردم. عطر و بوی غذا و ظاهر زیبایش شادم می کرد. کاهش وزن هم برایم عادی شده بود. دیگر نگران لاغری نبودم، چرا که کاهش وزن پیامدهای مثبتی هم برایم داشت. کمردردهای قدیمی که سالی چند بار مرا به استراحت مطلق وا می داشت به سراغم نمی آمد. آرتروز مفاصل نیز فروکش کرده بود. تغذیه سالم و مصرف فراوان میوه های تازه، حمله ویروسهای سرماخوردگی را خنثی می کرد. یوگا و مدیتیشن و کتابهای روانشناسی، روح و روانم را ترمیم می کرد.

 وقتی احساس کردم حال خوبی دارم، تصمیم گرفتم تجربه هایم را با سایر بیماران در میان بگذارم. به دیدار بیماران مبتلا به سرطان می رفتم. من یک بیمار مثل آ نها بودم و حالا شاد و سرزنده برای هم خاطرات دوران درمان را بازگو می کردیم. این امر تأثیر بی نظیری در بالا بردن روحیه بیمار داشت. کار فردی من، جواب نیازهای من و سایر بیماران را نمی داد. سرطان روزانه گسترش می یافت. انجمنها و مؤسسه های حمایتی رایج شده بود و من بعد از عبور از چند راه، بهترین را انتخاب کردم و کار فردی را به کار گروهی ارتقا دادم. سلامتی پس از سرطان (سپاس) یکی از اهداف اصلی زندگی ام شد. ما می توانیم به کمک تجربه های یکدیگر راهکارهایی برای سازگاری با بدن جدیدمان پیدا کنیم. از همه بهبود یافتگان و مبتلایان به سرطان معده دعوت می کنم تا در مؤسسه سپاس گرد هم آییم، باشد که تجربیات ما نویدی برای حفظ سلامتی سایر بیماران مبتلا به سرطان معده باشد.

به قول شوپنهاور “بهترین شفا دهندگان، شفا یافتگان هستند.”

 

میترا صدر زاده

 

یکشنبه, 29 مرداد 1396 ساعت 08:41

او سرطان را اوت کرد

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: هشت سالش بود که به او گفتند درمان نمی‌شوی؛ نمی‌دانست قرار است چه چیزی در تن او درمان شود، فقط می‌دانست از امروز به بعد زندگی مثل قبل نخواهد بود و روزهای سختی در راه است؛ روزهایی بدون مدرسه و فوتبال...
 امیر خاموشی فرزند ۱۹ ساله موسسه محک است. از هشت سال پیش  نامش از لیست  کودکان بیمار این موسسه خارج شده و حالا او نام دیگری دارد: "بهبود یافته".  او با ورزش خود  را به زندگی برگرداند و حالا به صورت حرفه‌ای ورزش پینگ پنگ را ادامه می‌دهد؛ امیر در پنج سالی که از شروع حرفه‌ای پینگ پنگ می‌گذرد توانسته مدال مسابقات تیمی دسته یک جوانان و امید ایران، مدال سومی ناحیه و تیمی استان را به دست آورد.
وقتی  هشت سال داشت متوجه غده‌ای به اندازه نخود، پشت پلک چپ می‌شود. پدر و مادرش که تا آن روز سرطان را در میان آشنایان و اطرافیان خود ندیده بودند، پسر کوچکتر خانواده چهارنفره‌شان را از کرج برای ویزیت به بیمارستان امام خمینی (ره) تهران می‌آورند. امیر برای اولین بار در همین بیمارستان دکتر مهرور-رئیس فعلی بیمارستان تخصصی محک- را می‌بیند. او تشخیص می‌دهد که پسر هشت ساله خانواده خاموشی به شیمی درمانی نیاز دارد و با وجود مخالفت خانواده، برای انجام آن اصرار می‌کند. امیر تا اخرین روزهای دور اول  شیمی درمانی که هفت ماه طول کشید، نمی‌دانست جریان بیماری‌اش چیست.


نمی‌توانی درمان شوی
او می‌گوید در طول دوره درمان کودک، ترس‌هایی برای او به وجود می‌آید، اما اینکه چطور می‌تواند با آن کنار بیاید مستقیم به خانواده‌اش برمی‌گردد؛ همان طور که خودش تعریف می‌کند چطور توانسته به کمک خانواده‌اش با این ترس کنار بیاید: «شیوه کنار آمدن با ترس برای هرکسی متفاوت است؛‌ من به کمک مادرم با این ترس کنار می‌آمدم. خانواده می‌تواند به فرزندش کمک کند که نترسد؛ چون نزدیک‌ترین افراد به آنها هستند. اگر بتوانند خودشان را با این مشکلات وفق دهند، کودک هم می‌تواند شرایط را بهتر درک کند.»
یکی از ترس‌هایی که او با آن روبرو شده بود این جمله بود: "نمی‌توانی درمان شوی." پیش از آن که امیر برای ویزیت به تهران بیاید، پزشکی در کرج به او گفته بود که راهی برای درمان نداری، اما دکتر مهرور او را به مرحوم پروفسور پروانه وثوق معرفی کرد. او گفته بود هرکسی این حرف را زده اشتباه گفته است. ببرید این پسر را بستری کنید. بعد هم شیمی درمانی را شروع کنید.
امیر میان صحبت‌هایش، یادی هم از معلمش می‌کند و می‌گوید: «معلم مدرسه‌ام در طول درمان به من کمک‌های زیادی می‌کرد، هنوز هم با او در ارتباط هستم. در همان دوران، چون مدت کوتاهی را به مدرسه می‌رفتم، همکلاسی‌هایم کتاب‌های درسی را می‌گرفتند و برایم می‌نوشتند تا از درس عقب نمانم. آن سال سه ماه بیشتر مدرسه نرفته بودم، نمی‌دانستم چرا همکلاسی‌هایم این قدر مهربانی می‌کنند. فکر می‌کردم چون در مدرسه حضور ندارم به من کمک می‌کنند. هیچ چیزی در این مورد به رویم نمی‌آوردند. اعضای خانواده هم موضوع بیماری من را می‌دانستند، اما از میان اعضای کادر مدرسه فقط معلمم از این موضوع با خبر بود. موضوعی که من می‌دیدم این بود که محبت اطرافیانم بیشتر شده و فضا تغییر کرده است.»
 امیر دوران همزمانی مدرسه و شیمی درمان را این طور پشت سرگذاشته است؛ یک ماه با تاخیر به مدرسه رفته بود و همیشه کلاهی به سر داشت، چون موهایش ریخته بود و دوست نداشت کسی او را با این شکل ببیند. دیگران فکر می‌کردند  بیماری کوچکی دارد و درباره اینکه چه اتفاقی برایش افتاده، سوالی نمی‌کردند.

دوباره درد و ۸ سالی که گذشت
یک سال و نیم بعد از بهبودی، بیماری امیر دوباره بازمی‌گردد. او زمانی که داشت فوتبال، ورزش محبوبش را بازی می‌کرد، متوجه شد شرایط مثل همیشه نیست. او درباره روزی که فهمید بیماری‌اش دوباره بازگشته است، می‌گوید: «بعد از اینکه دوره شیمی درمانی تمام و قطع درمان شدم، دوباره  فوتبال را شروع کردم. یک سال و نیم بعد، یکی از روزهایی که فوتبال بازی می‌کردم، زمانی که بعد از بازی صورتم را خشک می‌کردم، دوباره پشت پلکم برجستگی حس کردم، نمی‌دانستم چیست. موضوع را به خانواده‌ام گفتم و دوباره به بیمارستان امام خمینی (ره) و پیش دکتر مهرور رفتیم. او تشخیص داد که بیماری برگشته است.»
امیر از طرف دکتر مهرور به بیمارستان محک فرستاده شد که آن زمان تقریبا دوسال از افتتاحش می‌گذشت:« این بار کمیسیونی تشکیل دادند و گفتند باید یکسال شیمی درمانی و ۲۰ جلسه فیزیوتراپی انجام شود؛ برای همین پنجشنبه هر هفته‌ برای  فیزیوتراپی به تهران می‌آمدم.» یک‌سال بعد فیزیوتراپی و شیمی درمانی امیر تمام شد. بعد از آن ماهی یکبار فقط برای چکاپ به تهران می‌آمد. امروز هشت سال از  قطع درمان او گذشته است.


