بانک جامع اطلاعات سرطان

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/tehrancanc/public_html/plugins/content/article3/article3.php on line 9
دوشنبه, 02 اسفند 1395 ساعت 10:11

داستان بهبود یک بیمار از چنگال سرطان

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

سه روز پس از عمل جراحی ، شیمی درمانی را شروع کردم . در چند هفته اول با همه می جنگیدم – با دکترها ، نظام پزشکی ، پرستارها و حتی خودم . به خودم می گفتم این کار درست نبود ؛ این توطئه ای برای پول چاپیدن است و اینها نتایج آزمایش ها را قاطی کرده اند . عاقبت از این جنگ کردن دست برداشتم و شروع کردم به جنگیدن برای زندگی کردن .
در اولین روز درمان ، یکی از دوستان بسیار خوبم به نام کارن به دیدنم آمد . کارن یک متخصص تغذیه بسیار کار آمد بود که سالها در کار داروهای طبیعی قدرتمند و التیام بخشی بود . او بهترین مکملهای نیاز مورد نیاز من را به امید محافظت از بدنم در برابر عوارض خطرناک شیمی درمانی و تسریع در درمان درست کرد .
نوع شیمی درمانی انجام شده ؛ از شدیدترین اشکال آن بود . من هم 47 کیلوگرم وزن داشتم و مقدار زیادی داروی ضد سرطان دریافت می کردم که برای یک بازیکن قوی هیکل فوتبال مناسب بود . هر روز می بایست تا هفت ساعت روی صندلی چرخداری بنشینم تا مقدار زیادی از داروهای شیمی درمانی از طریق سرنگهای بزرگ وارد رگهایم شود ، در حالی که می دیدم بعضی از بیماران ظرف یک ساعت می آیند و می روند .
احساس عصبانیت می کردم که چراباید در چنین وضعی باشم ؟ می گفتم سرطان چقدر کور و عنان گسیخته است که کسی به سن و سال من و حتی بچه های کوچک را در چنین وضعیتی قرار می دهد و خیلی خوب هم می دانستم چنین افکاری به من کمک نمی کند .
با گذشت روزها توان درونی خود را ترغیب به مبارزه با بیماری و شکست دادن هر چه زودتر آن کردم .شکست دادن سرطان نخستین هدف زندگی من در زندگی شد . به نوارهای امیدوار کننده گوش می دادم و کتاب های الهام بخش می خواندم . مقدار زیادی ویتامین هایخاص و گیاه دارو می خوردم . سعی می کردم بخندم ، شاد باشم و به چیزهای زیبایی فکرکنم که بعد از بهبودی میخواهم انجام دهم . به دید زیبای خودم فکر می کردم که از این رویداد کسب می کردم ، به دانش محبتی که به بهبود دیگران کمک می کرد .
به دویدن در ساحل همراه با سگ هایم و رقصیدن با دوستانم فکر می کردم . رویای دیدن سرزمین های دور و شادمانی شرکت دوباره در جشن و سرور فرهنگ های دیگر را می دیدم . به دور خودم حلقه ای از دوستان و عزیزان درست کرده بودم . احساس سعادت می کردم . بهترین والدین دنیا را داشتم که صادقانه مرا دوست داشتند و دو برادر مهربان داشتم که هر روز لطف بی کران خود را نثار من می کردند . به هر جا نگاه می کردم و هر وقت نیاز داشتم همه آنان از من حمایت و پشتیبانی می کردند و همیشه با هم بودیم .
با خودم فکر می کردم : چقدر خوشبختم . و در این فهمیم که چه بصیرتی کسب کرده ام .
پدر و مادر زیبایم همیشه با من بودند و حاصل سالها خرد و عشق پاک خود را در اختیارم گذاشته بودند . برادران دلسوزم هم در طول شیمی درمانی در کنارم بودند . هدایای سرگرم کننده برایم می آوردند و محیط اطرافم را سرشار از شادی و خنده می کردند . هنگام فرو رفتن سوزن شیمی درمانی در بدنم آنان دستم آنان دستم را می گرفتند و حواسم را پرت می کردند .
هر وقت غم وغصه به سراغم می آمد به عشق گرانبهایی فکر می کردم که هر روز دستهایش را به دور من حلقه می کرد . یکی از دوستان خوبم به نام اندی ، در طول مدت درمان مرتب به دیدنم می آمد . شخصیت پر شورو کارهای غیر معمول او همیشه لبخند بر لبانم می آورد . با زنده کردن خاطرات دوران نوجوانی و صحبت درباره آرزوهای آینده بسیار خوشحالم می کرد . احساس می کردم به تماس گرم و کلمات آرام کننده نیاز دارم و به چیزی آشنا برای احساس سلامت احتیاج دارم .
