یکشنبه, 10 فروردين 1399 ساعت 14:07

پزشک از من قطع امید کرد اما من قطع امید نکردم

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

 کلینیک امید تهران: شاید قبل از اینکه این اتفاق برایم بیفتد سخنان دیگران را مبنی بر وجود معجزه خداوند در زندگی‌شان به سختی باور می‌کردم. این اتفاق برایم معجزه‌ای از سوی پروردگار محول الاحوالم بود که در یک چشم به هم زدن دنیای مرا دگرگون کرد.
من زن بسیار پر جنب و جوش و پرانرژی‌ای هستم. وقتی مریض شدم مثل بادکنکی که بادش را خالی کرده باشند، کم‌انرژی شده بودم، حتی انرژی اینکه بچه‌ام را هم بغل کنم نداشتم. دوست داشتم فقط بخوابم. چون بدنم کبود می‌شد، دکتر برایم آزمایش خون نوشت. روزی را به یاد می‌آورم که به ظاهر برای درمانی کوچک به بیمارستان شریعتی مراجعه کرده بودم. برخلاف خیلی از بیماران اطرافم، روحیه‌ام خوب بود. باورم نمی‌شد تا چند دقیقه دیگر با شنیدن خبری دنیا روی سرم آوار خواهد شد.
پزشک بخش پس از معاینه من، با خونسردی چشم توی چشمم دوخت و به آرامی گفت: دخترم تو سرطان خون داری هرچه سریعتر باید درمانت را شروع کنیم. بعد در حالی که سعی می‌کرد با لحن صدایش مرا آرام کند، ادامه داد: ما کار خودمان را می‌کنیم، ولی دخترم همه‌چیز دست خداست.
واقعاً برایم سخت بود. اصلاً نمی‌توانستم قبول کنم که من چنین مریضی‌ای داشته باشم. آدم که می‌شنود، فکر می‌کند این بیماری فقط ممکن است برای بقیه اتفاق بیفتد و هیچ‌وقت برای خودش این بیماری پیش نمی‌آید. با خودم فکر می‌کردم که من تغذیه‌ام عالی بود؛ چرا من؟! سوال‌های زیادی به ذهن آدم می‌آید.
اما خب این مسأله اتفاق افتاد. مرداد سال 87 بود و من 32 سال داشتم و در اوج جوانی و زیبایی بودم. بچه‌ام کوچک بود. راجع به سرطان همیشه چیزهای بد می‌گفتند که هرکس سرطان بگیرد دیگر مرده است. با خود فکر کردم مرده‌ام دیگر! فقط نشستم گریه کردم. دیدم وقتی گریه می‌کنم حالم بدتر می‌شود چون پلاکت خونم پایین بود رگ‌های چشمم پاره و کبود می‌شد. روزهای اول همه‌اش بیماری را انکار و گریه می‌کردم. از نظر اعتقادی هم خیلی قوی نبودم. با خودم می‌گفتم خدایا من که برای هیچ‌کس بدی نخواستم. برای کافرش هم مریضی نخواسته‌ام. چرا باید من چنین مریضی‌ای بگیرم؟ چرا نمی‌خواهی با چیز دیگری مرا از این دنیا ببری؟
اما خدا را شکر می‌کنم که اطرافیانم خیلی قوی بودند. خانواده‌ام، همسرم و دوستانم همه بسیار قوی برخورد می‌کردند. پرستارها و دکترهایی که مریضشان بودم بسیار با ایمان، پرانرژی و مثبت‌اندیش بودند و آدم را به عنوان مریضی که لحظات آخرش را می‌گذراند، نمی‌دیدند.
من با پای خودم به بیمارستان رفتم. دکتر قلب در بیمارستان گفت: بیماری خیلی سختی است، اما ما کار خودمان را انجام می‌دهیم. بستگی به این دارد که چطور پیش رود، اما امیدی نیست. این حرف خیلی برایم سنگین بود. پرستارها وقتی شنیدند که دکتر به من چنین حرفی زده با او برخورد کردند که چرا با مریضی که اعتماد به نفسش بالاست این طوری صحبت کرده‌ای. او گفته بود نظر من این است که مریض باید بداند در چه مرحله‌ای است و چه وضعیتی دارد و خودش این مسأله را قبول کند.
