چهارشنبه, 06 فروردين 1399 ساعت 11:35

من، سرطان را کشتم

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

سمانه، یک نجات یافته از کشنده‌ترین سرطان زنانه است
با داستانی از بیماری‌اش که تا به حال آن را برای هیچکس تعریف نکرده است
مصاحبه از: مریم یوشی زاده


هیچ کس در این دنیا نمی‌تواند تخمین بزند دقیقاً  در کدام روز از روزهای سال 91،  یکی از سلول‌های جسم سمانه، جنون گرفت و آنقدر دیوانه‌وار تکثیر شد، آنقدر در خودش متولد شد که دست آخر پزشکان اسمش را گذاشتند «توده بدخیم در یک چهارم داخلی پستان راست» و پیش از آن که بجنبند، پیش از آن که بتوانند نفسش را بگیرند، هزار تکه شد و ولع تمام نشدنی زیاد شدنش را انداخت به جان همه بافت‌های اطرافش و حتی بافت‌های زیر بغلش.
 سمانه بابایی- 21 ساله- بعد از نخستین جراحی وقتی نیمه بیهوش بود از مکالمه دو پزشک غمگین، بالای سرش فهمید سرطان سینه‌ای از نوع بسیار مهاجم گرفته است اما خودش را به نشنیدن زد و دلش خواست زنده بماند و آنوقت مانند نهال نازکی در گردباد، چنگ زد به دامن زندگی و تسلیم نشد،  حتی آن زمان که مانند یک نقاشی در حال پاک شدن، مژه‌ها، ابروها  و موهایش ناپدید شدند، رنگ لب‌ها و گونه‌هایش پرید و بارها زیر تیغ جراحی رفت.
حالا دو سال از آن روزها می‌گذرد، سمانه بابایی، یک نجات یافته از کشنده‌ترین سرطان زنانه است با داستانی از بیماری‌اش که تا به حال آن را حتی برای نزدیک‌ترین دوستانش تعریف نکرده است اما در این گفت‌و‌گو روایتش می‌کند تا هیچ بیمار مبتلا به سرطانی، تسلیم ناامیدی نشود.
 چطور متوجه بیماری‌تان شدید؟
خیلی اتفاقی. اردیبهشت سال 91 ،پمادی برای رفع گزیدگی پشه به سینه‌ام می‌زدم، پماد را باید ماساژ می‌دادم که جذب پوست شود، همانوقت متوجه شدم که یک توده خیلی کوچک در سینه‌ام دارم.
 کدام قسمت بود؟
در یک چهارم داخلی سینه راست.
 درد داشت؟
اصلا درد نداشت. یک توده سفید رنگ بود که زیر دستم حرکت می‌کرد. شبیه همان پشه گزیدگی‌ها بود ولی کبود نبود.
 اندازه‌اش چقدر بود؟
خیلی ریز.
 هیچ نشانه دیگری مانند کاهش وزن یا خونریزی یا اشکال در بلع نداشتید؟
هیچی. من هیچ مشکل دیگری نداشتم.
 پس چه شد که نگران آن توده کوچک شدید؟
 نمی‌شود توصیفش کرد.... با وجود آن که کوچک بود اما وقتی لمسش کردم، ناگهان حسی به قلبم نهیب زد که شاید سرطان باشد.  
 نمی‌دانستید که خانم‌ها باید ماهانه سینه‌هایشان را معاینه کنند؟
نه. من نمی‌دانستم.
  در اطرافیانتان کسی را با این بیماری دیده بودید؟
نه.هیچ‌کس هیچ یک از اعضای خانواده ما پیش از آن سرطان سینه نگرفته بود اما خانمی از همسایه‌ها مبتلا به این بیماری بود و من شرایطش را در طول دوران بیماری‌اش دیده بودم. البته آن خانم سن بالایی داشت من نمی‌دانستم که ممکن است کسی در جوانی هم سرطان سینه بگیرد.