بعد از چندین جلسه شیمی درمانی تصور می کردم هر کسی مرا ببیند یکه بخورد . کاملاًتغییر کرده بودم . به طور طبیعی باید شبحی بودم زار و نزار ، با لوله هایی متصل به پوست رنگ پریده ام . چند روز بعد وقتی اندی به بیمارستان آمد دستم را گرفت و از زیبایی ام گفت . خندیدم و گفتم عجب دروغگویی هستی . برایم چند کلاه از ژاپن آورده بود و حالا که موهایم را از دست داده بودم بیشتر از آنها استفاده می کردم . پرده های دور تخت را کشیدیم و محیطی « پیک نیکی » برای خودمان درست کردیم . نشستیم و با خوردن چیزهای مورد علاقه مان ، مدتی از فضای کسل کننده بیمارستان بریدیم .
در آغاز درمان با شیمی درمانی احساس خوبی داشتم . بسیار پر انرژی و بی خبر از عوارض جانبی درمان بودم . به هر حال با گذشت روزها انرژی من کمتر می شد . دلم می خواست بیشتر با اندی باشم و به سرگرمی های مورد علاقه مان بپردازیم . می خواستم موج سواری کنم و در ماسه های ساحل غلت بزنم ؛ به دیدن آبشارها بروم و در طبیعت جست و خیز کنم . می خواستم به خاطرات کودکی و دوست داشتنی گذشته ام باز گردم .
متاسفانه عمل جراحی و شیمی درمانی تمام توان مرا گرفته بود . مصمم بودم احساس کنم بهتر هستم . هر روز مقدار زیادی ویتامینها و گیاهان دارویی می خوردم و به یوگا و مراقبه می پرداختم . با سگهایم به جنگل می رفتم و هوای پاک و تمیز را تنفس می کردم . در اوقات فراغت به عنوان وسیله ای برای بهبود و تقویت ، با شور و حرارت تحقیق می کردم و مطلب می نوشتم .
تصمیم گرفتم دشمن درون بدنم را شکست دهم . می خواستم زندگی کنم . نمی بایست سرطان مرا از پای در آورد . چیزهای فوق العاده ای در زندگی بود که باید دنبالشان روم و کسان زیادی مرا دوست داشتند . نباید بگذارم خود و عزیزانم ناامید شویم .
با گذشت هفته ها دچار عوارض شیمی درمانی شدم . دشتشویی رفتن برایم مشکل شده بود . همیشه مزه تخم مرغ گندیده در دهانم بود و هر چه مسواک می زدم این مزه از بین نمی رفت . خوردن و نوشیدن برایم مشکل شده بود .
به خوردن داروهای طبیعی ادامه دادم و با گذشت زمان علائم ناراحتی کمتر شدند . در درونم اراده زنده ماندن ؛ آرزوی زندگی کگردن و عشق ورزیدن و انرژی غلبه کردن بر این مشکل را داشتم . به خوردن مقادیر زیاد ویتامین ها ، ورزش کردن و خوردن مواد طبیعی ادامه دادم و احساس می کردم بدنم تقویت می شود و اینها عوارض شیمی درمانی را کم کردند و این تجربه ای فوق العاده بود . ده برابر آنچه که فکر میکردم از دست داده ام با همدلی و همدردی به دست اوردم .
در اواخر شیمی درمانی سلولهای خونی ام به شدت سرکوب شده بود و آن را مشغول به این تفکرات مثبت می کردم .
البته روزهای ناخوشی هم داشتم . به خصوص وقتی از خواب بلند شدم و بالشی پر از موهای طلای ام را زیر سرم دیدم چنان احساس خستگی کردم که انگاری نمی توانستم نفس بکشم . سرانجام مجبور شدم موهایم را از ته تراشیدم و لی غم و غصه هیچگاه مدت زیادی نپایید .
با خودم فکر می کردم : چرا باید احساس غم کنم در حال که هنوز زنده ام ؟ چرا غصه بخورم در حال که فرصت برای انجام کارها دارم . برخی افراد فرصت مجدد زندگی ندارند ولی من این فرصت را دارم .
هر دفعه احساس غصه می کردم خودم را با کلاه گیسی روشن و خوشرنگ می آراستم . لااقل وقتی در آیینه نگاه می کردم ، غم و غصه به درونم راه پیدا نمی کرد در عوض از تصورات رنگی و زنده استقبال می کردم و باعث می شد لبخند بزنم . در واقع این نوع شخصیت بر لب دیگران هم خنده می آورد حتی در اتاق شیمی درمانی .
تصمیم بسیار جدی گرفتم برای غلبه بر بیماری به داروهای طبیعی روی بیاورم و تا بدنم نقش طبیعی خود را در مقابله با بیماری بر عهده بگیرد . می دانستم وقت آن فرا رسییده که دستگاه ایمنی بدنم ، فرایند مبارزه با سلولهای سرطانی را برعهده بگیرد . همه انرژی من در خوردن آب میوه ها ؛ سالاد ها ؛ آب سبزیجات ؛ ویتامینها؛ داروهای گیاهی و شفابخش های طبیعی ؛ تمرین روزانه یوگا و باور به ساللم بودن و عاری از سرطان بودن بود .
حتی به مدد داروهای طبیعی دستگاه تولید مثل من در شرایط خوبی کار می کرد که باعث حیرت موسسات پزشکی شده بود .
باور به خود و اعتقاد به اینکه می خواهید زتده بمانید ؛ بزرگترین وسیله ای است که در ذهن هر کسی که بخواهد با سرطان مبارزه کند وجود دارد .