با شنیدن حرف‌های دکتر بخش، دچار شوک شدم و حتی به همسرم گفتم مرا برگردان خانه حالا که قرار است بمیرم می‌خواهم در خانه خودم بمیرم. دوست ندارم اینجا بمانم. پزشک دیگری که برای گرفتن نمونه مغز استخوان کنارم ایستاده بود با شنیدن حرف‌هایم به من گفت واقعاً فکر می‌کنی من و تو هستیم که تصمیم می‌گیریم چه کسی زنده می‌ماند؟ ممکن است کسی بیماری سختی داشته باشد اما سال‌های سال زنده بماند اما فرد سالمی در حال عبور از خیابان با ماشین تصادف کند و بلافاصله بمیرد. آیا او می‌دانست که قرار است به زودی بمیرد؟! یا شما که این مریضی را داری مطمئن هستی می‌خواهی بمیری؟! شما اول به خدا توکل کن، بعد به ما هم اعتماد داشته باش و سعی کن آرام و صبور باشی. ما کارمان را انجام می‌دهیم. دیگر همه چیز دست خداست.
انسان‌های خوب خیلی دور و برم زیاد شدند. شب اول در اورژانس خوابیده بودم. کنارم خانمی شمالی بود که به من گفت به جای اینکه گریه کنی قرآن بخوان.
روزی یکی، دو صفحه قرآن بخوانی خیلی آرامت می‌کند. دیدم حرف خوبی می‌زند. ارتباط من با قرآن و نماز، کامل نبود. ممکن بود سالی یا ماهی یک بار قرآن را باز کنم و سوره‌ای از آن را بخوانم. نمازم هم همینطور. تصمیم گرفتم جزء به جزء قرآن را بخوانم. جزء اول که تمام شد مرا به بخش خون بردند. شب دوم که قرآن می‌خواندم شروع کردم به خدا گلایه کردن. غربت عجیبی سراپای وجودم را گرفت. شروع کردم به گریه کردن و گفتم خدایا چرا این طوری کردی؟ من که برای احدی مریضی و درماندگی نخواسته و نمی‌خواهم؛ چرا چنین بیماری سختی؟! بچه‌ام چه می‌شود؟! کلی گله‌ و شکایت کردم. به آیه 216 سوره بقره که رسیدم این آیه خیلی جلوی چشمم برجسته و بزرگ شد. عَسی أن تکرَهوا شَیئاً و هو خیرٌ لکم وَ عسی أن تُحِبّوا شیئاً و هو شَرٌّ لکم و اللّه یَعلمُ وَ انتم لا تَعلمون. بدون آنکه معنی‌اش را بدانم در ذهن من حک شد و آن را حفظ شدم. با خودم گفتم معنی‌اش را بخوانم که بدانم چیست. نوشته بود: «چه بسا چیزها که شما از آن کراهت دارید در حالی که خیرتان در آن است و چه بسا چیزها که دوست می‌دارید در حالی که شر شما در آن است و خدا خیر و شر شما را می‌داند و خود شما نمی‌دانید».
نمی‌دانم مگر می‌شود انسان در طول چند لحظه با خواندن یک آیه دگرگون شود؟! من که نگران و ناامید بودم به آدمی آرام و امیدوار تبدیل شده بودم و دیگر در وجودم اثری از اضطراب و نگرانی وجود نداشت. آن لحظه تصمیم گرفتم با تمام وجودم به خدا توکل کنم و خودم را به دستان قدرتمند و توانای خالق مهربانم بسپارم.
اگر باور کنی که خوب می‌شوی و برای خوب شدنت انگیزه داشته باشی خدا کمک می‌کند، مگر اینکه واقعاً مقدر شده باشد که در این زمان و در آن ساعت و بواسطه این بیماری بروی.
خیلی از دعاها و نیایش‌هایی که همیشه رنگ ظاهر داشتند حالا برایم رنگ معنوی گرفته بودند. گویی با ذره ذره وجودم آمیخته شده بودند. قبل از اینکه بیمار شوم همیشه با خودم می‌گفتم «الا بذکرالله تطمئن القلوب» یا «هو خیر حافظا» یا ... بدون اینکه به آثار آن در زندگی‌ام پی برده باشم، ولی اکنون هر حرفش برایم معنی و مفهوم پیدا کرده بود و آثار شگفت‌انگیز آن آیه‌ها را با تمام وجود احساس می‌کردم.
پرستار آمد و موهای مِش کرده بلند من را کوتاه کرد. آن موقع به این فکر می‌کردم که قرار است موهایم بریزد، آن هم در سنی که آدم دوست دارد زیبایی و طراوتش را حفظ کند. اما وقتی که این آیه را دیدم با خود گفتم خدا خودش به من راه را نشان می‌دهد.