فوتبال ممنوع
او همچنین از فوتبال، ورزش محبوبش و ممنوعیتی که برایش سنگین تمام شد، تعریف می‌کند و می‌گوید که در طول دروه درمان از ورزش‌هایی که ممکن بود به بدنش آسیب بزنند منع شد؛ مثل فوتبال که دوستش داشت، بسکتبال و دویدن:« در دوره‌ای که درمان می‌شدم فشار روحی زیادی را احساس می‌کردم؛  از این نظر که نمی‌توانستم درس بخوانم یا کاری انجام دهم و نباید ضربه‌ای به بدنم وارد می‌شد. دور دوم شیمی درمانی خیلی سنگین‌تر بود؛ چون دوز داروها بالا رفته بود، حتی پزشکان هم  می‌گفتند اگر کوچک‌ترین ضربه‌ای  به سرم بخورد، احتمال خونریزی وجود دارد. به همین دلیل دیگر فوتبال بازی نکردم؛ به جای آن فقط ورزش‌های هوازی انجام می‌دادم.»
او تعریف می‌کند که اعضای فامیل خاموشی چطور بعد از اینکه فهمیدند او بیمار است، هر روز به ملاقاتش می‌آمدند و بیشتر از قبل مهربان شده بودند؛ تا جایی که حتی نیمه شب هم برای ملاقات او از کرج به تهران می‌آمدند:« اولین جلسه‌ای که برای ویزیت پیش دکتر مهرور رفتم ۲۵ نفر از اعضای خانواده‌ام پشت در اتاق منتظر بودند تا دکتر تشخیص دهد بیماری عود کرده است یا خیر. خانواده‌ام هرروز در محک به ملاقاتم می‌آمدند و دوباره برمی‌گشتند کرج. گاهی ساعت یک شب هم ملاقاتی داشتم. در بیمارستان امام خمینی (ره) چیزی به نام اتاق بازی و مددکاری نبود، ولی در محک اتاق بازی فراهم بود و با ما بازی می‌کردند و برایمان جشن می گرفتند. به جز آن، حضور خانواده  در کنارم حالم را خوب می‌کرد.» در طول این مدت کسی برای امیر تعریف نکرده بود که چه اتفاقی در بدنش می‌افتد و چرا او نمی‌تواند فعلا به مدرسه برود.

 او می‌گوید در آن دوره به جز یک نفر، هیچ همبازی دیگری نداشته است:« من و دختر دیگری به نام نگین درمان را با هم شروع کردیم، حتی اولین جلسه شیمی درمانی، ولی متاسفانه او یک سال بعد از اینکه قطع درمان شد، در تصادفی فوت کرد. نگین تنها کسی بود که در مدت درمان به اتاقش می‌رفتم و با هم بازی می‌کردیم. من سمت اتاق بازی نمی‌رفتم، اگر کسی قرار بود با من بازی کند به اتاقم می‌آمد. این حس که توان بازی کردن در من کم شده، آزارم می‌داد.»

نامه‌ای که رازش را فاش کرد
امیر زمانی فهمید نام بیماری‌اش چه بوده که دوره درمان تمام شده بود؛ همه درباره آن می‌دانستند به جز خودش و کادر مدرسه. اگر مادرش همان نامه‌ای را که از طرف محک به بهزیستی فرستاده بود، جایی نمی‌گذاشت که امیر بتواند آن را بخواند شاید هیچ وقت متوجه نمی‌شد که چرا به جای رفتن به مدرسه، در اتاق‌های بازی محک مانده است؟
او درباره این اتفاق تعریف می‌کند:« یکسال از قطع درمانم گذشته بود که نامه مادرم به بهزیستی را که از طرف محک فرستاده بود، دیدم. آن را از سر کنجکاوی باز کردم و خواندم که در آن چه نوشته است، از پدرم پرسیدم این نامه چیست؟ گفت به دلیل اینکه بیمارستان محک برای بیماران سرطانی است، برای همان نام سرطان در آن نوشته شده است. گفتم من که می‌دانم این چیست. وقتی نامه را دیدم خوشحال شدم که توانستم این بیماری را شکست دهم و دیگر همه چیز تمام شده است. حس ورزشکاران قهرمان را داشتم.»


انتظاری شیرین
وقتی که امیر بیمار بود و نمی‌توانست  فوتبال و بسکتبال بازی کند، به صورت اتفاقی آگهی یک باشگاه پینگ پنگ را می‌بیند.  شماره‌اش را برمی‌دارد و با آنجا تماس می‌گیرد. همان روز که به خانه برمی‌گردد، وسایلش را جمع می‌کند و در باشگاه ثبت نام می‌کند:« در همان جلسه اول شیوه اصولی فورهند و بک هند را یاد گرفتم. از جلسه دوم به بعد توانستم پشت میز تنیس تمرین کنم. به سرعت این ورزش را یاد گرفتم؛ کارم از علاقه گذشته بود، به پینگ پنگ معتاد شده بودم و الان پنج سال است که این ورزش را ادامه می‌دهم و در تمام این مدت شاید تنها یک ماه ورزش نکرده‌ باشم.»
او تعریف می‌کند:« باشگاه قبلی که پینگ پنگ کار می‌کردم جزو سه نفر برتر بودم، اما زمانی که باشگاهم را تغییر دادم جزو ۱۵ نفر اول هم نبودم. این موضوع به من انگیزه داد که بیشتر تمرین کنم؛ چون در جایی که امروز تمرین می‌کنم از بقیه هم‌ باشگاهی‌هایم سن بیشتری داشتم، مربیان زمانی که  نمی‌توانستند سر مسابقه بچه‌های دیگر بروند، من را می‌فرستادند؛ به همین دلیل سال قبل به من پیشنهاد دادند که کارت مربیگری بگیرم که بتوانم  برای مسابقات سطح بالاتر هم بروم. امروز هم حرفه‌ای بازی و مربی‌گری می‌کنم.».


زندگی به روال سابق بازگشت
او بعد از بهبودی تصمیم می‌گیرد دوباره ورزش را آغاز کند. تا پیش از آن که کار به شیمی درمانی و محک بکشد در تیم فوتبال استقلال کرج بازی می‌کرد، اما تا مدت‌ها نتوانست آن را ادامه دهد. در طول دوره شیمی درمانی لاغر شده بود، برای همین تصمیم داشت بعد از اینکه زندگی به روال سابق بازگشت، همه چیز را از نو شروع کند:« بعد از بهبودی از نظر روحی تغییر می‌کنی؛ چون زندگی در خانه به جای یک هفته ماندن در بیمارستان تفاوت دارد. این تفاوت قبل و بعد درمانم بیشتر از نظر جسمانی بود. بعد از قطع درمان سعی کردم خودم را با ورزش خوب کنم. در مدت درمان خیلی لاغر شده بودم؛ چون فشار داروهایم بالا بود. در طول این مدت به ۳۸ کیلوگرم رسیده بودم، این موضوع  آزار دهنده بود، اما بعد از اینکه فهمیدم چه مشکلی داشتم، همه چیز عادی شد. بعد از آن  شروع کردم به ورزش کردن تا این کمبود وزن را جبران کنم.»
در کنار امیر، مددکار او هم آمده بود که مطمئن شود سوال نادرستی از او پرسیده نمی‌شود یا اینکه اگر لازم بود اطلاعات بیشتری بدهد. امیر تا آن روز با هیچ رسانه‌ای، حتی خود محک گفت‌وگو نکرده بود. مددکار امیر درباره اینکه چرا باید خانواده‌های کودکان بیمار حتما به فرزندشان درباره بیماری توضیح دهند، می‌گوید:« یکی از مواردی که در محک به خانواده تاکید می‌شود این است که حتما فرزندشان را در جریان بیماری و پروتکل درمان قرار دهند؛ چون بیشتر مواقع آنها متوجه این قضیه می‌شوند و از خانواده خود پنهان می‌کنند که درباره بیماری خود می‌دانند.»
سبزیان تاکید می‌کند:« این پنهان‌کاری دو طرفه، فشار روانی زیادی به خانواده و کودک وارد می‌کند. در  بسیاری از مواقع وقتی کودکان در جریان بیماری خود قرار می‌گیرند راحت‌تر می‌توانند با آن کنار بیایند. گاهی خانواده‌ها دوست ندارند از طرف خودشان این موضوع برای کودک‌شان مطرح شود و به همین دلیل مشاوران محک به مرور این موضوع را برایشان تعریف می‌کنند.»
او می‌گوید:« سرطان هنوز جزو مواردی نیست که فرهنگ مردم آن را پذیرفته باشد؛ اگر این اتفاق بیفتد و به صورت عادی رفتار شود، نیازی به رفتارهای سازماندهی شده برای این کودکان نخواهد بود.»