 از کجا درباره بدخیم بودنش مطمئن شدید؟
 به دکتر زنان مراجعه کردم. از او خواستم برایم ماموگرافی بنویسد اما در مرکز عکسبرداری به من گفتند با توجه به سنم اجازه ماموگرافی ندارم و باید فقط سونوگرافی کنم. در سونوگرافی گفتند یک فیبر بسیار کوچک است با قطر تقریباً دو میلیمتر. به چند دکتر نتیجه را نشان دادم همه شان پیشنهاد کردند عمل کنم تا توده را خارج کنند و بدهند آزمایش اما خودم در تنهایی فکر کردم بهتر است راه دیگری پیدا کنم. چون از جراحی می‌ترسیدم. تا این که به یک خانم دکتر متخصص غدد مراجعه کردم. او گفت برای نمونه‌برداری می‌تواند با سرنگ آب میان بافتی را بکشد و برای نمونه‌برداری بدهد.
 چطور به شما خبر دادند که مبتلا به این بیماری شده‌اید؟
ارائه پاسخ نمونه‌برداری‌ام دو هفته طول کشید. بعد هم به من زنگ زدند و گفتند باید بروم برای جراحی. نگفتند موضوع چقدر جدیست. نگفتند در خطر هستم. نگفتند باید نگران باشم. فقط گفتند «بیا جراحی» رفتم جراحی کردم اما هنوز نمی‌دانستم موضوع چیست. بعد از دو هفته باز زنگ زدند و گفتند حالا باید بخشی از بافت زیر بغل را خارج کنند! من گیج و نگران شده بودم. وقتی پرسیدم چرا؟ گفتند این نوع غده‌ها اکثراً لنف را هم درگیر می‌کند. بعدها متوجه شدم که بافت زیر بغلم هم درگیر شده بود .
به من هشدار ندادند که وضعم خطرناک است به همین علت آمدم خانه و بی‌خیال جراحی لنف شدم اما برایم عجیب بود که چرا منشی دکتر هی به من زنگ می‌زند و اصرار می‌کند که زودتر بیایم و عمل کنم. هزینه جراحی اول بالا بود و به همین علت من می‌خواستم مقداری وقت تلف کنم تا باز هزینه‌ای برای جراحی پس‌انداز کنم اما دکتر که خودش می‌دانست چه اشتباه بزرگی کرده ، اصرار می‌کرد که فقط هزینه اتاق عمل را بدهم اما زودتر بیایم عمل کنم.
 چه وقت سر انجام  متوجه شدید که مبتلا به سرطان پستان هستید؟
بعد از آن که جراحی لنف را انجام دادم فهمیدم. بعد از عمل هنوز کاملاً به هوش نبودم اما متوجه شدم که دو پزشک بالای سرم در اتاق ریکاوری در حال گفت‌و‌گو هستند از حرف‌هایشان فهمیدم که سرطان دارم اما به روی خودم نیاوردم که چه شنیده ام.
پیش از آن که مرا بیرون بیاورند، پزشک به پدر و مادرم درباره مشکلم گفته بود. من جوان‌ترین مبتلا به سرطان پستان در بیمارستان بودم چون این بیماری معمولاً در میانسالی شیوع دارد و من هنوز 21 سالم بود به همین علت باورش برایم سخت بود اما وقتی پزشک به پدر و مادرم گفت باید زودتر شیمی درمانی را شروع کنم  دیگر مطمئن شدم که درست شنیده ام.  
 گفتید که بخشی از بافت زیر بغل را خارج کردند، این جراحی نمود بیرونی هم داشت؟
انگار توده‌ای از بدنم به شکل یک کره خالی فرو رفته بود. هنوز هم خالیست. شانه راستم هم با وجود بهبودی ام، ورم دارد. دیگر نمی‌توانم مانند گذشته ورزش کنم.
 مگر اهل ورزش بودید؟
بله من بسکتبالیست حرفه‌ای بودم. باشگاه می‌رفتم. دیگر با این شانه اما نمی‌توانم.
 دست تان کی خوب می‌شود؟
دکتر گفت تا آخر عمر این وضعیت باقی می‌ماند.
 درد هم دارد؟
بله خیلی. جدیداً خیلی درد دارم. شاید چون از آن زیاد کار می‌کشم.
 چه کار می‌کنید با آن دست؟
درس‌های دانشگاه را می‌نویسم. خیلی زیاد است. من دانشجوی مترجمی زبان هستم.
 وقتی بیمار شدید هم دانشجو بودید؟
بله آن زمان هم دانشجوی زبان در شهرستانی دیگر بودم اما برای پیگیری کارهای درمانم  دانشگاه را رها کردم. بعد از بهبودی یکبار دیگر کنکور دادم و قبول شدم.