پرستاری هم آمد در اتاق و به من گفت روی تختی که تو الان خوابیده‌ای دو نفر خوابیده بودند. یک نفر پسر جوانی بود که با خود می‌گفت این یک «بچه سرطان» است و من با آن مقابله می‌کنم، از بین می‌برمش و خوب می‌شوم و خوب هم شد. حالش خوب شده و با یکی از پرستارهایمان ازدواج کرده و الان هم زندگی خوبی دارد. خانم دیگری هم بود. اینجا گریه کرد گفت من می‌میرم، شوهرم بعد از من زن می‌گیرد و بچه‌ام بی‌مادر می‌شود. همین اتفاق هم برایش افتاد.
بنابراین به خودت بستگی دارد که در این تخت چه چیزی را باور کنی. همه‌چیز دست به دست هم داده بودند تا من نیروی روحی و توان روانی خود را به دست آورم. یکی از اسامی خداوند مسبب الاسباب است. اسباب و وسیله‌ها را خودش قرار داده بود. من از این بابت فرد بسیار ضعیفی بودم. واقعاً بنا را بر این گذاشته بودم که قرار است بمیرم. اما وقتی او این حرف را زد با خود گفتم من باید زن قوی‌ای باشم. اگر کسی توانسته این بیماری را شکست دهد، من هم می‌توانم. اگر آدم به مرحله قبول برسد و بپذیرد که اتفاقی افتاده است،بعد به این فکر می‌کند که چه باید کرد. اگر باور کنی که خوب می‌شوی و برای خوب شدنت انگیزه داشته باشی خدا کمک می‌کند، مگر اینکه واقعاً مقدر شده باشد که در این زمان و در آن ساعت و بواسطه این بیماری بروی. حضرت علی (ع) در نهج‌البلاغه فرموده که هر اجلی را زمانی است که از آن پیشی نگیرد و سببی است که از آن درنگذرد.
این فکرها باعث شد که نگاه من عوض شود. با خودم فکر کردم که من سعی‌ام را می‌کنم. بچه من به مادر قوی نیاز دارد نه مادر ضعیف. ارتباط با خداوند و ائمه خیلی به آدم کمک می‌کند. نمی‌دانم در بدن چه اتفاقی می افتد چون در این زمینه اطلاعات کافی ندارم. اما این را مطمئنم که با خواندن قرآن و توسل به ائمه به شکلی بدن آرامشش را پیدا می‌کند. این آرامش باعث می‌شود که پروسه درمان راحت جواب دهد.
پیوند را معمولاً از اعضای نزدیک خانواده می‌گیرند. خون برادر و خواهرهایم به من نخورد، خون دایی‌ام نخورد، چند نفر دیگر هم آمدند، به آنها هم نمی‌خورد. آنچه که خدا مقدر کرده بود این بود که از خودم به خودم پیوند بزنند. سلول بنیادی از خودم گرفته شد و دوباره به خودم پیوند زدند.
روند درمان من سخت بود. اینگونه نبود که دارو را بگیرم و به خانه بروم. درمان سرطان خون 24 ساعته بود. دو جور سم وارد بدن می‌شد. در شیمی‌درمانی، طی هفت روز کامل سم وارد بدن می‌شد. هر دو را با هم تزریق می‌کردند. اثرات یک دارو هفت روزه بود و داروی دیگر سه روزه. هم‌اتاقی بسیار خوبی داشتم. زن قوی و پر انرژی‌ای بود. قبلاً سرطان سینه داشت، خوب که شده بود بعد از پنج سال سرطان خون گرفته بود. 49 سالش بود. خدا را شکر می‌کنم که او هم از این بیماری رها شد و به آغوش خانواده‌اش برگشت. معجزه برای ایشان هم اتفاق افتاد، چون حالش واقعاً بد بود. یک بار حتی به حالت کما هم رفته بود و حالا الحمدلله حالش عالی است.
پرستارم به من گفت تو مریض نیستی. مریض به کسی می‌گویند که مثلاً سوختگی 90 درصد دارد. تو وقتی با پای خودت کارت را می‌کنی، میری و می‌آیی مریض نیستی. مریض به کسی می‌گویند که سوختگی 90درصد دارد، در آی‌.سی‌.یو است یا به کما رفته است. به آنها مریض می‌گویند. وقتی برایش درمانی است و ان‌شاءالله می‌توانی، چرا ناشکری می‌کنی؟!
به مرحله پیوند که رسیدیم برایم معجزه دیگری رخ داد. پیوند را معمولاً از اعضای نزدیک خانواده می‌گیرند. خون برادر و خواهرهایم به من نخورد، خون دایی‌ام نخورد، چند نفر دیگر هم آمدند، به آنها هم نمی‌خورد. آنچه که خدا مقدر کرده بود این بود که از خودم به خودم پیوند بزنند. سلول بنیادی از خودم گرفته شد و دوباره به خودم پیوند زدند. این واقعاً برایم معجزه بود. در آن اوج ناامیدی که کسی نبود خونش به بدن من بخورد چنین اتفاقی بیفتد.