سه شنبه, 23 خرداد 1396 ساعت 08:10

این زن دوبار سرطان را شکست داده است

نوشته شده توسط

کلینیک امید تهران: رویا جعفری مصاحبه را با یک جمله ساده شروع می‌کند: «شاید هیچوقت مادر نمی‌شدم!» آن هم درحالی که دخترکوچکش را درآغوش گرفته. دخترک می‌خندد و رویا با آرامش بیشتری می‌گوید:« شاید هیچوقت لذت مادر شدن را تجربه نمی‌کردم؛ این لذت را، این حس شیرین دوست‌داشتنی را فقط مادرها می‌فهمند...»
صراط: دوبار رخ به‌رخ شده با سرطان ؛ دو بار مچ انداخته پنجه در پنجه با همین بیماری ترسناک ؛ همین بیماری که خیلی‌وقت‌ها شنیدن اسمش هم تن خیلی‌ها را می‌لرزاند، رویا جعفری اما زن جوانی است که به فاصله 9 سال، دو بار گرفتار سرطان شده، همه مراحل درمان را هر دوبار از اول تا آخر رفته، روزهای سخت شیمی درمانی، پرتودرمانی ، جراحی و رسیده به امروز ... همین امروز که لبخند روی لب او و اعضای خانواده‌اش است. رویا برای فردای زندگی‌اش هزار هزار برنامه دارد. برنامه‌هایی که شهادت می دهند این زن هیچوقت ناامید نمی‌شود!
به گزارش جام جم آنلاین، رویا جعفری مصاحبه را با یک جمله ساده شروع می‌کند: «شاید هیچوقت مادر نمی‌شدم!» آن هم درحالی که دخترکوچکش را درآغوش گرفته. دخترک می‌خندد و رویا با آرامش بیشتری می‌گوید:« شاید هیچوقت لذت مادر شدن را تجربه نمی‌کردم؛ این لذت را، این حس شیرین دوست‌داشتنی را فقط مادرها می‌فهمند...»
چرا؟ برای رسیدن به جواب این سوال باید تقویم زندگی رویا را ورق بزنیم و برگردیم به چند سال پیش...روزهایی که رویا هیچوقت از یاد نمی برد؛ روزهایی که هرجا می‌رفت ، هرکاری می‌کرد یک غریبه هم مثل سایه پا به‌پای او می‌آمد؛ روزهایی که رویا برای زنده ماندن نفس نفس می‌زد و غریبه دست انداخته بود دور گردنش تا نفسش را ببرد...
بهتر است بقیه ماجرا را از زبان خودش بخوانید:« سال 84 بود ؛ من از سه سال قبل در یک شرکت کار می‌کردم ؛ قطعات صندلی تولید می‌کردیم، در این مدت با فوت‌و‌فن کار آشنا شده‌بودم، تا اینکه تصمیم گرفتم خودم تعدادی از این قطعه‌ها را تولید کنم.برای شروع احتیاج به سرمایه داشتم به خاطر همین از خانواده‌ام کمک گرفتم ؛ آن موقع مادرم نزدیک 100 گرم طلا فروخت و پدرم هم 5 میلیون کمک کرد تا من یک کارگاه کوچک راه بیندازم...»

روزهای آغاز بیماری
اما این همه ماجرا نبود؛ در روزهایی که رویا با شوق شروع یک کار جدید این طرف و آن طرف می‌رفت بدنش مقدمات میزبانی از مهمانی ناخوانده را آماده می‌کرد؛ میزبانی که خیلی‌ها حتی از شنیدن نامش هم هراس دارند: « همه چیز از یک تب و لرز ساده شروع شد. یعنی تا ظهر حالم خوب بود سرحال بودم به کارها می‌رسیدم اما از ظهر به بعد تب و لرز شدیدی داشتم هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم. اوائل فکر می‌کردم یک بیماری ساده است اما 6ماه طول کشید تا تشخیص نهایی را بدهند»
در این مدت علاوه بر تب ولرز، بیماری نشانه‌هایی دیگری را هم به او نشان داده بود:« از مطب این دکتر به مطب آن دکتر می‌رفتم هنوز کسی تشخیص درستی نداده بود که خودم کم‌کم وجود توده سرطانی را در بدنم حس کردم؛ حتی قبل از نمونه برداری و آماده شدن جواب پاتولوژی به دوستانم گفتم بچه‌ها فکر کنم سرطان دارم. همه خندیدند؛گفتند امکان ندارد! خیالاتی شده‌ای... هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد حدسم درست باشد؛ آن موقع من تازه 24 ساله شده‌بودم.»
رویا برای درمان این بیماری عجیب بارها و بارها به پزشک مراجعه کرد؛ جواب‌های مختلفی هم گرفت از تب مالت گرفته تا حصبه! تشخیص نهایی اما جمله ای بود که هیچ کسی دوست ندارد از زبان یک پزشک بشنود:« شما سرطان دارید!»
چه حسی داشت شنیدن این جمله سه کلمه ای؟! رویا هنوز هم آن لحظه را خوب به خاطر دارد:« سخت بود...خیلی سخت...اول فکر کردم همه چیز تمام شده ...انگار که یک چیزی توی دلم شکست...خالی شد...بعد قیافه مادر و پدرم را که دیدم همانجا تصمیم خودم را گرفتم...»
تصمیم رویا اما یک تصمیم ساده نبود؛ رویا مبارزه را انتخاب کرد؛ اینکه بجنگد رودررو و نبازد:« دیدم خانواده‌ام شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته‌اند...ازمن ناراحت‌تر و بی قرارترند... با خودم گفتم خدا به اندازه توانایی‌های هرکسی به او سختی می‌دهد پس حتما من توان این مبارزه را داشتم که من را انتخاب کرد...همانجا به خودم قول دادم که زنده بمانم. زنده بمانم به خاطر خودم؛ به خاطر خانواده‌ام؛ حتی شبی که می‌خواستم برای اولین بار جراحی کنم به خودم قول دادم که اگر خدا سلامتی‌ام را دوباره به من برگرداند یکی از موفق ترین زنان جامعه بشوم. »

خدا یه فرصت دوباره داد
اسم بیماری رویا که این طرف و آن طرف پیچید؛ پچ پچ‌ها شروع شد، رویا اما رویاهای بزرگتری داشت و سعی کرد با شرایط جدیدش هم کنار بیاید:« جلسه دوم شیمی درمانی بود که کم کم موهایم شروع به ریزش کرد. شب می‌خوابیدم و صبح بلند می‌شدم و می‌دیدم لباسم پر از مو شده ، بالش پر از مو شده. خانواده‌ام هم این صحنه‌ها را می‌دیدند و ناراحت می‌شدند؛ به خاطر همین همان روز ماشین ریش تراشی پدرم را برداشتم و رفتم حمام . به مادرم گفتم موهایم را از ته بزن. اینجوری راحت ترم.»
قیافه جدید رویا بعد از این اتفاق برای خودش هم عجیب بود :« سخت بود اما با این قیافه جدید هم خیلی زود کنار آمدم ، مهمانی می‌رفتم ، پارک، سینما، چندتا کلاه گیس هم خریدم که هنوز دارم‌شان...حتی با سرتراشیده عکس هم انداختم...خاطره است دیگر هنوز هم آن عکس‌ها را دارم...»
توی این عکس‌ها دختری با سری تراشیده به دوربین لبخند می‌زند؛ دختری که بارها ته دلش از خدا پرسیده :« چرا من؟ خدایا چرا من؟» اما جواب همیشه برایش یکی بوده:« چون تو می‌توانی.»
روزهای سخت شیمی درمانی، جراحی و برق دو سال طول کشید...رویا دوسال تمام با سرطان جنگید تا اینکه بالاخره جمله‌ای را که دوست داشت از زبان پزشک معالجش شنید:« تو خوب شده‌ای رویا.»
و حالا باز هم یک جمله سه کلمه‌ای. این بار چه حسی داشت شنیدن این جمله؟ «خوشحال شدم... خدارا شکر می‌کردم ... حسش دقیقا مثل تولد دوباره بود...انگار که خدا فرصت دوباره‌ای به من داده ...با خودم می‌گفتم حالا باید به قول‌هایی که به خودم و خدا داده‌ام عمل کنم...»

از بیمارستان تا کارگاه تراشکاری
تقویم زندگی رویا به اینجا که می‌رسد ،یعنی بهار سال 87 رنگ دیگری می‌گیرد:« با اینکه حتی در آن دو سالی که بیمار بودم هم دست از کار نکشیدم اما وقتی که خوب شدنم قطعی شد، تصمیم گرفتم بیشتر از قبل تلاش کنم»
رویا دوئل مرگباری را پشت سرگذاشته بود و حالا مبارزه با زمان برای او کار سختی نبود:« با خودم می‌گفتم باید بیشتر کار کنم تا جبران این مدت بشود؛ همان روزها بود که تصمیم گرفتم یک کارگاه کوچک بزنم و با برادرم شروع به کار کردم؛یعنی به طور مستقل همین زمان بود که در صنف مکانیسین‌ها جواز گرفتم.»
و به این ترتیب یکی از رویاهای زندگی‌اش رنگ حقیقت گرفت:« من اولین زنی هستم که در ایران در صنف تراشکاری جواز گرفته. البته طبق قوانین به زنان جواز تراشکاری نمی‌دهند به همین خاطر با اینکه خودم تخصص دارم و پای دستگاه می‌ایستم اما برادرم را بعنوان مباشر معرفی کردم و بالاخره بعد ازکش وقوس فراوان جواز به اسم من صادر شد. »
اما این همه ماجرا نبود ؛ رویا دوست داشت توانایی‌هایش را بیشتر از قبل نشان بدهد؛ هم به خودش هم به دیگران:« کمی بعد رفتم و کاندیدای اتحادیه مکانیسین‌های اسلام شهر شدم و بعد از رای گیری و اعلام نتایج رای آوردم و از آن زمان تا پارسال دبیر اتحادیه بودم. »

