پنج شنبه, 12 تیر 1399 ساعت 10:09

خاطره تلخِ شیرین ۱۴ ساله

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

 14 ساله بودم...

هشت ماهِ تمام، من و خانواده ام با آن مشکل درگیر بودیم و هیچ دکتری قادر نبود علت آن را پیدا کند. تا اینکه بنابر توصیه پزشک عمومی، بعد از انجام آزمایش های مختلف، مشخص شد که در بدنم یک توده وجود دارد. پس از مشخص شدن نوع بیماری، با انجام عمل جراحی، متأسفانه رحم و تخمدان ها را برداشتند و تأکید شد که باید به درمان ادامه دهم اما متأسفانه بر اثر بضاعت مالی خانواده ام، ادامه درمان بیماری ام را جدی نگرفتند و بعد از گذشت شش ماه، مجددا علائم بیماری نمایان شد.

در حال پیگیری درمان، پزشکی غافل از رویاهای شیرینم به من گفت: قرار است بزودی جراحی شوی، باید قسمتی از روده، قسمتی از پانکراس و مثانه، را بر دارند و بعد از آن همیشه باید زندگی را با دو کیسه انجام دهی.

خدای من!!! چه میشنوم؟ لحظه ای تمام صداهای اطراف که نه، بلکه کل عالم برایم مسکوت شد و ناخودآگاه عروسکم را در آغوشم فشردم و در گوشش آرام زمزمه کردم؛ شنیدن صحبت های آن پزشک بشدت برایم سخت بود تا حدی که یک هفته نتوانستم غذایی بخورم و تمام امیدم را از دست دادم. اینگونه شد که خود را برای مرگ حتمی آماده کردم.

در اینجا بود که دایی ام با پیگیری های مکرر در انستیتو کانسر بیمارستان امام خمینی(ره) با پزشکی متخصص و دلسوز صحبت کرد و پس از بررسی های لازم، تمام مراحل شیمی درمان را توصیه کرده تا رفته رفته توده کوچک شد خوشبختانه با یک عمل جراحی، غده را از بدنم خارج کردند.

اما سختی های بیماری تمام شدنی نبود. در هربار، با تزریق شیمی درمانی، به علت درد زیاد از هوش می رفتم. ریزش مو، ضعف شدید و.. تا آنجاکه دیگر نمی توانستم خودم را در آینه ببینم، البته خدارا شکر هزینه های بستری و ویزیت پزشکان در انستیتو کانسر رایگان بود اما هزینه دارو بسیار سنگین بود و ناگفته نماند تهیه داروهای شیمی درمانی برای خانواده های دارای وضعیت اقتصادی بد، بسیار دشوار است که این مشکل نیز از طریق واحد مددکاری انستیتو کانسر و کمک نیکوکاران رفع شد.

وای ایزوله، محلی که قبل از من، دونفر در اون بخش فوت کرده بودند و فکر می کردم کارم تمام است، برای نرفتن به بخش خیلی مقاومت کردم و خیلی گریه و خواهش و التماس، بیچاره پدر و مادرم، آن بندگان خدا هم که ساده، احوال بدم را میدیدند و با رفتن من به آن بخش مخالفت می کردند ولی با سماجت پرستاران بخش، در قسمت ایزوله بستری شدم.

برای اولین بار پس از درد و مشقت زیاد، بعد از گذشت چند روز در ایزوله حالم بهتر شد. پزشکان، پرستاران و مددکاران همه دست های خداوند بودند که به کمکم آمده بودند. تصمیم گرفتم جواب خداوند را بدهم. باید خوب میشدم “من می تنوانم”

تا اینکه مراحل درمان من سه سال طول کشید، اکنون خداوند متعال را سپاسگزارم که به مدت ده سال است، زندگی ام به روال عادی خود بازگشته است...

 

خواندن 121 دفعه

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.