هفت تا 10 روز مانند یک مُرده بودم تا بدنم با خون جدید و سلول‌های تازه عادت کند. سلول‌های بدن را به صفر می‌رساندند و بعد خون را پیوند می‌زدند. سلول جدید باید در بدن واکنش خود را نشان می‌داد و تکثیر می‌شد.
روند درمان من مرداد آغاز و آبان تمام شد. بعد از آن به خانه آمدم و سه ماه ایزوله بودم و فقط یکی از اعضای خانواده می‌توانست با من درارتباط باشد و برایم غذا می‌آورد و با کسی رابطه نداشتم. فقط یک نفر به عنوان پرستار مراقبت می‌کرد. باید ماسک و دستکش استفاده می‌کردم و از هرگونه عفونتی دور می‌ماندم. خواهر و خواهر شوهرم کارهایم را انجام می‌دادند.
وقتی قرار بود از بیمارستان مرخص شوم، دکتر و پرستارها با خوشحالی به سراغم آمدند و گفتند مرخصی. می‌توانی بروی خانه، خدا را شکر که شیمی‌درمانی‌ات جواب داده و مرحله remission پیش آمده. نمی‌دانستم در آن لحظه چه کاری باید انجام دهم و چگونه از خدای مهربانم که این همه به من لطف داشت تشکر کنم. خداوند خود به تأکید می‌فرماید از جایی که فکرش را نمی‌کنی برای هر سختی‌ات راهی و دری را باز می‌کنم فقط باید به من اعتماد داشته باشید.
در آن لحظه خدای مهربانم را با تمام وجود حس می‌کردم بی‌آنکه اختیاری از خود داشته باشم وضو گرفتم و به سمت جانمازم رفتم و دو رکعت نماز شکر به جا آوردم. احساس عجیبی داشتم و حس می‌کردم درهای توبه به رویم باز شده و بعد از نماز از خدا طلب بخشش کردم.
حالا که خاطرات گذشته را مرور می‌کنم می‌بینم از آن روزهای به ظاهر سخت و تلخ کوله‌باری از معنویت در کوله‌پشتی زندگی‌ام گذاشته‌ام و به خوبی می‌دانم که آرامش روحی برای انسان در پناه اعتقاد قلبی به خداوند متعال و تسلیم به مشیت الهی ایجاد می‌شود.
فکر می‌کنم در هر زمینه و مشکلی اگر امید داشته باشی و باور داشته باشی که مشکل حل می‌شود، برایت اتفاق می‌افتد.
من دو روز بعد از عاشورا و تاسوعا متوجه رفع خطر بیماری‌ام شدم. دی‌ماه 78 بود. شوهرم جواب آزمایشم را آورد و همه‌اش نگران بودم که نکند پلاکت خونم هنوز پایین باشد. چون پلاکت خونم به سختی بالا می‌آمد. وقتی جواب را آورد و حد نرمال را نشان می‌داد، برایم بهترین لحظه بود.
تغذیه مناسب بسیار مهم است. این توفیق اجباری شد که غذاهای پرچرب و شور را کنار گذاشتم، اما من مهترین عامل را استرس و اعصاب می‌دانم. آدم وقتی در زندگی استرسش زیاد و اعصابش خراب است دچار این بیماری‌ها می‌شود. به نوعی استرس‌ها خود را به شکل بیماری‌ها ظاهر می‌کنند. همه باید به شادی فکر و فشارهای روحی و روانی را کم کنند.
برخورد با این موضوع باعث شد که ایمان من قوی‌تر شود و بدانم نیرویی ماورای نیرویی که من دارم وجود دارد که همه‌چیز را به زیبایی و قدرت کنترل می‌کند. وقتی من امروز زندگی‌ دیگران را می‌بینیم که به خاطر یکسری مسائل جزئی کارهایی می‌کنند، تعجب می‌کنم. دید من عوض شده. خیلی چیزهایی که ممکن است آن زمان برای من مهم بوده باشد، دیگر اهمیت آنچنانی ندارند. بعضی‌ رفتارها باعث خنده‌ام می‌شوند و فکر می‌کنم آدم باید چقدر کوته‌فکر باشد که به این مسائل فکر کند! با اینکه خودم آن زمان خیلی به همین مسائل فکر می‌کردم.
منبع: ایسنا - حمیده صفامنش

 

 

خواندن 34 دفعه

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.