شراکت کاری و خواستگاری
سرنوشت اما بازی های دیگری هم برای رویا توی آستین داشت:« برای زدن کارگاه با یکی شریک شدم اما شریکم پولم را برداشت و برد...دوباره برگشتم سرنقطه صفر..با این تفاوت که این بار یک پروژه سنگین کاری هم برداشته بودم و دست تنها و بدون سرمایه نمی توانستم کارها را به موقع برسانم. این شد که به پیشنهاد یک دوست تصمیم گرفتم در روزنامه آگهی بدهم و شریک جدیدی پیدا کنم.»
داستان زندگی مشترک رویا از همین جا شروع شد؛ از یکی از کادرهای کوچک آگهی صفحه نیازمندی های روزنامه ؛ آگهی‌ای که او و همسرش را نشاند پای سفره عقد:« چند نفری برای آگهی تماس گرفتند که همسرم هم یکی از آنها بود؛ پای تلفن با هم قرار گذاشتیم که بیاید و از نزدیک کارگاه ما را ببیند. همسرم آن موقع فکر کرده بود من یک زن 45 ساله هستم که با کمک پدر یا همسرم کارگاه زده‌ام و خودم تخصص خاصی ندارم؛ اما وقتی برای اولین بار من را دید خیلی تعجب کرد.»
حسین آذرپور دقیقا از همین جا وارد زندگی رویا شد؛ « همسرم 15 سال سابقه کار داشت و می‌خواست مطمئن شود که شراکت به نفعش است. به خاطر همین اول قرار شد که یک هفته در کارگاه ما کار کند و اگر راضی بود دستگاهش را بیاورد. اما بعد از یک هفته به من گفت که ما نمی توانیم با هم کار کنیم. من هم گفتم اشکالی ندارد. حسین از در کارگاه بیرون رفت اما چند دقیقه بعد دوباره برگشت و گفت اشکالی ندارد من بصورت موقتی با شما کار می کنم تا شریک جدیدی پیدا کنید.»
اما این زمان موقتی کم کم طولانی‌تر شد تا اینکه بعد از چند ماه حسین از رویا خواستگاری کرد:«در این مدت آنقدر شناخت از هم پیدا کرده بودیم که به این نتیجه برسیم که می‌شود به این وصلت فکر کرد.»

تولد رونیکا مثل یک معجزه بود
«شاید هیچوقت مادر نشوم!» رویا این جمله را همان روزهای اول آشنایی‌اش با حسین به او هم گفت؛ اما حسین مردانه پای این قضیه ایستاد و حالا رونیکا مثل یک معجزه کوچک پا به زندگی آنها گذاشته است:« اصلا فکرش را هم نمی کردم که باردار شوم. باتوجه به سابقه بیماری‌ام و درمان‌هایی که داشتم فکر می‌کردم اگر بخواهم مادر شوم مدت زیادی طول می‌کشد و شاید هیچوقت به این آرزو نرسم...جواب بی‌بی‌چک که مثبت شد هر دو از خوشحالی خندیدیم. فردای آن روز سریع رفتیم آزمایشگاه و تست بارداری دادم. بعد تا آماده شدن جواب با هم رفتیم کارگاه تا سرمان را با کار گرم کنیم اما دل توی دلمان نبود . دوباره برگشتیم و آنقدر جلوی در آزمایشگاه منتظر شدیم که جواب آماده شد»
جواب مثبت بود؛ موجود کوچکی در وجود رویا پا گرفته بود که نفسش به نفس رویا وصل بود و رویا بزرگ شدنش را روز به روز حس می کرد:« ماه سوم بود که از روی تعداد ضربان قلبش دکترم گفت که جنسیت بچه دختر است... خوشحالی‌مان تکمیل شد؛ هردوی ما عاشق دختر بودیم...همان روزها اسمش را از بین صدها اسم در فرهنگ اسامی انتخاب کردم؛ رونیکا به معنی زیبا رو و نیک صورت.»

بازگشت سرطان بعد از 9 سال
رونیکا با تولدش شد معجزه زندگی رویا؛ معجزه‌ای که رویا به خاطرش روزهای سخت برگشت دوباره سرطان را گذراند: « از عید سال 95 بود که من دوباره درگیر سرطان شدم...هیچوقت فکرش را نمی کردم که برگردد، حالم خوب بود و زندگی خوبی داشتم.اما سرطان یکبار دیگر سراغم آمد.. البته تا تشیخص دوباره باز هم چندماه طول کشید اما وقتی تشخیص قطعی شد در پیمودن مراحل درمان یک لحظه هم شک نکردم،حالا بجز پدرو مادرم ، همسرم و دخترم هم دلیل زندگی‌ام بودند، باید به خاطر آنها تلاش می‌کردم و زنده‌ می ‌ماندم.»
تک تک روزهای سال 95 برای رویا و خانواده‌اش مساوی بود با مبارزه، با تلاشی عجیب برای زنده‌ماندن برای خاک کردن حریفی که اسمش سرطان بود. رویا اما از این مبارزه هم سربلند بیرون آمد:« خوشبختانه درمان دوباره جواب داد... شاید هرکس دیگری بود خسته می‌شد اما من نه...در این روزها خانواده‌ام کنارم بودند و من ایمان دارم که با وجود آنها سخت‌ترین موانع را هم رد می‌کنم... سرطان که چیزی نیست...»

سه شنبه, 15 فروردين 1396 ساعت 07:27

در اوج درد و سختی، روحیه ام را حفظ کردم

نوشته شده توسط

شاید هر اتفاقی که در زندگیمان رخ می دهد از روی نظم و حساب باشد. نظم و حسابی که خداوند جهانیان به طور کامل بر آن نظارت دارد. حتماً کلمه "قسمت" را شنیده اید، مثلاً فردی در طی یک اتفاق مقداری از سرمایه اقتصادی زندگیش را از دست می-دهد یا هنگامی که از خیابان عبور می کند با خودرویی تصادف می کند و آسیب جسمی می بیند و خود فرد یا اطرافیان می گویند که "قسمت" بوده؛ من تا حدودی این موضوع را قبول دارم، به نظر من تا جایی که اراده آدمی می تواند از بروز اتفاقی جلوگیری کند، حادثه سهل انگاری نام می گیرد و اگر اراده انسان جایی در پیشگیری نداشته باشد، می توان این اتفاق را به نوعی جزو تقدیرهای زندگی فرد دانست. هر انسانی داستانی دارد که بنابر چالشهای او، داستانش متفاوت است. تولد واژه ایست که با زایش یک انسان در این کره خاکی معنا پیدا می کند. اما شاید تولد دوباره برای بعضی طور دیگر معنا پیدا کند. شاید خواندن تجربه زندگی من تولد دوباره زندگی مرا نشان دهد.

شهریور ماه سال 1386 بود، روز دقیقش را به خاطر ندارم. من در یکی از شهرهای استان کردستان (سقز) سرباز بودم، روزهای ابتدایی خدمت من در یگان بود. دم دم های سحر، تقریباً کل آسایشگاه گروهان خواب بودند که من بیدار شدم و خواستم برای وضو گرفتن از روی تخت بلند شوم. هم اینکه از تخت برخاستم احساس سنگینی شدید در سر و سرگیجه به من دست داد و در حال زمین خوردن بودم که نگهبان آسایشگاه -که یکی از هم خدمتیهای من بود- دست من را گرفت و برروی لبۀ یکی از تختها نشاند. پس از اینکه مقداری حالم بهترشد، برخاستم و به راه خود ادامه دادم و با خودم گفتم شاید از گیجی بعد از خواب باشد. صبح شد و همه سربازان در تکاپوی صبحانه و بعد رفتن به محل میدان صبحگاه بودند، ولی همچنان من احساس خوبی در اعضای بدنم نداشتم، حالی که در ظاهر از یک سرماخوردگی حکایت می کرد که با حالت تهوع و سردرد و ضعف شدید جسمانی همراه بود.

پس از اینکه به بهداری شهر مراجعه کردم، موافقت شد که من برای ادامه درمان به تنها بیمارستان شهر سقز فرستاده شوم. یادم می آید روز اوّلی که در آن بیمارستان بستری بودم تعدادی پزشک بر بالین من حاضر شدند و پس از معاینه یکی از متخصصین آن بیمارستان تشخیص بیماری "سی ام ال" را داد. پس از چند روزی که در آن بیمارستان بستری بودم با پدرم تماس گرفتم و او به اتفاق چند نفر از اقوام به بیمارستان آمدند و پس از طی مراحل ابتدایی درمانم در شهر سقز با نامه ای به درمانگاه شهر سنندج و سپس برای ادامه درمانم به بیمارستان امام رضا(ع) - که به  بیمارستان 501 نیز مشهور است- فرستاده شدم. پس از بستری شدن در بیمارستان و گرفتن آزمایشهای مختلف، پزشکان دوباره تشخیص "سی ام ال" دادند. تا آن زمان شناخت من از آن بیماری همان حروف اختصاری بود که توسط پزشکان به من گفته می شد. بعداز شورای پزشکی در بیمارستان 501 و خروج من از وضعیت بحرانی هنوز معنی این بیماری را نمی دانستم. بعدها فهمیدم که من به یک نوع از سرطان های مزمن خون مبتلا بودم (لوسمی میلوئید مزمن) کلماتی که در کنار هم روایتگر یکی از چندین گونه مختلف سرطان خون است.