منبع :کتاب شکست سرطان درهم شکستن یک اسطوره«کاترینا الیس »

خواندن 906 دفعه آخرین ویرایش در دوشنبه, 02 اسفند 1395 ساعت 13:41

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

35 نظرها

  • پیوند نظر Javierzoort یکشنبه, 14 آبان 1396 ساعت 13:44 ارسال شده توسط Javierzoort

    viagra without a prescription
    canada phar
    ed drugs - canada
    buy drugs online

  • پیوند نظر Javierzoort شنبه, 13 آبان 1396 ساعت 23:32 ارسال شده توسط Javierzoort

    prescriptions from canada
    generic viagra from mexico
    http://www.canadadrugsonline.com
    buy prescription drugs online cheap

  • پیوند نظر Richardgep شنبه, 13 آبان 1396 ساعت 10:04 ارسال شده توسط Richardgep

    the best car insurance in california
    get auto insurance quotes from multiple companies
    best auto and home insurance
    best car insurance las vegas
    best deals on car insurance

  • پیوند نظر Danielson دوشنبه, 08 آبان 1396 ساعت 13:50 ارسال شده توسط Danielson

    car insurance rate
    which car insurance review
    insurance premium
    able auto insurance nc

  • پیوند نظر Danielson شنبه, 06 آبان 1396 ساعت 19:33 ارسال شده توسط Danielson

    car insurance quotes
    other car insurance
    www cheap car insurance
    auto insurance companies com

شروعقبلی1234567بعدیپایان