 چه ‌موقع شیمی درمانی را شروع کردید؟
بعد از جراحی هایم، دکتر مرا به یک مرکز شیمی درمانی معرفی کرد. پزشک متخصص آنجا بسیار با انصاف بود و پیشنهاد کرد به یک مرکز دولتی بروم تا هزینه هایم کمتر شود و من همین کار را کردم. وقتی دکتر  رادیوتراپ- آنکولوژیست به من گفت «چقدر دیر آمده‌ای!  شبیه این است که مورچه‌ای بخواهد با فیل بجنگد.» از صداقتش خوشم آمد. تصمیم گرفتم درمانم را با او پیش ببرم.
 شیمی درمانی چه جور تجربه‌ای بود؟
من 8 جلسه شیمی درمانی کردم، سری اول دو هفته یکبار بود. دکتر پیش از نخستین جلسه به من گفت «برو موهایت را کوتاه کن این طوری دیگر متوجه ریزش شان نمی‌شوی  و برایت کمتر دردناک است.»  برای کوتاه کردن موهایم از یکی از همسایه‌ها کمک خواستم. او موهایم را از ته نزد فقط کوتاه شان کرد و بعد هم  اصرار می‌کرد توی آینه به خودم نگاه نکنم. اما من همان وقت، خودم را تماشا کردم گفتم «من صورتم گرد است، کچلی بهم می‌آید.»  
بعد هم یک کلاه گیس خریدم.  ما آن زمان مراسم نذری داشتیم. من همان کلاه گیس را گذاشتم و از مهمان‌ها پذیرایی کردم و کسی هم متوجه نشد. خیال می‌کردند موهای خودم است.  
برای شیمی درمانی به من سرم وصل کردند. با خودم فکر کردم این که کار سختی نیست. چرا خیلی از بیماران سرطانی از شیمی درمانی می‌ترسند؟ دو ساعت بعد از تزریق اما، عوارض شروع شد. سردرد و سرگیجه و حالت تهوع گرفتم. همه استخوان هایم درد گرفته بود.  حس می‌کردم جانوری در بدنم می‌چرخد. دارو را در رگ‌هایم حس می‌کردم که انگار همه رگ‌هایم را می‌خراشید و حرکت می‌کرد، از پاهایم به مغزم و از مغزم به همه بدنم. دایماً  تکه‌هایی از بدنم داغ می‌شد و همین که به آنها دست می‌کشیدم،  می‌دیدم موهای آن قسمت‌ها می‌ریزد. موهای سرم هم که کوتاه‌شان کرده بودم، داشتند می‌ریختند. تا سه روز بعد که وعده بعدی شیمی درمانی شروع می‌شد، موهایم همچنان می‌ریخت.  درد داشتم  و چون نمی‌توانستم از خانه خارج شوم، پتو را می‌کشیدم روی سرم و زیر آن گریه می‌کردم. اعضای خانواده هم هر کدام در جایی از خانه، دور از چشم من پنهان می‌شدند تا تأثر و گریه‌شان را نبینم اما من می‌فهمیدم. من  در آن شرایط خانواده را هم دلداری می‌دادم. جلسه دوم شیمی درمانی دیگر حاضر نبودم بروم اما بعد به خودم نهیب زدم که به هر حال من باید هر طور شده خوب شوم، به همین علت،  شال و کلاه کردم و رفتم.  
 گفتید برای مواجهه با فامیل کلاه گیس گذاشتید، چرا؟ مگر نمی‌دانستند بیمارید؟
نمی‌خواستم همه بفهمند. جز تضعیف روحیه‌ام چه کمکی می‌کردند؟ می‌دانستم که حرف‌های برخی اعضای فامیل قلبم را جریحه‌دار می‌کرد. البته در مراحل آخر درمان آنقدر ضعیف، زرد و بی‌مو شده بودم که کاملاً قابل تشخیص بود و آن حرف‌هایی را که از آنها پرهیز می‌کردم بالاخره شنیدم.
 چه می‌گفتند که ناراحتتان می‌کرد؟
حرف‌های خرافی مثلاً یکبار شنیدم که یکی از بستگان  گفته بود علت بیماری‌ام قهر خداست چون خواستگاری پسر او را رد کرده ام.