آن روزها، من فقط سرطان خون را در فیلمها و سریالهای تلویزیون دیده بودم و آن را چیزی مانند بیماری تالاسمی می پنداشتم. برایم سؤال بود که چالشهای این بیماری چیست. وقتی رئیس آزمایشگاه بیمارستان برای اولین بار می خواست این قضیه را به طور خصوصی با پدرم مطرح کند با نگاهی خندان به آن عزیز گفتم "راحت باش و قضیه را همین جا بگو" و این خود آغاز یک مبارزه دوستانه با بیماری بود. در سه سال ابتدای بیماریم شادابی و داشتن روحیه بالا، همراهی خانواده و دلگرمی های دوستانم، در کنار مصرف منظم داروها و چک آپ ها جلوی نمود شدید بیماری را گرفت. تابستان 1389 ماه رمضان بود که من سرماخوردم، سرماخوردگی-ای که همراه با دندان درد بود، سرماخوردگی مرا راهی بیمارستان کرد. اما این بار خدا قصد داشت، مرا بیشتر از اینها بیازماید. طی یک عفونت شدید در بیمارستان 501 بستری و این بار داروهای تزریقی شیمی درمانی آغازگر مسیر جدید بیماری من بود. به دلیل افت یکپارچه پلاکت خون و عفونت بدن، بیماری من قویتر شده بود، و بیماری من از "سی ام ال" به "ای ام ال" تغییر یافته بود. تغییری که باعث شد من 40 روز ابتدایی اولین شیمی درمانی تزریقی ام را با پایین ترین میزان پلاکت، گلبول سفید و هموگلوبین در بیمارستان تجربه کنم. خدا، خانواده، دوستان و پرسنل زحمت کش بیمارستان در طی این دوره مرا در پرتو مهربانی خود گرفتند.

معمولاً کسانی که به دلیل بیماری سرطان تحت درمان هستند، به خاطر آسیب دیدن رگهای دستشان بر اثر تزریق داروها، پس از مدتی بسته به نظر پزشک از وسیله ای به نام پورت برای تزریق استفاده می کنند. وسیله ای که در رگ بیمار (معمولاً در ناحیه بالای سینه) قرار می گیرد. روزی که برای عمل پورت به اتاق عمل رفتم، با پایین ترین پلاکت عمل شدم و پس از خروج از اتاق عمل، نیمی از قفسه سینه ام دچار خونریزی شد. از آن تاریخ به مدت بیش از دو سال این وسیله در بدن من بود و پس از دو سال و وقتی دیگر به آن پورت نیازی نبود آن را از بدنم خارج کردند.

ریزش موی ناشی از شیمی درمانی هم برایم خاطره ساز شد. روزی در آیینه بیمارستان نگاه کردم، صورتم نحیف شده بود، چهره ام غرق در خستگی، تنم پر از درد و موهایم ریخته بود! در اوج درد و خستگی خندیدم و سعی کردم روحیه ام را حفظ کنم. شاید همین روحیه بالا کمک کرد که طی 6 ماه بیماری من به نوع مزمن خود برگردد و شرایطم بهتر شود. هرچند که متأسفانه بعضی از پزشکان با ناامید کردن من با بیماری ام دوستی می کردند.

امروز زندگیم مرا یاد شعر سهراب می اندازد:

 روزگارم بد نیست - تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی - مادری دارم بهتراز برگ درخت -  دوستانی بهتر از آب روان -  و خدایی که دراین نزدیکی است.

 

 

دوشنبه, 02 اسفند 1395 ساعت 10:11

داستان بهبود یک بیمار از چنگال سرطان

نوشته شده توسط

سه روز پس از عمل جراحی ، شیمی درمانی را شروع کردم . در چند هفته اول با همه می جنگیدم – با دکترها ، نظام پزشکی ، پرستارها و حتی خودم . به خودم می گفتم این کار درست نبود ؛ این توطئه ای برای پول چاپیدن است و اینها نتایج آزمایش ها را قاطی کرده اند . عاقبت از این جنگ کردن دست برداشتم و شروع کردم به جنگیدن برای زندگی کردن .
در اولین روز درمان ، یکی از دوستان بسیار خوبم به نام کارن به دیدنم آمد . کارن یک متخصص تغذیه بسیار کار آمد بود که سالها در کار داروهای طبیعی قدرتمند و التیام بخشی بود . او بهترین مکملهای نیاز مورد نیاز من را به امید محافظت از بدنم در برابر عوارض خطرناک شیمی درمانی و تسریع در درمان درست کرد .
نوع شیمی درمانی انجام شده ؛ از شدیدترین اشکال آن بود . من هم 47 کیلوگرم وزن داشتم و مقدار زیادی داروی ضد سرطان دریافت می کردم که برای یک بازیکن قوی هیکل فوتبال مناسب بود . هر روز می بایست تا هفت ساعت روی صندلی چرخداری بنشینم تا مقدار زیادی از داروهای شیمی درمانی از طریق سرنگهای بزرگ وارد رگهایم شود ، در حالی که می دیدم بعضی از بیماران ظرف یک ساعت می آیند و می روند .
احساس عصبانیت می کردم که چراباید در چنین وضعی باشم ؟ می گفتم سرطان چقدر کور و عنان گسیخته است که کسی به سن و سال من و حتی بچه های کوچک را در چنین وضعیتی قرار می دهد و خیلی خوب هم می دانستم چنین افکاری به من کمک نمی کند .
با گذشت روزها توان درونی خود را ترغیب به مبارزه با بیماری و شکست دادن هر چه زودتر آن کردم .شکست دادن سرطان نخستین هدف زندگی من در زندگی شد . به نوارهای امیدوار کننده گوش می دادم و کتاب های الهام بخش می خواندم . مقدار زیادی ویتامین هایخاص و گیاه دارو می خوردم . سعی می کردم بخندم ، شاد باشم و به چیزهای زیبایی فکرکنم که بعد از بهبودی میخواهم انجام دهم . به دید زیبای خودم فکر می کردم که از این رویداد کسب می کردم ، به دانش محبتی که به بهبود دیگران کمک می کرد .
به دویدن در ساحل همراه با سگ هایم و رقصیدن با دوستانم فکر می کردم . رویای دیدن سرزمین های دور و شادمانی شرکت دوباره در جشن و سرور فرهنگ های دیگر را می دیدم . به دور خودم حلقه ای از دوستان و عزیزان درست کرده بودم . احساس سعادت می کردم . بهترین والدین دنیا را داشتم که صادقانه مرا دوست داشتند و دو برادر مهربان داشتم که هر روز لطف بی کران خود را نثار من می کردند . به هر جا نگاه می کردم و هر وقت نیاز داشتم همه آنان از من حمایت و پشتیبانی می کردند و همیشه با هم بودیم .
با خودم فکر می کردم : چقدر خوشبختم . و در این فهمیم که چه بصیرتی کسب کرده ام .
پدر و مادر زیبایم همیشه با من بودند و حاصل سالها خرد و عشق پاک خود را در اختیارم گذاشته بودند . برادران دلسوزم هم در طول شیمی درمانی در کنارم بودند . هدایای سرگرم کننده برایم می آوردند و محیط اطرافم را سرشار از شادی و خنده می کردند . هنگام فرو رفتن سوزن شیمی درمانی در بدنم آنان دستم آنان دستم را می گرفتند و حواسم را پرت می کردند .
هر وقت غم وغصه به سراغم می آمد به عشق گرانبهایی فکر می کردم که هر روز دستهایش را به دور من حلقه می کرد . یکی از دوستان خوبم به نام اندی ، در طول مدت درمان مرتب به دیدنم می آمد . شخصیت پر شورو کارهای غیر معمول او همیشه لبخند بر لبانم می آورد . با زنده کردن خاطرات دوران نوجوانی و صحبت درباره آرزوهای آینده بسیار خوشحالم می کرد . احساس می کردم به تماس گرم و کلمات آرام کننده نیاز دارم و به چیزی آشنا برای احساس سلامت احتیاج دارم .
بعد از چندین جلسه شیمی درمانی تصور می کردم هر کسی مرا ببیند یکه بخورد . کاملاًتغییر کرده بودم . به طور طبیعی باید شبحی بودم زار و نزار ، با لوله هایی متصل به پوست رنگ پریده ام . چند روز بعد وقتی اندی به بیمارستان آمد دستم را گرفت و از زیبایی ام گفت . خندیدم و گفتم عجب دروغگویی هستی . برایم چند کلاه از ژاپن آورده بود و حالا که موهایم را از دست داده بودم بیشتر از آنها استفاده می کردم . پرده های دور تخت را کشیدیم و محیطی « پیک نیکی » برای خودمان درست کردیم . نشستیم و با خوردن چیزهای مورد علاقه مان ، مدتی از فضای کسل کننده بیمارستان بریدیم .
در آغاز درمان با شیمی درمانی احساس خوبی داشتم . بسیار پر انرژی و بی خبر از عوارض جانبی درمان بودم . به هر حال با گذشت روزها انرژی من کمتر می شد . دلم می خواست بیشتر با اندی باشم و به سرگرمی های مورد علاقه مان بپردازیم . می خواستم موج سواری کنم و در ماسه های ساحل غلت بزنم ؛ به دیدن آبشارها بروم و در طبیعت جست و خیز کنم . می خواستم به خاطرات کودکی و دوست داشتنی گذشته ام باز گردم .
متاسفانه عمل جراحی و شیمی درمانی تمام توان مرا گرفته بود . مصمم بودم احساس کنم بهتر هستم . هر روز مقدار زیادی ویتامینها و گیاهان دارویی می خوردم و به یوگا و مراقبه می پرداختم . با سگهایم به جنگل می رفتم و هوای پاک و تمیز را تنفس می کردم . در اوقات فراغت به عنوان وسیله ای برای بهبود و تقویت ، با شور و حرارت تحقیق می کردم و مطلب می نوشتم .
تصمیم گرفتم دشمن درون بدنم را شکست دهم . می خواستم زندگی کنم . نمی بایست سرطان مرا از پای در آورد . چیزهای فوق العاده ای در زندگی بود که باید دنبالشان روم و کسان زیادی مرا دوست داشتند . نباید بگذارم خود و عزیزانم ناامید شویم .
با گذشت هفته ها دچار عوارض شیمی درمانی شدم . دشتشویی رفتن برایم مشکل شده بود . همیشه مزه تخم مرغ گندیده در دهانم بود و هر چه مسواک می زدم این مزه از بین نمی رفت . خوردن و نوشیدن برایم مشکل شده بود .
به خوردن داروهای طبیعی ادامه دادم و با گذشت زمان علائم ناراحتی کمتر شدند . در درونم اراده زنده ماندن ؛ آرزوی زندگی کگردن و عشق ورزیدن و انرژی غلبه کردن بر این مشکل را داشتم . به خوردن مقادیر زیاد ویتامین ها ، ورزش کردن و خوردن مواد طبیعی ادامه دادم و احساس می کردم بدنم تقویت می شود و اینها عوارض شیمی درمانی را کم کردند و این تجربه ای فوق العاده بود . ده برابر آنچه که فکر میکردم از دست داده ام با همدلی و همدردی به دست اوردم .
در اواخر شیمی درمانی سلولهای خونی ام به شدت سرکوب شده بود و آن را مشغول به این تفکرات مثبت می کردم .
البته روزهای ناخوشی هم داشتم . به خصوص وقتی از خواب بلند شدم و بالشی پر از موهای طلای ام را زیر سرم دیدم چنان احساس خستگی کردم که انگاری نمی توانستم نفس بکشم . سرانجام مجبور شدم موهایم را از ته تراشیدم و لی غم و غصه هیچگاه مدت زیادی نپایید .
با خودم فکر می کردم : چرا باید احساس غم کنم در حال که هنوز زنده ام ؟ چرا غصه بخورم در حال که فرصت برای انجام کارها دارم . برخی افراد فرصت مجدد زندگی ندارند ولی من این فرصت را دارم .
هر دفعه احساس غصه می کردم خودم را با کلاه گیسی روشن و خوشرنگ می آراستم . لااقل وقتی در آیینه نگاه می کردم ، غم و غصه به درونم راه پیدا نمی کرد در عوض از تصورات رنگی و زنده استقبال می کردم و باعث می شد لبخند بزنم . در واقع این نوع شخصیت بر لب دیگران هم خنده می آورد حتی در اتاق شیمی درمانی .
تصمیم بسیار جدی گرفتم برای غلبه بر بیماری به داروهای طبیعی روی بیاورم و تا بدنم نقش طبیعی خود را در مقابله با بیماری بر عهده بگیرد . می دانستم وقت آن فرا رسییده که دستگاه ایمنی بدنم ، فرایند مبارزه با سلولهای سرطانی را برعهده بگیرد . همه انرژی من در خوردن آب میوه ها ؛ سالاد ها ؛ آب سبزیجات ؛ ویتامینها؛ داروهای گیاهی و شفابخش های طبیعی ؛ تمرین روزانه یوگا و باور به ساللم بودن و عاری از سرطان بودن بود .
حتی به مدد داروهای طبیعی دستگاه تولید مثل من در شرایط خوبی کار می کرد که باعث حیرت موسسات پزشکی شده بود .
باور به خود و اعتقاد به اینکه می خواهید زتده بمانید ؛ بزرگترین وسیله ای است که در ذهن هر کسی که بخواهد با سرطان مبارزه کند وجود دارد .


منبع :کتاب شکست سرطان درهم شکستن یک اسطوره«کاترینا الیس »

جمعه, 08 بهمن 1395 ساعت 06:00

من، سرطان را کشتم

نوشته شده توسط

سمانه، یک نجات یافته از کشنده‌ترین سرطان زنانه است
با داستانی از بیماری‌اش که تا به حال آن را برای هیچکس تعریف نکرده است
مصاحبه از: مریم یوشی زاده


هیچ کس در این دنیا نمی‌تواند تخمین بزند دقیقاً  در کدام روز از روزهای سال 91،  یکی از سلول‌های جسم سمانه، جنون گرفت و آنقدر دیوانه‌وار تکثیر شد، آنقدر در خودش متولد شد که دست آخر پزشکان اسمش را گذاشتند «توده بدخیم در یک چهارم داخلی پستان راست» و پیش از آن که بجنبند، پیش از آن که بتوانند نفسش را بگیرند، هزار تکه شد و ولع تمام نشدنی زیاد شدنش را انداخت به جان همه بافت‌های اطرافش و حتی بافت‌های زیر بغلش.
 سمانه بابایی- 21 ساله- بعد از نخستین جراحی وقتی نیمه بیهوش بود از مکالمه دو پزشک غمگین، بالای سرش فهمید سرطان سینه‌ای از نوع بسیار مهاجم گرفته است اما خودش را به نشنیدن زد و دلش خواست زنده بماند و آنوقت مانند نهال نازکی در گردباد، چنگ زد به دامن زندگی و تسلیم نشد،  حتی آن زمان که مانند یک نقاشی در حال پاک شدن، مژه‌ها، ابروها  و موهایش ناپدید شدند، رنگ لب‌ها و گونه‌هایش پرید و بارها زیر تیغ جراحی رفت.
حالا دو سال از آن روزها می‌گذرد، سمانه بابایی، یک نجات یافته از کشنده‌ترین سرطان زنانه است با داستانی از بیماری‌اش که تا به حال آن را حتی برای نزدیک‌ترین دوستانش تعریف نکرده است اما در این گفت‌و‌گو روایتش می‌کند تا هیچ بیمار مبتلا به سرطانی، تسلیم ناامیدی نشود.
 چطور متوجه بیماری‌تان شدید؟
خیلی اتفاقی. اردیبهشت سال 91 ،پمادی برای رفع گزیدگی پشه به سینه‌ام می‌زدم، پماد را باید ماساژ می‌دادم که جذب پوست شود، همانوقت متوجه شدم که یک توده خیلی کوچک در سینه‌ام دارم.
 کدام قسمت بود؟
در یک چهارم داخلی سینه راست.
 درد داشت؟
اصلا درد نداشت. یک توده سفید رنگ بود که زیر دستم حرکت می‌کرد. شبیه همان پشه گزیدگی‌ها بود ولی کبود نبود.
 اندازه‌اش چقدر بود؟
خیلی ریز.
 هیچ نشانه دیگری مانند کاهش وزن یا خونریزی یا اشکال در بلع نداشتید؟
هیچی. من هیچ مشکل دیگری نداشتم.
 پس چه شد که نگران آن توده کوچک شدید؟
 نمی‌شود توصیفش کرد.... با وجود آن که کوچک بود اما وقتی لمسش کردم، ناگهان حسی به قلبم نهیب زد که شاید سرطان باشد.  
 نمی‌دانستید که خانم‌ها باید ماهانه سینه‌هایشان را معاینه کنند؟
نه. من نمی‌دانستم.
  در اطرافیانتان کسی را با این بیماری دیده بودید؟
نه.هیچ‌کس هیچ یک از اعضای خانواده ما پیش از آن سرطان سینه نگرفته بود اما خانمی از همسایه‌ها مبتلا به این بیماری بود و من شرایطش را در طول دوران بیماری‌اش دیده بودم. البته آن خانم سن بالایی داشت من نمی‌دانستم که ممکن است کسی در جوانی هم سرطان سینه بگیرد.
 از کجا درباره بدخیم بودنش مطمئن شدید؟
 به دکتر زنان مراجعه کردم. از او خواستم برایم ماموگرافی بنویسد اما در مرکز عکسبرداری به من گفتند با توجه به سنم اجازه ماموگرافی ندارم و باید فقط سونوگرافی کنم. در سونوگرافی گفتند یک فیبر بسیار کوچک است با قطر تقریباً دو میلیمتر. به چند دکتر نتیجه را نشان دادم همه شان پیشنهاد کردند عمل کنم تا توده را خارج کنند و بدهند آزمایش اما خودم در تنهایی فکر کردم بهتر است راه دیگری پیدا کنم. چون از جراحی می‌ترسیدم. تا این که به یک خانم دکتر متخصص غدد مراجعه کردم. او گفت برای نمونه‌برداری می‌تواند با سرنگ آب میان بافتی را بکشد و برای نمونه‌برداری بدهد.
 چطور به شما خبر دادند که مبتلا به این بیماری شده‌اید؟
ارائه پاسخ نمونه‌برداری‌ام دو هفته طول کشید. بعد هم به من زنگ زدند و گفتند باید بروم برای جراحی. نگفتند موضوع چقدر جدیست. نگفتند در خطر هستم. نگفتند باید نگران باشم. فقط گفتند «بیا جراحی» رفتم جراحی کردم اما هنوز نمی‌دانستم موضوع چیست. بعد از دو هفته باز زنگ زدند و گفتند حالا باید بخشی از بافت زیر بغل را خارج کنند! من گیج و نگران شده بودم. وقتی پرسیدم چرا؟ گفتند این نوع غده‌ها اکثراً لنف را هم درگیر می‌کند. بعدها متوجه شدم که بافت زیر بغلم هم درگیر شده بود .
به من هشدار ندادند که وضعم خطرناک است به همین علت آمدم خانه و بی‌خیال جراحی لنف شدم اما برایم عجیب بود که چرا منشی دکتر هی به من زنگ می‌زند و اصرار می‌کند که زودتر بیایم و عمل کنم. هزینه جراحی اول بالا بود و به همین علت من می‌خواستم مقداری وقت تلف کنم تا باز هزینه‌ای برای جراحی پس‌انداز کنم اما دکتر که خودش می‌دانست چه اشتباه بزرگی کرده ، اصرار می‌کرد که فقط هزینه اتاق عمل را بدهم اما زودتر بیایم عمل کنم.
 چه وقت سر انجام  متوجه شدید که مبتلا به سرطان پستان هستید؟
بعد از آن که جراحی لنف را انجام دادم فهمیدم. بعد از عمل هنوز کاملاً به هوش نبودم اما متوجه شدم که دو پزشک بالای سرم در اتاق ریکاوری در حال گفت‌و‌گو هستند از حرف‌هایشان فهمیدم که سرطان دارم اما به روی خودم نیاوردم که چه شنیده ام.
پیش از آن که مرا بیرون بیاورند، پزشک به پدر و مادرم درباره مشکلم گفته بود. من جوان‌ترین مبتلا به سرطان پستان در بیمارستان بودم چون این بیماری معمولاً در میانسالی شیوع دارد و من هنوز 21 سالم بود به همین علت باورش برایم سخت بود اما وقتی پزشک به پدر و مادرم گفت باید زودتر شیمی درمانی را شروع کنم  دیگر مطمئن شدم که درست شنیده ام.  
 گفتید که بخشی از بافت زیر بغل را خارج کردند، این جراحی نمود بیرونی هم داشت؟
انگار توده‌ای از بدنم به شکل یک کره خالی فرو رفته بود. هنوز هم خالیست. شانه راستم هم با وجود بهبودی ام، ورم دارد. دیگر نمی‌توانم مانند گذشته ورزش کنم.
 مگر اهل ورزش بودید؟
بله من بسکتبالیست حرفه‌ای بودم. باشگاه می‌رفتم. دیگر با این شانه اما نمی‌توانم.
 دست تان کی خوب می‌شود؟
دکتر گفت تا آخر عمر این وضعیت باقی می‌ماند.
 درد هم دارد؟
بله خیلی. جدیداً خیلی درد دارم. شاید چون از آن زیاد کار می‌کشم.
 چه کار می‌کنید با آن دست؟
درس‌های دانشگاه را می‌نویسم. خیلی زیاد است. من دانشجوی مترجمی زبان هستم.
 وقتی بیمار شدید هم دانشجو بودید؟