  نخستین کسی از بستگانتان که از بیماریتان باخبر شد، که بود؟
دایی‌ام بود. من در خانه بی‌کلاه گیس می‌گشتم یکبار زنگ در خانه را زدند با تصور این که برادرم است بدون مو رفتم در خانه را باز کردم و بدون نگاه  کردن برگشتم اتاق هال و دراز کشیدم جلوی تلویزیون اما کسی که در زده بود دایی‌ام بود. او صدایم نکرد. او از شنیدن خبر بیماری‌ام شوکه شد. بعدها تعریف کرد که از خانه ما یکراست رفته است حرم امام رضا (ع) که شفای مرا بگیرد.
 شیمی درمانی هم رازی  دارد که بیماران راحت آن را از سر بگذرانند؟
به نظرم، کسی که شیمی درمانی می‌شود باید خیلی مراقب تغذیه‌اش باشد. من روزی 15 تا 20   لیوان انواع آب میوه‌ها را می‌خوردم.   
  بعد از شیمی درمانی، کار درمان تمام شد؟
خیر. دکتر برایم یک دوره رادیوتراپی سنگین هم نوشت که واقعاً فرساینده و سخت بود. در آن دوران پوست بدنم با پرتوهایی که می‌تاباندند به شدت می‌سوخت، کبود می‌شد و درد داشت. رادیوتراپی که تمام شد دکتر به من داروهایی داد که باید تا 5 سال مصرف شان کنم و به علاوه هر دو ماه یکبار باید وضع سلامتی‌ام را بررسی کنند.
  شما ورزشکار بودید، به نظرتان چه چیز باعث شد این بیماری را بگیرید؟
فست فودها و استرس زیاد. هفته‌ای دو سه بار فست فود می‌خوردم. اضطراب و نگرانی‌ام را هم بلد نبودم کنترل کنم. نگران همه چیز بودم و بدتر این که همه چیز را در خودم انبار می‌کردم.
  چه جور هدف یا انگیزه‌ای باعث می‌شد این همه برای خوب شدن تلاش کنید؟
راستش را بخواهید، من دلم نمی‌خواست پدر و مادرم را غمگین ببینم. بیماری‌ام خیلی ناراحت شان کرده بود. می‌خواستم خوب شوم تا آنها خوشحال شوند. من در طول دورانی بیماری هم مرتب به پدر، مادر، خواهر و برادرم دلداری
می‌دادم.
 در طول درمان نذر خاصی هم داشتید؟
فقط ذکر می‌گفتم که دل مشغولی‌ام از بین برود.
 چه ذکری؟
الا بذکر‌الله تطمئن القلوب.
 اگر بیماری تان دوباره برگردد چه می‌کنید؟
بر نمی‌گردد.
 اگر برگردد چی؟
باز هم آنقدر می‌جنگم تا شکستش دهم. به نظرم مسیر هر چقدر هم سخت باشد ماییم که تصمیم می‌گیریم آن را چگونه طی  کنیم. من زمانی که فهمیدم بیمار شده‌ام دو انتخاب داشتم یا باید تسلیم مرگ می‌شدم یا با بیماری‌ام می‌جنگیدم. من جنگ را انتخاب کردم و جسمم خیلی آسیب دید اما زنده ماندم. حالا بدنم در حال بهبود است. حتی موهای سرم تا حدی در آمده است. فکر می‌کنم برای بقیه خانم‌های بیمار هم همین اصل انتخاب، صادق است. من تا پیش از این موضوع بیماری‌ام را حتی در دانشگاه به دوستانم نگفته بودم اما در این گفت‌و‌گو آن را با شما  قسمت کردم تا خانم‌های بیمار  باور کنند در طول درمان شاید ظاهرشان تغییر کند یا ضعیف و رنجور شوند، اما اگر در مبارزه با بیماری شان پیروز شوند آنوقت بار دیگر توانایی‌هایشان را به دست می‌آورند. من معتقدم، اگر در مبارزه‌ای اصلاً شرکت نکنیم، یک نتیجه بیشتر ندارد، باخت اما وقتی در مبارزه‌ای شرکت می‌کنیم دست کم، فرصت برنده شدن هم به خودمان داده‌ایم.

خواندن 44 دفعه

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.