بله آن زمان هم دانشجوی زبان در شهرستانی دیگر بودم اما برای پیگیری کارهای درمانم  دانشگاه را رها کردم. بعد از بهبودی یکبار دیگر کنکور دادم و قبول شدم.
 چه ‌موقع شیمی درمانی را شروع کردید؟
بعد از جراحی هایم، دکتر مرا به یک مرکز شیمی درمانی معرفی کرد. پزشک متخصص آنجا بسیار با انصاف بود و پیشنهاد کرد به یک مرکز دولتی بروم تا هزینه هایم کمتر شود و من همین کار را کردم. وقتی دکتر  رادیوتراپ- آنکولوژیست به من گفت «چقدر دیر آمده‌ای!  شبیه این است که مورچه‌ای بخواهد با فیل بجنگد.» از صداقتش خوشم آمد. تصمیم گرفتم درمانم را با او پیش ببرم.
 شیمی درمانی چه جور تجربه‌ای بود؟
من 8 جلسه شیمی درمانی کردم، سری اول دو هفته یکبار بود. دکتر پیش از نخستین جلسه به من گفت «برو موهایت را کوتاه کن این طوری دیگر متوجه ریزش شان نمی‌شوی  و برایت کمتر دردناک است.»  برای کوتاه کردن موهایم از یکی از همسایه‌ها کمک خواستم. او موهایم را از ته نزد فقط کوتاه شان کرد و بعد هم  اصرار می‌کرد توی آینه به خودم نگاه نکنم. اما من همان وقت، خودم را تماشا کردم گفتم «من صورتم گرد است، کچلی بهم می‌آید.»  
بعد هم یک کلاه گیس خریدم.  ما آن زمان مراسم نذری داشتیم. من همان کلاه گیس را گذاشتم و از مهمان‌ها پذیرایی کردم و کسی هم متوجه نشد. خیال می‌کردند موهای خودم است.  
برای شیمی درمانی به من سرم وصل کردند. با خودم فکر کردم این که کار سختی نیست. چرا خیلی از بیماران سرطانی از شیمی درمانی می‌ترسند؟ دو ساعت بعد از تزریق اما، عوارض شروع شد. سردرد و سرگیجه و حالت تهوع گرفتم. همه استخوان هایم درد گرفته بود.  حس می‌کردم جانوری در بدنم می‌چرخد. دارو را در رگ‌هایم حس می‌کردم که انگار همه رگ‌هایم را می‌خراشید و حرکت می‌کرد، از پاهایم به مغزم و از مغزم به همه بدنم. دایماً  تکه‌هایی از بدنم داغ می‌شد و همین که به آنها دست می‌کشیدم،  می‌دیدم موهای آن قسمت‌ها می‌ریزد. موهای سرم هم که کوتاه‌شان کرده بودم، داشتند می‌ریختند. تا سه روز بعد که وعده بعدی شیمی درمانی شروع می‌شد، موهایم همچنان می‌ریخت.  درد داشتم  و چون نمی‌توانستم از خانه خارج شوم، پتو را می‌کشیدم روی سرم و زیر آن گریه می‌کردم. اعضای خانواده هم هر کدام در جایی از خانه، دور از چشم من پنهان می‌شدند تا تأثر و گریه‌شان را نبینم اما من می‌فهمیدم. من  در آن شرایط خانواده را هم دلداری می‌دادم. جلسه دوم شیمی درمانی دیگر حاضر نبودم بروم اما بعد به خودم نهیب زدم که به هر حال من باید هر طور شده خوب شوم، به همین علت،  شال و کلاه کردم و رفتم.  
 گفتید برای مواجهه با فامیل کلاه گیس گذاشتید، چرا؟ مگر نمی‌دانستند بیمارید؟
نمی‌خواستم همه بفهمند. جز تضعیف روحیه‌ام چه کمکی می‌کردند؟ می‌دانستم که حرف‌های برخی اعضای فامیل قلبم را جریحه‌دار می‌کرد. البته در مراحل آخر درمان آنقدر ضعیف، زرد و بی‌مو شده بودم که کاملاً قابل تشخیص بود و آن حرف‌هایی را که از آنها پرهیز می‌کردم بالاخره شنیدم.
 چه می‌گفتند که ناراحتتان می‌کرد؟
حرف‌های خرافی مثلاً یکبار شنیدم که یکی از بستگان  گفته بود علت بیماری‌ام قهر خداست چون خواستگاری پسر او را رد کرده ام.
  نخستین کسی از بستگانتان که از بیماریتان باخبر شد، که بود؟
دایی‌ام بود. من در خانه بی‌کلاه گیس می‌گشتم یکبار زنگ در خانه را زدند با تصور این که برادرم است بدون مو رفتم در خانه را باز کردم و بدون نگاه  کردن برگشتم اتاق هال و دراز کشیدم جلوی تلویزیون اما کسی که در زده بود دایی‌ام بود. او صدایم نکرد. او از شنیدن خبر بیماری‌ام شوکه شد. بعدها تعریف کرد که از خانه ما یکراست رفته است حرم امام رضا (ع) که شفای مرا بگیرد.
 شیمی درمانی هم رازی  دارد که بیماران راحت آن را از سر بگذرانند؟
به نظرم، کسی که شیمی درمانی می‌شود باید خیلی مراقب تغذیه‌اش باشد. من روزی 15 تا 20   لیوان انواع آب میوه‌ها را می‌خوردم.   
  بعد از شیمی درمانی، کار درمان تمام شد؟
خیر. دکتر برایم یک دوره رادیوتراپی سنگین هم نوشت که واقعاً فرساینده و سخت بود. در آن دوران پوست بدنم با پرتوهایی که می‌تاباندند به شدت می‌سوخت، کبود می‌شد و درد داشت. رادیوتراپی که تمام شد دکتر به من داروهایی داد که باید تا 5 سال مصرف شان کنم و به علاوه هر دو ماه یکبار باید وضع سلامتی‌ام را بررسی کنند.
  شما ورزشکار بودید، به نظرتان چه چیز باعث شد این بیماری را بگیرید؟
فست فودها و استرس زیاد. هفته‌ای دو سه بار فست فود می‌خوردم. اضطراب و نگرانی‌ام را هم بلد نبودم کنترل کنم. نگران همه چیز بودم و بدتر این که همه چیز را در خودم انبار می‌کردم.
  چه جور هدف یا انگیزه‌ای باعث می‌شد این همه برای خوب شدن تلاش کنید؟
راستش را بخواهید، من دلم نمی‌خواست پدر و مادرم را غمگین ببینم. بیماری‌ام خیلی ناراحت شان کرده بود. می‌خواستم خوب شوم تا آنها خوشحال شوند. من در طول دورانی بیماری هم مرتب به پدر، مادر، خواهر و برادرم دلداری
می‌دادم.
 در طول درمان نذر خاصی هم داشتید؟
فقط ذکر می‌گفتم که دل مشغولی‌ام از بین برود.
 چه ذکری؟
الا بذکر‌الله تطمئن القلوب.
 اگر بیماری تان دوباره برگردد چه می‌کنید؟
بر نمی‌گردد.
 اگر برگردد چی؟
باز هم آنقدر می‌جنگم تا شکستش دهم. به نظرم مسیر هر چقدر هم سخت باشد ماییم که تصمیم می‌گیریم آن را چگونه طی  کنیم. من زمانی که فهمیدم بیمار شده‌ام دو انتخاب داشتم یا باید تسلیم مرگ می‌شدم یا با بیماری‌ام می‌جنگیدم. من جنگ را انتخاب کردم و جسمم خیلی آسیب دید اما زنده ماندم. حالا بدنم در حال بهبود است. حتی موهای سرم تا حدی در آمده است. فکر می‌کنم برای بقیه خانم‌های بیمار هم همین اصل انتخاب، صادق است. من تا پیش از این موضوع بیماری‌ام را حتی در دانشگاه به دوستانم نگفته بودم اما در این گفت‌و‌گو آن را با شما  قسمت کردم تا خانم‌های بیمار  باور کنند در طول درمان شاید ظاهرشان تغییر کند یا ضعیف و رنجور شوند، اما اگر در مبارزه با بیماری شان پیروز شوند آنوقت بار دیگر توانایی‌هایشان را به دست می‌آورند. من معتقدم، اگر در مبارزه‌ای اصلاً شرکت نکنیم، یک نتیجه بیشتر ندارد، باخت اما وقتی در مبارزه‌ای شرکت می‌کنیم دست کم، فرصت برنده شدن هم به خودمان داده‌ایم.

دوشنبه, 06 دی 1395 ساعت 12:56

گفتگو با دختری که سرطان را شکست داد

نوشته شده توسط

كلينيك اميد تهران: همیشه در زندگی به خودم امیدواری می‌دهم و تمام سعی‌ام را می‌کنم تا در زندگی به درجات بالاتری برسم.

«وقتی به محک می‌آیم، با خانواده‌ها صحبت می‌کنم و به آنها امید می‌دهم. همین باعث می‌شود تا همه فکر کنند از مددکاران محک هستم. ولی وقتی به آنها می‌گویم که من هم مبتلا به سرطان بودم و اکنون بهبود یافته‌ام و برای معاینات دوره‌ای‌ام به محک آمده‌ام خیلی تعجب می‌کنند. نمی‌دانید چقدر خوشحال می‌شوند و من هم از اینکه باعث امید و شادیشان هستم خوشحالم.»

اینها را کیمیا می‌گوید. دختر 26 ساله‌ای که سال‌ها با سرطان جنگید تا اینکه خبر بهبودیش را شنید. با اینکه کیمیا در این مسیر دست چپ‌اش را از دست داده است اما وقتی از او درباره حال این روزهایش می‌پرسم با لبخندی که بر لبانش می‌نشیند می‌گوید: «همیشه امیدوارم و با این امید زندگی می‌کنم.» به مناسبت 7 دی که در تقویم محک به عنوان روز کودکان بهبودیافته شناخته می‌شود، با کیمیا همراه شدیم.

تعریف کن چطور متوجه بیماری‌ات شدی؟

یک دوره 10 ساله زمان برد تا پزشکان متوجه ابتلا من به سرطان شوند.

10 سال؟ چطور؟

فکر می‌کنم همه چیز از سه سالگی شروع شد. با مادرم به بهشت‌زهرا رفته بودم. من داشتم گل‌ها را پرپر می‌کردم و روی سنگ می‌ریختم. آقایی که از آنجا رد می‌شد متوجه دست من روی سنگ قبر نشد و پایش را روی دستم گذاشت. دستم از همان زمان متورم شد و دردش شروع شد. به هر جایی که دستم می‌خورد از شدت درد جیغ می‌کشیدم. خیلی دکتر رفتم اما تشخیص درستی ندادند. یادم هست تا 5 سالگی به همین منوال بود که دکتر گفت برای نمونه‌برداری به بیمارستان امام خمینی(ره) بروم. نمونه‌برداری کردند اما باز هم هیچ چیز تشخیص ندادند. تشخیص‌ها به مشکل مغز و اعصاب رسیده بود. درمانده شده بودم. زندگی من با همین درد ادامه داشت تا به سن 10 سالگی رسیدم. یادم هست یک شب دستم خونریزی کرد و از حال رفتم. در بیمارستان امام خمینی(ره) دوباره نمونه‌برداری کردند و درمان سرطان من آغاز شد.

درمان را با شیمی درمانی شروع کردند؟

نه. تومور کاملا پیشرفت کرده بود. تا جایی که پزشکان مجبور شدند 3 بار دستم را قطع کنند. شاید اگر تشخیص سریع‌تر صورت می‌گرفت دست من از آرنج قطع نمی‌شد. بعد از آن 2 سال شیمی درمانی و رادیوتراپی شدم. یادم هست که حال خیلی بدی داشتم. دکترم گفت یک روز همه اینها تمام می‌شود. تمام شد و من به زندگی عادی برگشتم با این تفاوت که دستم نبود.

چه کسی به شما گفت که به سرطان مبتلا شدی؟

اصلا به من نمی‌گفتند که چنین بیماری‌ای را دارم. فقط می‌دانستم که یک بیماری دارم و اصلا اسم بیماری‌ام را نمی‌دانستم.

کی متوجه شدی؟

12 سالم بود. در همان دوران شیمی‌درمانی. من در اقامتگاه محک در دارآباد سکونت داشتم. می‌دانستم که این مؤسسه برای درمان و حمایت از کودکان مبتلا به سرطان است. ولی هیچ وقت والدینم در خانه نامی از بیماری من نمی‌بردند. حتی الان هم همینطور است. البته به نظر من سرطان بیماری بزرگی نیست و فقط رشد بیش از اندازه یک سلول است. مطمئنم در صورتی که به موقع تشخیص داده شود، به راحتی درمان می‌شود. مخصوصا که در سال‌های اخیر امکانات و علم پزشکی پیشرفت بسیاری داشته است.

پس شرایط روحی خانواده بسیار سخت بود.

با من خیلی عادی رفتار می‌کردند و سعی می‌کردند جلوی من گریه نکنند. با اینکه در این جور مواقع خانواده‌ها توجه‌شان به فرزند بیمارشان بیشتر می‌شود، اما خانواده با من مثل همیشه رفتار می‌کنند. نمی‌گذاشتند احساس کنم اتفاق بدی افتاده است و این موضوع من را بیشتر خوشحال می‌کرد. همین که همه در کنار هم بودیم و به هم روحیه می‌دادیم برای من کافی بود. اینکه تعداد خواهر و برادرهایم زیاد بود هم در روحیه من خیلی اثر داشت. خانه هیچ وقت سکوت نبود و همه خواهر و بردارهایم فضای شادی را برایم ایجاد می‌کردند.

پس خانواده شلوغی هستید؟

بله. ما سه تا دختر و سه تا پسر هستیم. من آخرین فرزندم.

هزینه‌های درمان برای خانواده‌تان سنگین نبود.

هزینه‌های درمان را محک پرداخت می‌کرد. در واقع وقتی بیمارستان بودم، با مددکاری محک آشنا شدیم. مددکار هزینه‌های درمان را می‌پرداخت و برایمان عروسک و وسایل بازی می‌آورد. داوطلبان هم به ما سر می‌زدند. البته به خاطر اینکه منزل ما رودهن بود و رفت و آمد برایمان سخت بود، با مادرم در اقامتگاه دارآباد هم زندگی می‌کردیم.

به پدر و مادر کودکانی که مبتلا به سرطان هستند چه می‌گویی؟

ما بیماری سرطان را نمی‌توانیم حذف کنیم و باید با بیماری سرطان مانند دیگر بیماری‌ها برخورد کنیم. ما در به وجود آوردنش هیچ دخالتی نداشتیم و باید سعی کنیم امیدمان را حفظ کنیم. اگر مادری ناراحت باشد این ناراحتی به کودک بیمارش هم منتقل می‌شود. نباید به چشم یک مشکل بزرگ به آن نگاه کنند. همیشه باید از بالا به پایین به سرطان نگاه کنند. باید ببینند که چه کودکانی قطع درمان شدند و بدانند که در این راه تنها نیستند، دیگران هم این مشکلات را داشتند و خیلی خوب با این مشکل مقابله کردند و الان قطع درمان شده‌اند و روز به روز بهتر شده‌اند.

حال این روزهای کیمیا چطور است؟

خوبم. یک سری مشکلات هست ولی امید همچنان هست. همیشه در زندگی به خودم امیدواری می‌دهم و تمام سعی‌ام را می‌کنم تا در زندگی به درجات بالاتری برسم. با این شرایط کنار آمدم و نمی خواهم یک فرد گوشه‌گیر باشم. من سرطان را شکست دادم پس می‌توانم سختی‌های زندگی را هم شکست دهم.

منبع: عصر ايران

شروعقبلی123بعدیپایان
صفحه1 از3